گزل به بره‌هاش که نگاه می‌کرد، در یک آن هزار رنگ و اثر زندگی، انگار تو مردمک چشم‌هایش رژه می‌رفتند. درواقع بره‌آهوها مو می‌دیدند و گُزل پیچش مو.
حال هم که گزل به بره‌هایش نگاه می‌کرد، هم از تماشای آن‌ها غرق شوق و لذت بود، و هم در همان حال، دلش دریای غم.
دیگر چرا دریای غم، گزل؟
"… از این‌که می‌دانم دنیا را به‌آسانی و بی‌تاوان به کسی نمی‌دهند؛ این است که غمگین‌ام. برای بره‌هایم غمگین‌ام."
پس چرا شاد هستی، و چه‌طور می‌توانی شاد باشی؟
"… شادی‌ام گذرا و ناپایاست، شادی گذرایم از آنِ بی‌خبری‌ست، بی‌خبری بره‌هایم. می‌پایم‌شان تا لحظه‌هایی ایمن زندگی کنند. شادم از آن لحظهٔ ایمن، و غمگین‌ام از بی‌اعتباری لحظه‌ها، آه…
آن‌ها انگار دو تا عروس‌اند و از نیشِ دنیا هنوز هیچ ننوشیده‌اند. آن‌ها هنوز خبر از خطرها ندارند؛ اما من… این آرامش را کمین‌گاه خطر می‌بینم، نه جای امن و عافیت و… چه چاره می‌توانم بکنم؟"
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
💟💟💟
‫۵ روز قبل، جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۴