در گوش من: صدای مداوم آب؛ صدای شدّت یافته و سپس فروکش کردهٔ باد در کاجها؛ و در میان آنها، صدای ملخها، و غیره. در چشمانم: تابش خورشید در جویبار؛ جنبش کاجها… (عجب، یک سنجاب) … و حرکت پایم که سوراخی در خزهها حفر میکند، و غیره. در تنم: (احساس) این رطوبت؛ احساس نرمی خزه ها؛ (آه! کدام شاخه است که تنم را خراش میدهد؟…) احساس پیشانی ام در میان دستم؛ و احساس دستم بر روی پیشانی ام، و غیره. در سوراخهای بینی ام: … (هیس! سنجاب نزدیک میشود) ، و غیره. و همهٔ اینها « با هم» ، و غیره، در بسته ای کوچک؛ زندگی این است؛- آیا همه اش همین است؟-نه! همیشه چیزهای دیگری هم هست. پس به گمانت من چیزی نیستم جز میعادگاه احساسی چند؟ زندگی من همیشه « این» است، به اضافهٔ خودم- باری دیگر از « خودم» با تو سخن خواهم گفت.