Moses

۱۵ نقل قول
از ۱۱ رمان و ۹ نویسنده
مشقات اخیر بسیار صدمه ام زده بود، موی سرم دسته دسته می‌ریخت، به سر دردهای عجیبی مبتلا شده بودم و از این حیث زیاد عذاب می‌کشیدم. مخصوصاً هر روز صبح به عصبانیت شدیدی دچار می‌شدم و هر چه می‌کردم رفع نمی‌شد. دستهایم را کهنه پیچ می‌کردم و چیز می‌نوشتم زیرا وقتی زیرا وقتی نفسم به پوست می‌خورد مشمئز می‌شدم. گرسنه کنوت هامسون
زمین و زمان ساکت و آرام و غرق در تاریکی بود ولی از بلندی‌های اطراف آوای دائمی کائنات که همچون زمزمه دور و یکنواختی هیچگاه خاموشی نمی‌پذیرد بلند بود. آنقدر به این زمزمه بی پایان ماتم خیز گوش فرا دادم که رفته رفته حواسم پریشان شد. آری این آوای دل انگیز سرود شامگاه اختران بود، نغمه دسته جمعی اجرام سماوی بود که بالای سرم در صحنه بیکران آسمان سیر می‌کردند. گرسنه کنوت هامسون
… همه چیزم را باخته بودم. همه چیزم را! از کازینو بیرون آمدم. آن وقت دیدم یک گولدن ته جیب جلیقه ام مانده. گفتم: «آه پس هنوز می‌توانم غذایی بخورم!» اما صد قدم نرفته بودم که تصمیمم عوض شد. برگشتم و یک گولدن را روی مانک گذاشتم (بله خوب به یاد دارم. روی مانک.) و جداً وقتی آدم در کشوری بیگانه دور از وطن و کس و کارش تنهاست و نمی‌داند که همان روز چه خواهد خورد و می‌خواهد آخرین گولدن خود را آخرینش را به خطر اندازد احساس عجیبی دارد. اما خطر کردم و بردم و بیست دقیقه بعد با صد و هفتاد گولدن در جیب از کازینو بیرون آمدم. این یک واقعیت است. گاهی آخرین گولدن چه کارها می‌کند! اگر شکستم را پذیرفته بودم اگر جرئت تصمیم نمی‌داشتم چه شده بود؟…
فردا،فردا،همه چیز تمام خواهد شد.
پایان
قمارباز (از یادداشت‌های 1 جوان) فئودور داستایوفسکی
آنچه برای مردم مهم است ، آنچه واقعاً ارزش دارد ، این است که چطور می‌میرند. فکر کرد ، در مقایسه با آن ، اینکه چطور زندگی کرده ای اهمیت زیادی ندارد. با این حال ، چطور زندگی کردنت چطور مردنت را تعیین می‌کند. وقتی به چهره پیرمرد مرده خیره شد این افکار به سرش راه یافت. کافکا در ساحل هاروکی موراکامی