نگاهش به آسمان صاف و پر از ستاره بود و با سرعت میتاخت، زیر نور ماه کامل، کنار ساحل پیش میرفت و از صدای امواج و کوبیدهشدن سمهای اسیش بر زمین لذت میبرد. آن آرامش را با هیچچیز عوض نمیکرد... آرامشی که با همهی وجود نیازمندش بود...
انگار این من نیستم
در پس تو میافتم و بیصدا دنبالت میکنم تا هر آنچه را برایم معمایی شده، دریابم. حتی دیدار تو را با ولع و حرص دنبال میکنم شاید گره کور ذهنم را باز کنم. پس، گریه کن! و آنچه را در دل داری بیرون بریز اگرچه دل آدمی به این راحتیها باز نمیشود... و اشکها تنها نشانهای از خالی شدناند.
تکهای از آسمان
کنار یکدیگر نشستهایم و نگاههایمان گره میخورند در میان چهرههای غمزده. هر کدام از ما را سرنوشتی بوده است. اندکی از ما یاد گرفتهایم و برخی هنوز در ابتدای دانستن ماندهایم!
آنان که آموختهاند از زندگی و روزگار میدانند که چگونه با امروز خویش و هر لحظهای که در آن نفس میکشند میباید کنار آمد و زندگی کرد، و آنان که ...
بندهای رنگی
چقدر ناامید شده بود از شنیدن این حرفها!
پوزخند خستهای زد و با نوک انگشت، قلب نقشبسته روی فنجانش را خراب کرد …
انگشتش از داغی لته سوخت. بافت پهن موهایش که از کنار شانهاش آویخته بود، چند تار موی پریشان، تلالو نور شمع در چشمان غمگینش و انگشتی که آرام میان لبهایش رفت و برگشت…
بهداد نمیتوانست حرکت کودکانه ...
از پشت شیشه
بالاخره با قطرهای باران که روی پیشانیام افتاد ذهنم را آزاد کردم و تازه توانستم مردی را ببینم که عجیبترین و در عین حال جذابترین شخصی بود که در زندگیام دیده بودم. اصلا انگار همان عجیب و متفاوت بودن جذابش کرده بود و میخواستم پی به طرز زندگیاش ببرم. برای اینکه توجهاش را جلب کنم با پا به پهلوی ...