اطرافم را مه غلیظ پر کرده بود و هیچ صدایی به گوش نمیرسید. بی هدف چند قدم به جلو برداشتم. از صدای خش خش برگهای زیر پایم متوجه شدم در باغی هستم. صدای کلاغها کم کم گوشم را پر میکرد. گویی قرار بود اتفاق شومی بیفتد.
از پشت شیشه
بالاخره با قطرهای باران که روی پیشانیام افتاد ذهنم را آزاد کردم و تازه توانستم مردی را ببینم که عجیبترین و در عین حال جذابترین شخصی بود که در زندگیام دیده بودم. اصلا انگار همان عجیب و متفاوت بودن جذابش کرده بود و میخواستم پی به طرز زندگیاش ببرم. برای اینکه توجهاش را جلب کنم با پا به پهلوی ...
سروین
نگاهی به پشت سر میکنم.
نه، منظورم آن روزهایی است که
سالها از گذرشان گذشته.
و تمامی آن بچههایی را میبینم
که شور و شوق جوانی
به هرکاری، چه درست و چه غلط
وادارشان میکرد.
آنجا، عشق با نگاه آغاز میشد
و ریشه مییافت.
عشقی که فقط معنای خواستن نداشت
میرفت تا یکی شدن، با هم شدن.
چقدر زندگی ما آدمها
مثل درختهاست؛
یکی سرخم میکند نمیایستد
و یکی میایستد و میشود ...
در 1 نگاه
خسته بودم و مایوس. مایوستر از آنی که حتی به خودم اندک امیدی بدهم. فکر میکردم که رامتین مرده و کتاب عشق من و او برای همیشه بسته شده. احساس بدبختی میکردم و با گریه از درگاه خدا میخواستم که به زندگی من هم پایان دهد تا در دنیایی دیگر با محبوبم دیدار کنم...
هوای دلبستگی
آیلی سر به زیر انداخته و خطهای روی شلوار جینش همه آن چیزی بود که میدید. حس عجیبی داشت. انگار یکبار چند تنی از روی شانههایش برداشته شده و حالا انتظار میکشید بشنود آن چیزی که این مدت خواب و خوراک را حرامش کرده بود؛ اما نمیخواست او با سوالهایش گیج شود. باید مهلت میداد خودش را جمع و جور ...