زیر درخت سیب
روزها میگذشت و من همچنان منتظر بودم، تا این که یک روز به زنهایی فکر کردم که اینگونه فکرشان و زندگیشان را نابود کرده بودند. زنهایی که ماهها و سالها چشم به راه نامهای مانده بودند، اما سرانجام هیچکس برایشان نامهای نفرستاده بود. خودم را تصور کردم که سالهای زیادی گذشته است، موهایم دیگر سفید شدهاند و من همچنان منتظرم. ...
پاییز داغ
وقتی ازدواج کنند جایی نزدیک دریاچه سابوت میخریدند. نه خیلی نزدیک به والدین موری، و نه خیلی دور از آنها، البته آنجا فقط یک اقامتگاه تابستانی به حساب میآمد. بقیه اوقات باید هر جایی که او کار می کرد زندگی کنند. آنجا ممکن بود هر جایی باشد، پرو، عراق، یا نواحی شمال غرب. گریس از فکر این سفرها خوشش آمد ...
دره اتاوا
همه اینها نمایشی بود که برای خوشگذرانی بیرحمانه خودتان به راه انداخته بودید و من همچون انسانی سادهلوح و نادان، چاشنی عشقورزی و دلدادگی آنان بودم، از هر دوی شما متنفرم. من هرگز نمیتوانم این کار را انجام دهم. من هرگز نمیتوانم کسی را که روزی عاشقش بودهام و با او ازدواج کردهام و یا حتی کسی را که با ...
جان شیرین و 6 داستان دیگر
آن طرف رودخانه، یک گله درخت همیشه سبز تیره بود، احتمالا سرو آزاد، اما آنقدر دور بودند که نمیشد به یقین گفت. و حتا دورتر از آن، روی دامنهی تپهی دیگری، خانهای بود که از دور خیلی کوچک به نظر میرسید. رویش به طرف خانهی ما بود. ما هیچوقت به دیدنشان نرفتیمو با آنها آشنا نشدیم.
به چشم من شبیه خانهی ...
عشق زن خوب
امروزه باید بی هیچ تردیدی مانرو را از نویسندگان منحصر به فرد داستان کوتاه شمرد و علاوه بر این که او یکی از بهترین نویسندگان معاصر آثار داستانی (با هر حجم و میزانی) نیز به شمار میآید.