"…ملیحه،سرش را تا چشم‌های آرایش نکرده اش در چادر فرو برده بود و کنار نفس نفس کشیدن و صدای پاشنه کفش هایش تقریباً میدوید. #پاییز،خودش را به آبی چتر می‌زد،چادر را از تن ملیحه دور می‌کرد و چتر را از دست‌های او می‌کشید. پیراهن نفتالین زده و اطو نشده ملیحه از چادر بیرون زده،پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست و چهار ساله ی او میرسید،پوستی که کف دست هیچ مردی،هرگز روی آن راه نرفته بود. ."
۵ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
damir
‫۲ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۰۰
Elham
‫۲ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۶:۱۵
Faeze
‫۲ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۱۰
holy.mary
‫۲ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۴۳
Mohamadzabie
‫۲ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۲۹