عشق روی پیادهرو
- نوشته مصطفی مستور
- ناشر چشمه
ناگهان از یک پیچ خیابان بیرون زد. از جلو ساندویچی اصغر چاخان گذشت و یکراست آمد به طرف من. خیابان زیاد شلوغ نبود. با خونسردی چاقوی ضامندارش را از جیب شلوار سیاه روغنیاش بیرون آورد و آن را تا دستهی صدفیاش در پهلوم فرو برد.
- تعداد صفحه
- ۱۲۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۸۰۴۹۱۱۴
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
آدمها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابانهای پر جمعیت دایم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند مثل گویهای بیلیارد از هم دور میشوند.
از وقتی که رفتی حوصله هیچ کاری ندارم. نه حوصله غذا درست کردن ونه حال بازار رفتن حتی تحمل کتاب را هم ندارم
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم. . ، او را تماشا کردم! دو سال گذشت! جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. . گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: « کی ازدواج میکنیم؟» گفتم: « اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبضهای آب، برق، تلفن، قسطهای عقب افتادهٔ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمهٔ نان از کلهٔ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم! و تو به جای عشق. . ، باید دنبال آشپزی. خیاطی. جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی! هر دومان یخ میزنیم! بیشتر از حالا پیش همیم. . ، اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم! نمیتوانیم ببینیم! فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالهٔ زندگی دست و پا میزنیم. . ، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد. . !