نقلقولها
دوچرخهم درواقع آبی رنگ بود، اما اینقدر کثیف بود که هیچکس نمیتونست رنگش رو تشخیص بده از این گذشته، مردم هیچ علاقهای به رنگ دوچرخهی یه پسر بچه ندارند صفحه 50
مردم به اینکه یه بچه 5 ساله، شب قبل رو خوب خوابیده یا نه، بیشتر از یه لحظه علاقه نشون نمیدن؛ و در اون لحظه من تازه داشتم به این حقیقت پی میبردم
هفتهی قبل از من دعوت کرده بودند روی کاناپه کنارشون بشینم. کار سختی بود. چون که هر دو اینقدر چاق و گردنکلفت بودند که تمام کاناپه رو اشغال کرده بودند. به زحمت خودم رو کنارشون جا کردم. تقریبا مثل این بود که آدم آخرین قطرههای خمیر دندون رو بچلونه.
کتونیم به نیمهی عمرش رسیده بود. این بهترین دوران کتونیهاست.
در اون روزگار مردم هنوز رویاها و آرزوهاشون رو از دست نداده بودند. هر کس به چیزی اعتقاد داشت، همون طور که هر کس سر سفره ی خودش مینشست و غذاش رو میخورد. اما حالا، آرزوهای ما، رویاهامون و اعتقادات مون مثل جاده هایی شده توی این مملکت که پرند از رستورانهای زنجیره یی.
