بریده‌هایی از رمان شب‌های روشن

نوشته فئودور داستایوفسکی

آدم رؤیایی خاکستر رویاهای گذشته‌اش را بیخودی بهم می‌زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقه کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازده او را گرم کند و همه آن‌هایی که برایش عزیز بودند، برگردند. شب‌های روشن فئودور داستایوفسکی
چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟
چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟
جایی که می‌دانند حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهای را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟
چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آن‌چه در دل دارند به صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟
شب‌های روشن فئودور داستایوفسکی
«حالا بگویید ببینم چه جور آدمی هستید. زود باشید. همین حالا شروع کنید و داستان زندگی‌تان را بگویید.»
من دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: " داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفته که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که
حرفم را برید: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»
چطور ندارد! بی داستان! همین طور! به قول معروف دیمی! تک و تنها! مطلقا تنها! شما میفهمید «تنها» یعنی چه؟"
«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»
«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این همه تنهایم!»
«یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»
«به معنای دقیق کلمه، با هیچ کس!»
«گوش کنید، می‌خواهید بدانید من چه جور آدمی هستم؟»
«البته!»
«به معنی دقیق؟»
«بله، به دقیق‌ترین معنا!»
«خب، من یک نقش نمایشم! بازیگر یک نقش، از آن‌ها که در زندگی پیدا نمی‌شود!»
شب‌های روشن فئودور داستایوفسکی