همه گرفتارند

۳.۶ از ۵ · ۳ رأی۹۶ صفحه
امتیاز نداده‌اید

... انگار همه اهل یک قبیله جدایی‌ناپذیرند. همیشه فکر یک میهمان جدید شادی‌بخش است. یک نوزاد، یک لوله‌کش، چرخ‌و فلک راضی است. از این‌که معشوق مادرش لوله‌کش است خوشش می‌آید. اگر ماهی‌گیر بود. اصلا نمی‌توانست تحملش کند. چرخ‌و فلک در حالی که به حرف‌های مادرش گوش می‌دهد. کادوهایش را باز می‌کند. یک سه پایه نقاشی، یک سری قلم مو، کتابی درباره یک نقاش هلندی به نام پیتر دوهوش. خیلی لوسش کرده‌اند. آقای لوسین می‌گوید: راستی حدس بزنید کی می‌خواد بیاد پیشمون؟ حدس نمی‌زنین. خانم کارل، بله، او خبرهایی درباره نقاشی‌های چرخ و فلک شنیده. خانم کارل برای قضاوت درباره هیچ موضوعی به سلیقه خودش اکتفا نمی‌کند. او فقط به شایعه اهمیت می‌دهد. چرخ‌و فلک یکی از دفاتر نقاشی‌اش را برای نقاش بزرگی فرستاده است. او هم بلافاصله به چرخ‌‌وفلک جواب داده. تشویقش کرده و یک اثر امضا شده از خودش را به او اهدا کرده است. خانم کارل دیگر از دست چرخ‌‌وفلک عصبانی نیست. مثل اینکه این کوچولو دیگه پیش‌بینی هم نمی‌کنه. خانم کارل دلش می‌خواهد نقاشی‌های چرخ‌و فلک را ببیند. همین‌طوری، برای خاطر دلش و بعد هم بدش نمی‌آید گوشه چشمی به اثر نقاش بزرگ بیندازد...

تعداد صفحه
۹۶
شابک
۹۷۸۹۶۴۷۷۲۹۰۵۵
سال نشر
۱۳۹۰
نسخه‌ها
جلد کتاب دیوانه‌بازی
جلد کتاب دیوانه‌وار
جلد کتاب همه گرفتارند
جلد کتاب دیوانه وار
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

با وجود دیگران، هرگز نمی‌توان رشد کرد؛ زیرا آنها به ما عشق می‌ورزند و تصور می‌کنند همین برای شناختن ما کافی است، اما تنها با رهایی از این عشق است که می‌توان به رشد و تکامل رسید و نیز با انجام کارهایی که مجبور نباشیم تاوانش را به دیگران پس دهیم، باز هم نمی‌توانند ما را درک‌کنند؛ زیرا این‌ها از آن دسته کارهایی هستند که بخش ناپیدا و غیرقابل‌دسترس وجودمان انجام می‌دهد و پرده‌ی عشقی که آنها رویمان انداخته‌اند را پنهان نساخته‌است.

شاید هر کاری را نه صرفا به خاطر خود آن کار، بلکه به این دلیل انجام می‌دهیم تا فرصتی برای انجام کارهای‌دیگر داشته‌باشیم؛ کارهای‌دیگری که با روحیات ما سازگار باشد.

نوزادان در خواب بزرگ می‌شوند و به آرامی و به گونه‌ای که هرگز حس نمی‌شود، قد می‌کشند، وزن‌شان زیاد می‌شود و کم‌کم قدرت می‌یابند. چشمان‌شان کمتر می‌ترسد، لب‌هایشان کمتر می‌لرزد و با دقت بیشتری به دنیا می‌نگرند.

ما انسان‌ها ابلهانی هستیم که یک تحسین‌جزئی، ما را شادمان می‌سازد و ارواحی هستیم که نسیمی بسیارملایم، به تنمان لباس می‌پوشاند. دنیا همانند پرده‌ی سینما، پر چین و شکن است و هنرپیشگان آن، انسان‌های بیچاره‌ای هستند که همیشه در جستجوی آینه‌ای هستند تا سوالات تکراری‌شان را مدام از او بپرسند: ”آینه به من بگو، راستش را بگو، -گرچه می‌دانی تحمل شنیدن حقیقت را ندارم- آیا هنوز مرا دوست‌دارند؟ آیا هنوز برای کارهایم ارزش قائلند؟“

زندگی به من علاقه‌مند است؛ زیرا همیشه زمانی‌که ممکن‌است فراموشش‌کنم، به سراغم می‌آید. پس جای نگرانی نیست!