امتیاز نداده‌اید

مرد شتاب‌زده گوشه‌ای از نان را کند. چانه‌اش می‌لرزید. احساس کرد چگونه عضلات دهان و فکش بالا و پایین می‌پرد. سپس دندان‌هایش را در تکه ناهموار و نرم بریده شده نان فرو برد و مشغول خوردن شد. او نان می‌خورد، گو این‌که بیات بود و از هفته پیش مانده بود. تکه نانی خشک بود. برچسب سرخ رنگ شرکت نان‌پزی. هم‌چنان با دندان‌هایش به کندن ادامه داد. حتی پوسته قهوه‌ای رنگ چرم مانند روی نان را هم خورد. آن‌گاه تماس نان را با لب‌هایش هم‌چون نوازشی خشک احساس می‌کرد. در حالی که دندان‌هایش در کار تکه تکه کردن نان بودند.

تعداد صفحه
۵۶
شابک
۹۷۸۹۶۴۷۳۸۰۲۲۵
سال نشر
۱۳۸۸
نسخه‌ها
جلد کتاب نان سال‌های سپری شده
جلد کتاب نان سال‌های جوانی
جلد کتاب نان آن سال‌ها
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

گرسنگی قیمت‌ها رابه من یاد داد، فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان. چشم هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی، معتاد به نان بودم…

او ضمن تعریف و تمجید از من در پایان گفت: « جوان دست و دلباز و نجیب و شریفی به نظر می‌رسد. » آن وقت به خودم گفتم، پس تو نجیب و شریف به نظر می‌رسی و خودم را دقیقاً در آیینه یی که در سالن لباسشویی خوابگاه کارآموزان آویزان بود، ورانداز کردم. به صورت رنگ پریده و دراز خودم نگاهی انداختم، لب هایم رو به جلو و عقب دادم و با خود گفتم: پس قیافه یک آدم شریف و محترم این طوری است. و با صدای بلند به چهره ام در آیینه گفتم: « دلم می‌خواهد چیزی برای خوردن داشته باشم…»