پس از تاریکی

Afuta dark

۱۹۲ صفحه
امتیاز نداده‌اید

«ماری» در رستوران دنی نشسته بود که «تاکاهاشی» با دیدن او، اجازه خواست تا کنارش بنشیند. آنها دو سال قبل یک‌دیگر را در هتلی واقع در «شیناگاوا» دیده بودند. «اری آسایی» خواهر ماری، او را با تاکاهاشی و دوستش آشنا کرده بود. اما آن موقع ماری تمایل زیادی برای آشنایی با تاکاهاشی از خود نشان نداده بود. الان بعد از دو سال تاکاهاشی شمارة تلفن خود را به ماری داد. بار دیگر در همان رستوران زنی به نام «کائورو» از طرف تاکاهاشی به ملاقات ماری آمد. ماری علاوه بر زبان ژاپنی، زبان چینی را نیز بلد بود و تاکاهاشی این را می‌دانست. کائورو کارمندی داشت که چینی بود و طی درگیر? زخمی شده بود، برای همین به سراغ او آمده بود تا بتواند با آن دختر حرف بزند. ماری به دیدن دختر چینی رفت و این سرآغاز ماجراهای تازه‌ای برای او بود. کلمات کلیدی: ادبیات و داستان، ادبی، هاروکی موراکامی، مهدی غبرایی

تعداد صفحه
۱۹۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۲۹۵۳۲۱۹
سال نشر
۱۳۹۶
نسخه‌ها
جلد کتاب پس از تاریکی
جلد کتاب بعد از تاریکی
جلد کتاب بعد از تاریکی
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

می دونی به چی فکر می‌کنم؟ خاطرات مردم شاید مثل سوختی برای حفظ شعله‌های زندگی باشه. وقتی قراره با سوزاندن کاغذ شعله ای رو زنده نگه داری، دیگه مهم نیست روی اون کاغذها چی نوشتن. آگهی‌های توی روزنامه ها، کتاب‌های فلسفه، تصاویر عریان مجله ها، دسته ی اسکناس ده هزار ینی، آتش وقتی داره می‌سوزونه، فکر نمی‌کنه بگه: اوه، نویسنده ی این کتاب کانت است یا اوه، نشریه ی یومیوری است که شب‌ها چاپ میشه یا چه پیکر زیبایی! از نظر آتش تموم اونها چیزی جز خرده کاغذ نیستن. خاطرات مهم و خاطرات غیرمهم کلا خاطرات بی فایده ای هستن که هیچ فرقی با هم ندارن. فقط مواد سوختی اند.

من راجع به روزهای قدیم زیاد فکر می‌کنم. اگه سخت تلاش کنم یادم بیاد، تمام مسائل به ذهنم برمیگرده، تمام خاطرات پر شور. ناگهان بدون مقدمه چیزهایی رو می‌تونم به یاد بیارم که سالها بهش فکر نکرده ام. خیلی جالبه. خاطره خیلی مسخره است! مثل این کشوها می‌مونه که پر از خرت و پرت‌های به دردنخور باشه. در این فاصله، تمام چیزهای مهم رو یکی یکی فراموش می‌کنیم.

شاید حالا احساس نکنی که خیلی بهش نزدیکی، اما مطمئنم وقتش می‌رسه که اینطور بشه. سعی کن لحظه ای رو به یاد بیاری که احساس می‌کردی دایم با او در تماسی. احتمالا همین حالا نمی‌تونی به چیزی فکر کنی؛ اما اگه سخت تلاش کنی، بالاخره اون زمان می‌رسه. تو و اون با هم فامیل هستین و خاطراتی با هم دارین. حداقل یکی از همین خاطرات رو باید در قسمتی از ذهنت داشته باشی.

ماری با وقار خاصی می‌گوید: امیدوارم بتونی از دست هر کسی که داری فرار می‌کنی، خلاص بشی. « گاهی اوقات احساس می‌کنم انگار سایه ی خودمو دنبال می‌کنم؛ اما این تنها چیزیه که نمی‌تونم ازش جلو بزنم. هیچکس نمی‌تونه از سایه ی خودش خلاص شه! »

یک روزی آدم دلخواهتو پیدا میکنی ماری و یاد می‌گیری که باید اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی. من اینطور فکر میکنم. پس کمتر از اینو قبول نکن. توی دنیا چیزهایی هست که باید به تنهایی انجام بدی و چیزهایی هم با کمک دیگرون. مهمه که این دو رو مساوی با هم ترکیب کنی.