
یک تعطیلی وسط هفته، کزکرده زیر پتو در حال رمان خواندن؛ حتا وسوسه نشدن در برابر هوای بهاریِ ترنمبارانی پشت پنجره. گاهی چنین آدم کسلِ غرق در کلماتی میشوم برای خودم و برای او. پاشو برو صورتت را بشور، صبحانه بخوریم. بیا ببین سارها آمدهاند پشت پنجره! نهار نمیخوری؟ بریم بیرون قدمی بزنیم و… . و من فقط همراه مرد نقاش در تونل جان میکنم و از تنهایی، انزوا، وحشت، تردیدها و ذهن آشفته و وسواسیاش در خود جمع میشوم. از مقدمهی کتاب سردرنیاوردم که نوشته بود رمان اگزیستانسیالیسیتی، فقط حس کوفتگی شدید در بدن و حس گرفتگی یک جایی در مغز دارم. لابد رمان خوب و تاثیرگذاری خواندهام که اینقدر حالم بد شده است! یک رمان روانکاوانه، ماجرای عشق وسواسی خوان پابلو به زنی و تنها آدمی که یکی از تابلوهای او را فهمیده و در برابر بخشی از تابلو که کسی هیچ توجهی به آن نکرده (حتی منتقدات خرفت) ایستاده و غرق شده. تحلیل روانشناسانهی کشتن این زن، ماریا توسط عاشق. بدبختانه ذهن تحلیلگر نقاش را میشناسم و تحلیلهای آزارگرانهی او را آشنا مییابم. شاید برای همین اینقدر خسته شدهام. خستگیای که پیش از خواندن رمان هم با من بود. شاید هم این حس، آشنایی من نیست بلکه طبیعی و اجتنابناپذیر جلوه دادن این وسواسهای دائمی ذهنی منجر به قتل، توسط ارنستو ساباتو، نویسندهی رمان است. یک جای رمان هست که خیلی در ذهنم مانده است؛ آنجا که نقاش در روندی تلخ مکاشفه میکند چطور با وجود همهی انزوا و مردمگریزی، تنفرش از دیگران وتحقیر پلیدی آدمی، چنین شدید به عشق نیاز داشته، به دیده شدن از پس سنگهای تیرهی پوشانندهی تونل تنهایی تاریک و نمورش. نیازی که او را به خواستن مطلق ماریا میکشاند. خوان پابلو فکر میکند تونل ماریا تونلی است در موازات تونل خودش، دو تونل تاریک که با دیوارهای شیشهای به هم راه دارند و او ماریا را از پس دیوار شیشهای میبیند و دیده میشود هرچند نتواند به او دست بزند، او را به دست بیاورد. اما وقتی در کشاکش ذهنش روابط مبهم و رمزناگشودهی زن را میبیند با شوهر کورش و خویشاوندی که عاشق ماریا میپنداردش، حس میکند ماریا هم دختری است که به دنیای گسترده و روشن بیرون تونل تعلق دارد، دنیایی که در آن مهمانیها و رقصهاست، خوشیها و روابط انسانی و تنها از سر کنجکاوی گذارش به تونل افتاده است. با اینکه رمان این طور شروع میشود که «کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت» ، تا آخر داستان منتظرم کشته شدن معشوق به دست عاشق جزو پندارهای آشفتهی ذهن پریشان نقاش باشد و بهطرز خوشبینانهای منتظرم برای لحظاتی نقاش دست از روای بودن تکگویانهاش بردارد و بگذارد روایت ماریا را بشنویم تا روشنی بر فضای تاریک رمان بتابد و امید به بستگی، انزوا، در خود فرورفتگی و تنهایی مطلق نقاش بازگردد. با اینکه پایان داستان از ابتدا مشخص است، اضطراب و حس تعلیقی که به ولع به خواندن در رختخواب میکشاندم، لحظهای قطع نمیشود. بعد از نوشتن: این رمان را دوستی بهم عیدی داد. عیدی دلچسبی بود. در پرانتز اما بگویم گاهی حس میکنم از سنی بعد اگر بخواهی جریان زندگی را بهطور معمول و مالوفش ادامه بدهی باید به این روشنی و این امید باور داشته باشی و از آن تاریکی و بستگی فرار کنی. نه اینکه احمق باشی بلکه خوشبین باشی! این مطلب در وبلاگم http://mehr-giah.blogfa.com/post/121/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84- دربارهی این رمان بیشتر بخوانید http://www.bfm.ir/ContentDetails.aspx?Id=147







