نقلقولهای #موسیقی
می گویند: « این #موسیقی بدعت است، کفر است. » دست بردارید آقایان! هنری که با #عشق اجرا میشود چطور ممکن است کفر باشد. لابد میخواهد بگویند خدا موسیقی را، نه فقط موسیقی ای که با دهان و ساز اجرا میشود بلکه نوای عزیزی که تمام کائنات را در بر گرفته، به ما عطا کرده، بعد هم گوش دادن به آن را منع کرده؛ همین طور است؟ مگر نمیبینید کلّ طبیعت، هر لحظه و همه جا، به ذکر او مشغول است؟ هر چه در این کائنات هست با همان آهنگ اصلی حرکت میکند: تپش قلبمان، بال زدن پرنده در آسمان، بادی که در شب طوفانی بر در میکوبد، جوشش چشمه کوهساران، کوبش آهنگر بر آهن، صداهایی که کودک در رحم مادر میشنود… همه و همه با نغمه ای شکوهمند و واحد هم آواز است. موسیقی ای که درویشها هنگام چرخ زدن میشنوند حلقه ای از حلقههای این زنجیر الهی است. همان طور که قطره ای آبْ اقیانوسها در خود دارد، #سماع ما هم رازهای کائنات را در خود دارد.
این #زندگی انگار میدان اسب دوانی است. هرگز توقفی در کار نیست. آخ اینها که هرگز مجال یک روز #تفکر را به خودشان نمیدهند، اینها میمیرند، مرده اند، بی چاره ها! به خود ما هم که خواستش را داریم باز این مجال را نمیدهند… خوشبختانه در میان آبهای طغیانی این زندگی چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: #کتابهای زیبای شاعران و خاصه #موسیقی.
صبح، معمولاً، همیشه مدت کوتاهی را به گوش کردن #موسیقی در اتاقم میگذرانم موسیقی نقش مهمی در زندگی من بازی میکند. این موسیقی است که به من اجازه میدهد تحمل کنم… آری… آن چه را که باید تحمل کرد… موسیقی چیزی جز لذتی برای گوش نیست، همان طور که مواد خوراکی برای حس چشایی یا نقاشی برای چشم است. اگر صبح موسیقی گوش میکنم چیز عجیب و غریبی نیست: این کار به تمام روز رنگ و جلای دیگری میدهد. توضیح آن هم ساده و کمی پیچیده است: خیال میکنم که ما میتوانیم خلق و خوی خودمان را انتخاب کنیم، به دلیل اینکه ما ضمیری داریم که بستر و لایههای متعددی دارد و آدم امکان دسترسی به این لایهها را دارد.