مجموعه داستان خارجی

انتقام چمن (پسامدرنیست‌ها) مجموعه داستان

یک عکس بزرگ از مریلین مونرو به دیوار زده بودند. اولین بار بود که می‌دیدم چنین عکسی را به دیوار اداره پست زده‌اند. مریلین روی یک قطعه بزرگ قرمزرنگ دراز کشیده بود. روی دیوار پست‌خانه غریب به نظر می‌آمد؛ ولی البته من در این منطقه غریب‌تر بودم.

علی معصومی
بوتیمار
2500110014334
۱۳۹۲
۲۹۶ صفحه
۵۱۷ مشاهده
۰ نقل قول
جمعی از نویسندگان
صفحه نویسنده جمعی از نویسندگان
۲۸۸ رمان ...
دیگر رمان‌های جمعی از نویسندگان
بعضی زن‌ها
بعضی زن‌ها آرچي مك‌لاورتي صدايي براي آواز داشت كه هركس يك‌بار مي‌شنيد هرگز فراموش نمي‌كرد. صدايي صاف و محكم. كلمه‌ها را نيمي فرياد و نيمي آواز ادا مي‌كرد. آواز محزون و يكنواخت و بي‌پيرايه‌اش، چيزهايي را بيان مي‌كرد نگفتني، واضح و شمرده. از رز هم با آواز خواستگاري كرد، برايش خواند: «هرگز زن يك جوان بي خاصيت نشو.»...
کله‌پوک و عاقل (20 افسانه ترکمنی) مجموعه داستان
کله‌پوک و عاقل (20 افسانه ترکمنی) مجموعه داستان این کتاب مجموعه‌ای است از 20 افسانه که از زبان ترکمنی به فارسی ترجمه شده‌اند: یک‌وجبی و سگش، کله‌پوک و عاقل، قصر دیوها، اسب دریایی، موش حریص، مار چهل‌سر، گلنار و افسانه‌های دیگر.
مسافر خوشبختی (106 داستان کوتاه از آثار بزرگترین نویسندگان جهان به همراه جملاتی از مشاهیر)
مسافر خوشبختی (106 داستان کوتاه از آثار بزرگترین نویسندگان جهان به همراه جملاتی از مشاهیر) کتاب 100 گلچینی از داستان‌های کوتاه نویسندگان مطرح دنیاست که تجربیات، احساسات و مقاطع حساس و سازنده زندگی انسان‌ها را روایت می‌کند، انسان‌هایی که دارای ملیت، مذهب و فرهنگ‌هایی متفاوت‌اند. اما زبان ساده و صمیمی کتاب، گویی زبان مشترک همه انسان‌هاست که از دل برخاسته و بر دل می‌نشیند. می‌توان در انتهای هر داستان، اشک و لبخند را در یکجا ...
بعضی زن‌ها
بعضی زن‌ها آرچي مك‌لاورتي صدايي براي آواز داشت كه هركس يك‌بار مي‌شنيد هرگز فراموش نمي‌كرد. صدايي صاف و محكم. كلمه‌ها را نيمي فرياد و نيمي آواز ادا مي‌كرد. آواز محزون و يكنواخت و بي‌پيرايه‌اش، چيزهايي را بيان مي‌كرد نگفتني، واضح و شمرده. از رز هم با آواز خواستگاري كرد، برايش خواند: «هرگز زن يك جوان بي خاصيت نشو.»...
کاپوچینو با نون تست (داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین)
کاپوچینو با نون تست (داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین) از زمانی که یادم می‌آید عاشق این بودم که بایستم و آدم‌هایی را که در خیابان رفت و آمد می‌کنند، نگاه کنم، این عادت را از عمه‌ام به ارث برده‌ام، وقتی که من چهارده ساله بودم،‌با ماشین تصادف کرد و دیگر هیچ وقت نتوانست راه برود. از همان موقع همیشه او را دیده‌ام که روی صندلی چرخ‌دارش روی ایوان می‌نشست ...
مشاهده تمام رمان های جمعی از نویسندگان
مجموعه‌ها