آخرین فعالیت‌ها


  • مرز سایه
    از مرز سایه :

    … می‌دانستم که آن کشتی شبیه زنی است که صرفِ وجودش در قلب انسان شادی ای به دور از هر گونه خودخواهی پدید می‌آورد. آدم احساس می‌کند حضور داشتن در دنیایی که آن موجود دَرَش هستی دارد، حس بسیار خوشی دارد. (...)

  • کرگدن
    از کرگدن :

    … آه که چقدر زشتم. وای به حال آن که بخواهد اصالت خودش را حفظ کند. (ناگهان از جا می‌جهد) بسیار خوب. بدرک. در مقابل تمامشان از خودم دفاع می‌کنم. تفنگم کو! تفنگم کو! (رو به دیوار صحنه می‌کند، که کله‌های کرگدن به آن است، و فریاد کنان) در مقابل همه تان از خودم دفاع می‌کنم. در مقابل همه تان. من آخرین نفر آدمیزادم. و تا آخر همین جور می‌مانم. ... (...)

  • حضرت دوست
    از حضرت دوست :

    به سوی خواهرم خاک، معشوقه ام خاک، مادرم خاک… مادرم آسمان. (...)

  • کرگدن
    از کرگدن :

    در آنچه طبیعی است، هیچ شر حقیقی وجود ندارد. (...)

  • کرگدن
    از کرگدن :

    آشوب طلب، کرگدن‌ها هستند چون که در اقلیتند. (...)

  • کرگدن
    از کرگدن :

    برانژه: (به دودار) آدمیزاد از کرگدن برتر است. دودار: من خلافش را نمی‌گویم ولی حرف ترا تأیید هم نمی‌توانم بکنم. نمی‌دانم. تجربه باید ثابت کند. (...)

  • گرسنه
    از گرسنه :

    مشقات اخیر بسیار صدمه ام زده بود، موی سرم دسته دسته می‌ریخت، به سر دردهای عجیبی مبتلا شده بودم و از این حیث زیاد عذاب می‌کشیدم. مخصوصاً هر روز صبح به عصبانیت شدیدی دچار می‌شدم و هر چه می‌کردم رفع نمی‌شد. دستهایم را کهنه پیچ می‌کردم و چیز می‌نوشتم زیرا وقتی زیرا وقتی نفسم به پوست می‌خورد مشمئز می‌شدم. (...)

  • گرسنه
    از گرسنه :

    زمین و زمان ساکت و آرام و غرق در تاریکی بود ولی از بلندی‌های اطراف آوای دائمی کائنات که همچون زمزمه دور و یکنواختی هیچگاه خاموشی نمی‌پذیرد بلند بود. آنقدر به این زمزمه بی پایان ماتم خیز گوش فرا دادم که رفته رفته حواسم پریشان شد. آری این آوای دل انگیز سرود شامگاه اختران بود، نغمه دسته جمعی اجرام سماوی بود که بالای سرم در صحنه بیکران آسمان سیر می‌کردند. (...)

  • قمارباز (از یادداشت‌های 1 جوان)
    از قمارباز (از یادداشت‌های 1 جوان) :

    … همه چیزم را باخته بودم. همه چیزم را! از کازینو بیرون آمدم. آن وقت دیدم یک گولدن ته جیب جلیقه ام مانده. گفتم: «آه پس هنوز می‌توانم غذایی بخورم!» اما صد قدم نرفته بودم که تصمیمم عوض شد. برگشتم و یک گولدن را روی مانک گذاشتم (بله خوب به یاد دارم. روی مانک.) و جداً وقتی آدم در کشوری بیگانه دور از وطن و کس و کارش تنهاست و ... (...)

  • کافکا در ساحل
    از کافکا در ساحل :

    … آدم‌ها روی هم رفته محصول جایی هستند که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده اند. اینکه چه فکر و احساسی داری به وضع زمین و دمای هوا بستگی دارد. حتی به بادهای همیشگی. (...)

  • تهوع
    از تهوع :

    بیشتر وقت ها، افکارم چون به کلمات متصل نمیشوند، مه آلود می‌مانند. شکل‌های مبهم و غریبی به خود می‌گیرند و بعد ناپدید می‌شوند: فوراً فراموششان میکنم. (...)

  • وداع با اسلحه
    از وداع با اسلحه :

    من میدانم که شب مثل روز نیست؛ میدانم که همه چیز فرق می‌کند، موضوع‌های شب را نمی‌توان در روز بیان کرد، برای اینکه دیگر وجود ندارند، وشب ممکن است برای مردمانِ تنها، همین که تنهایی شان آغاز شد، وحشتناک باشد. (...)

  • خورشید هم‌چنان می‌دمد
    از خورشید هم‌چنان می‌دمد :

    برای انسان در تاریکی همه چیز با روشنایی تفاوت دارد. در تاریکی از جهنم خبری نیست. (...)

  • قمارباز (از یادداشت‌های 1 جوان)
    از قمارباز (از یادداشت‌های 1 جوان) :

    دوستی اغلب بر پایه حقارت حریف استوار است. (...)

  • مهمانی خداحافظی
    از مهمانی خداحافظی :

    … یاکوب می‌دانست که همه انسان‌ها در نهان آرزوی مرگ کسی را دارند و فقط دو چیز مانع از متحقق کردن آرزویشان می‌شود: ترس از مجازات و دردسرهای عینی و واقعی ناشی از ارتکاب قتل. (...)

  • جاده
    ستاره داد
  • جاودانگی
    ستاره داد