شهرام احمدی پور

شهرام احمدی پور

@shahram

تهران

  • ۶۹۸

    امتیاز

  • ۸

    دنبال‌کننده

  • ۳

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۱۸

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

من می‌خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تیکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟
۶ پسند
وضع روحی اش هم در آن روزها بحرانی بود. فکر می‌کرد آدم‌ها بیهوده راه می‌روند. همه چیز جور دیگری بود، رنگها واقعی نبودند و زمان کند می‌گذشت. صبح، ظهر، شب.
۳ پسند
پدرم یک کارگر بود. می‌خواهی یک چیزی را به تو بگویم؟ همیشه پسرهای کارگران هستند که در جنگ کشته می‌شوند!
۲ پسند
من برای شناخت بشریت به اینجا آمده ام، به خاطر اینکه دلم می‌خواهد بفهمم مَردی که مَرد دیگری را می‌کشد، در جست و جوی چیست و وقتی که آخرین گلوله را در بدن مَردی فرو می‌کند به چه می‌اندیشد، من برای ثابت کردن عقیده ای که همیشه به آن معتقد بوده ام به اینجا آمده ام و آن پوچی و احمقانه بودن جنگ است و فکر می‌کنم جنگیدن، قاطع‌ترین دلیل حماقت بشر است.
۱ پسند
هر کسی در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرف‌های خودش را به او بزند، آزادانه، بدون رودربایستی، بدون خجالت، و الا آدمی از تنهایی دق می‌کند.
۳ پسند
چندین ساعت می‌شد که زور می‌زدم بخوابم، اما بی نتیجه بود و همین طور غلت می‌زدم. داشتم داغون می‌شدم. چشم هام رو تا جایی که می‌تونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن. پنجاه هزارتایی از اون حرومزاده هارو شمرده بودم که یک هو اون‌ها شروع کردن به شمردنِ من. بی خیالِ گوسفند شمردن شدم.
۰ پسند
طاعون۱۳۹۳/۱/۲۶
وقتی که جنگی در می‌گیرد، مردم می‌گویند: «ادامه نخواهد یافت، ابلهانه است.» و بی شک جنگ بسیار ابلهانه است، اما این نکته مانع ادامه یافتن آن نمی‌شود. بلاهت پیوسته پابرجاست و اگر انسان پیوسته به فکر خویشتن نبود آن را مشاهده می‌کرد.
۱ پسند
جیک گفت: سلام گفتم: خیلی وقته ندیدمت. دست همدیگه رو فشردیم جیک روی تخت نشست و گفت: تیپت حرف نداره ، معرکه ست. گفتم: تو هم به نظر سرحال میای. فقط از این ورت اون ورت معلومه. گفت: وقتی می‌میری این طوری میشه.
۳ پسند
بار هستی۱۳۹۳/۱/۲۶
می توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد: نخستین گروه، تعداد بیشماری از چشمان ناشناس را می‌طلبند و به عبارت دیگر خواستار نگاه عموم مردمند. در گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگز نمی‌توانند زندگی کنند. پس از آن گروه سوم است، گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. وضع آنها به اندازه افراد گروه اول خطرناک است. سرانجام گروه چهارم (یعنی نادرترین گروه) می‌آید. کسانی که در پرتو نگاه‌های خیالی موجودات غایب زندگی می‌کنند. افراد این گروه اغلب در رویا به سر می‌برند.
۰ پسند
کافه پیانو۱۳۹۳/۱/۲۶
باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام، کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات این که شکم آدم‌ها را پُر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوکشان چیزی را فرو کنی. چون بابت آن که چیزی فرو میکنی توی شکم شان_ حالا هرچه که می‌خواهد باشد_ پول خوبی بهت می‌دهند. اما بابت این که مغزشان را پُر کنی، پِهِن هم بارَت نمی‌کنند
۰ پسند
او ضمن تعریف و تمجید از من در پایان گفت: «جوان دست و دلباز و نجیب و شریفی به نظر می‌رسد.» آن وقت به خودم گفتم، پس تو نجیب و شریف به نظر می‌رسی و خودم را دقیقاً در آیینه یی که در سالن لباسشویی خوابگاه کارآموزان آویزان بود، ورانداز کردم. به صورت رنگ پریده و دراز خودم نگاهی انداختم، لب هایم رو به جلو و عقب دادم و با خود گفتم: پس قیافه یک آدم شریف و محترم این طوری است. و با صدای بلند به چهره ام در آیینه گفتم: «دلم می‌خواهد چیزی برای خوردن داشته باشم…»
۰ پسند
طاعون۱۳۹۲/۱۲/۱۸
معمولاً زندان یک محیط زندگی دسته جمعی است و بهترین دلیل آن این است که در زندان شهر ما زندانبانان نیز مانند زندانیان باج خود را به طاعون می‌پرداختند و بر طبق نظر عالیه طاعون، همه کس، از مدیر زندان گرفته تا پست‌ترین زندانیان محکوم بودند و شاید برای نخستین بار در زندان عدالت مطلق برقرار می‌شد. مقامات دولتی بیهوده کوشیدند با اعطاء مدال به زندانبانانی که در حین انجام وظیفه مرده بودند، برای این تساوی درجات مختلفی قائل شوند.
۱ پسند
هالیوود۱۳۹۲/۱۲/۱۸
اون روز روی کاپوت ماشینم به یه دختره تجاوز کردن. پنج شش نفری بودن. اعتراض کردیم. خیلی عصبانی شدن. چند روز گذشت تا این که یه شب این جا نشسته بودیم که بنگ بنگ بنگ بنگ گلوله‌ها از در رد شدن. بعد همه جا ساکت شد… فرانسوا گفت ((ما هنوز زنده ایم. می‌شینیم و شراب می‌خوریم.) ) جان گفت ((این فقط یه هشدار بود. اونا میخوان که از این جا بریم و ما هم نمی‌ریم.) ) فرانسوا گفت ((تا این که بالاخره یه روزی دیگه نتونیم که بریم.) ) جان گفت ((اینا از پلیسا هم بیشتر اسلحه دارن، تازه بیشتر از این که پلیس به اینا تیراندازی کنه اینا به پلیس تیراندازی می‌کنن.) )
۰ پسند
هالیوود۱۳۹۲/۱۲/۱۸
من به درد دنیا نمی‌خوردم و دنیا به درد من نمی‌خورد و من چند نفر مثل خودم پیدا کرده بودم و بیشترشان هم زن بودند، زنانی که هیچ مردی حاضر نمی‌شد در یک اتاق باهاشان تنها بماند، ولی من عاشقشان بودم، به من الهام می‌دادند، به خودم می‌نازیدم، فحش می‌دادم و با لباس زیر در خانه می‌گشتم و بهشان می‌گفتم که چه آدم بزرگی هستم. ولی فقط خودم باور داشتم. آن‌ها هم فقط داد می‌زدند ((خفه شو بابا! یه کم دیگه عرق بریز!) ) آن زنان جهنمی، آن زنان همپالگی ام در جهنم.
۲ پسند
گور به گور۱۳۹۲/۱۱/۸
یک روز داشتم با «کورا» صحبت می‌کردم. «کورا» برای من دعا کرد، چون خیال می‌کرد من گناه رو نمی‌بینم، می‌خواست من هم زانو بزنم دعا کنم، چون آدم هایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.
۶ پسند
کی کرگدن ارزان می‌خواهد؟ من یکی برای فروش سراغ دارم با گوش‌های نرم و آویزان و پاهای تالاپ تالاپی و یک دم دوست داشتنی که تکان تکان می‌خورد. او تپل و بامزه و بغل کردنی است. و مثل موش آرام و ساکت است. و خیلی از کارهای خانه را هم برایت انجام می‌دهد. مثلاً…
۲ پسند
دل سگ۱۳۹۲/۱۰/۷
اگر موقع توالت رفتن به جای کاسه، روی کفِ آن کارم را بکنم و «زینا» و «داریاپتروفنا» هم همین کار را تکرار کنند، توالت خرابه می‌شود. بنابراین خود توالت باعث خرابه شدن نمی‌شود، بلکه آنچه در کله ی آدمها است همه چیز را خراب می‌کند. این است وقتی آن دلقک‌ها فریاد می‌کشند: جلو خرابی را بگیرید، من می‌خندم!
۱ پسند
کافه پیانو۱۳۹۲/۱۰/۷
اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساساً آدم کوچکی است.
۳ پسند