3 گزارش کوتاه درباره نوید و نگار

۳.۵ از ۵ · ۵ رأی۱۲۸ صفحه۵ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

قبل از هرچیزی باید بگم احتمالا از این داستان خوش‌تون نمی‌آد. اما به قول یحیی سورآبادی، همون که برای بچه‌ها قصه می‌نویسه، گاهی از چیزی که امروز خوش‌تون نمی‌آد ممکنه فردا خوش‌تون بیاد. اگه از اون آدم‌هایی هستید که می‌تونید تا فردا صبر کنید، گمونم بد نیست داستان رو بخونید. جدی می‌گم. نوشتن‌اش یکی دو سال طول کشیده اما شرط می‌بندم خوندن‌اش بیش‌تر از یکی دو ساعت وقت‌تون رو نگیره، به اندازه دیدن یکی از همین فیلم‌های سینما و تلویزیون، مثلا. یا تماشای مسابقه فوتبالی، بوکسی چیزی. من به سهم خودم سعی کرده‌ام خیلی زود سر و ته قضیه را هم بیاورم تا کل مصیبت خوندن توی بعدازظهر یک روز تعطیل تموم بشه...

تعداد صفحه
۱۲۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۲۱۳۱۴۳۳
سال نشر
۱۳۹۰
تعداد نقل قول
۵
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۵ نقل قول

وقتی کمی دیگر به بینایی چشم‌های پیرزن فکرکردم باز آن فکر قدیمی آمد سراغم؛ این که هیچ نداشتن از کم داشتن بهتر است. وقتی کسی چیزی ندارد، آن را ندارد دیگر، اما وقتی کمی از آن را داشته‌باشد ظاهرا چیزی دارد اما در واقع ندارد. یعنی فکر می‌کند دارد اما ندارد. این بدتر از نداشتن است. وقتی کسی نمی‌بیند، نمی‌بیند دیگر، اما وقتی کمی می‌بیند باز هم نمی‌بیند، گرچه فکر می‌کند که دارد می‌بیند. به علاوه، کسی که کمی می‌بیند می‌تواند بفهمد دیدن چه قدر خوب‌است و همین فهمیدن او را کلافه می‌کند. اما کسی که مطلقا نمی‌بیند نمی‌تواند بفهمد دیدن یعنی چه. از این نظر اصلا کلافه‌نیست، یا حداقل کم‌تر کلافه‌است. کسی که اصل نمی‌شنود هزار بار آسوده‌تر است از کسی که کمی می‌شنود. کسی که هیچ نمی‌داند یا کسی که خیلی می‌داند، خوشبخت‌تر است از کسی که کمی می‌داند. یعنی من این‌طور فکر می‌کنم.

پیرزن‌ها و پیرمردها برای من عجیب‌ترین موجودات‌اند. شاید به این دلیل که ترکیبی هستند از مرگ و زندگی: بیش‌تر از همه به مرگ نزدیک‌اند و در همان حال اغلب بیش‌تر از همه در زندگی تکثیر شده‌اند؛ در خواهرها، برادرها، فرزندها، نوه‌ها، عروس‌ها، دامادها، دوست‌ها، همسایه‌ها، خانه‌ها، کوچه‌ها، شهرها. فروشگاه‌ها. روزها، شب‌ها.

درواقع من سال‌ها بود به این نتیجه رسیده‌بودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خیلی خوب می‌دانستم نمی‌توانم از عهده‌شان بربیایم. با زندگی‌ام رفتار مسالمت‌آمیزی داشتم. به او فشار نمی‌آوردم تا مجبور نباشم فشار او را تحمل کنم. من به طورکلی اهل جنگیدن نیستم. با هیچ‌کس و هیچ‌چیز.

به او گفته‌بودم بچه نمی‌خواهم چون از داشتنش وحشت دارم. از این که موجودی را از جایی که نمی‌دانم کجا است پرت کنم به زندگی اما سرنوشت خودش و نسلی که احتمالا تا صدها سال بعد از او ادامه پیدا خواهدکرد، ربطی به من نداشته‌باشد، می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شاید فکر احمقانه‌ای باشد اما خودم را مسئول همه‌ی مصائبی می‌دانم که ممکن است بعدها بر سر موجودی بیاید که من، و تنها من، به هر دلیل تصمیم گرفته بودم به دنیا بیاید.

اگر به هر دلیل می‌خواستی له شدن روح کسی را ببینی ، آنجا زیر نور شدید یا در تاریکی محض نیست ؛ جایی است نه کاملا تاریک و نه به اندازه ی کافی روشن. جایی است با نور کم. « نگار»