زندگی یعنی سیرک، بچه شیرهایی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نیم‌پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی‌، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده پریدن. بچه‌شیرها زود یاد می‌گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می‌رسید به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آید، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین همه درد کودکی را باز می‌گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی‌اش را مرور کند.
زن‌ها این‌جوری مادر می‌شوند، مردها این‌جوری پا به میدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره یک شلاق کافی است که هر کس با پیشداوری خود زندگی را تعریف کند.
دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چیز تمام شود. سوت و شور تماشاچیان برام اهمیتی نداشت.
و مثل سگ پشیمان بودم.
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
asatiri
‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۲۳