من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده من… من دوستش ندارم برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد اگر با رسیدن به او ناامید می‌شدم وضع از این بدتر می‌شد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود یک بازی خیال شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم شاید این او نبود که من باید دوست می‌داشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم فراموشش کنیم