گُزل از چنگ میرشکاران به‌در آمد و گیسوان در زیرِ سربند پنهان کرد. غزال در او نگریست. چشم در چشم، درنگی کردند؛ درنگی با برق زلال اشک در مردمک چشم‌ها.
غزال گفت: "که اگر رَستم با امید بازآیم، گزل! اما… می‌توانم چیزی از تو بخواهم؟"
گزل گفت: "بخواه آهوی بختِ من."
- من دو غزاله داشتم، پیش از آن‌که صیادان فرارسند. در حال که مرگ نزدیکم می‌آید، من غم ایشان دارم پیش از غم مرگ خود… با دلی آسوده خواهم مرد، اگر تو خود را مادر ایشان بدانی. مادر غزاله‌های من.
- با چه رد و نشانی بیابمشان، و در کجا؟
- آن‌جا، در بیابانِ خدا… در هر سوی دشت؛ شاید کنارِ جنگل افلاک.
- پذیرفتم، من پذیرفتم، اما آن‌ها… آن‌ها چگونه مرا بشناسند و بپذیرند؟
- گزل، مرا پیش آن‌ها بدین نام بخوان، نام و نگاه آشنا را می‌شناسند. هم می‌دانند که من این نام از تو دارم.
- گزل، این خود نام من بود.
- هست، و تو هم خودِ من هستی، گزل.
- گزل!
حال، گزل در ارادهٔ سلطان بود. شرط بار دیگر بازگو شد: "یک تاخت، یک تیر، یک کمند. اکنون بِرَم!"
رمید، چمید و بر سینهٔ دشت پیچید.
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
Ali
‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۲۶