آن شب توانسته بودم از محل کارم زودتر از همیشه خارج شوم. گفتم تا بیاوغلو همینطوری برای خودم بروم. به ریههایم حق تنفس بدهم که ساعتها است با هوای کثیف پر شده. به خلیج و تنگه سلام کردم و از پل رد شدم.
عادت عشق (داستانهای کوتاه جهان 10)
گریان و نالان خودم را روی تختخواب انداختم. منتظر بودم مثل همیشه که گریه میکردم، سراغم بیاید. منتظر بودم بیاید و مرا در آغوش بگیرد، سرم را روی سینهاش بگذارد، و با لحنی که مختص خودش بود، بگوید :«وای وای، این چه کاریه؟ این آقا کوچولو کیه که داره گریه میکنه؟»
قصهها افسانهها و سرودههای مردم و سرزمین کانادا
انسانها روی کره زمین در هر جایی که باشند قصهها و افسانههای خاص خود را دارند. این کتاب قصهها و افسانههایی است از انسانهای مهاجر به سرزمین کانادا. شرح رنجها - گرفتاریها - خوبیها - بدیها - مبارزهها - موفقیتها و شکستهای آنها در این سرزمین. خواندن این داستانها ما را به عالم دیگر و به درون خود میبرد و ...