Elham

Elham

الهام

من زان خودم، چنان‌که هستم هستم
تقویم مطالعه ۱۳۹۶ X
مرداد
شهریور
مهر

آخرین فعالیت‌ها


  • یه چیزی بگو
    از یه چیزی بگو :

    حرف نزدن آسون‌تره. صدات رو ببُر، کلون دهنت رو ببند، خفه‌شو. همه‌ی اون پرت و پلاهایی که تو تلویزیون درباره‌ی ایجاد ارتباط و ابراز احساسات شنیده‌ای دروغ بود. هیچ‌کس واقعا نمی‌خواد چیزی رو که باید بگید بشنوه. (...)

  • آس و پاس‌های پاریس و لندن
    از آس و پاس‌های پاریس و لندن :

    من بر این باورم که کارهای بیهوده و بی فایده به این خاطر ادامه دارند که از عصیان مردم می‌ترسند. عقیده‌ای که رواج دارد چنین است که انبوه مردم حیوان‌های حقیری هستند که اگر بیکار بمانند خطر خواهند داشت و بنابراین باید آن‌ها را چنان مشغول کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند. (...)

  • حضرت حضیض
    از حضرت حضیض :

    خدا آن چیزی است که کودکان می‌شناسند نه بزرگسالان. بزرگسال وقت اضافه ندارد که برای غذا دادن به گنجشک‌ها آن را تلف کند. (...)

  • آغوشی برای 1 سفر طولانی
    از آغوشی برای 1 سفر طولانی :

    ‎فقط اگر بی‌صدا گریه کنم تو می‌شنوی. تنها اگر آرام باشم و زخم‌های این زندگی را در خودم بریزم تو مرهمم می‌شوی ‎تو، ای عشقِ لعنتی (...)

  • همه ما مثل هم هستیم
    از همه ما مثل هم هستیم :

    با خودم فکر می‌کنم عجب دنیایی! فقط کافی است به چیزی واقعاً فکر کنی و تصمیمی جدی برای داشتنش بگیری تا دنیا به کمکت بشتابد. به این فکر می‌کنم که چقدر ما آدم‌ها به هم نزدیکیم و به چشم نمی‌آید و چه جالب است که در لحظهٔ مقرر نخ‌های نامرئی این اتصالاتمان کشیده می‌شود و به بعضی‌ها که فکرش را هم نمی‌کردیم به شکل شوک‌آوری نزدیک می‌شویم. (...)

  • قلعه حیوانات
    از قلعه حیوانات :

    همیشه خوک‌ها تصمیم می‌گرفتند، سایر حیوانات هرگز نمی‌توانستند تصمیمی اتخاذ کنند. ولی رأی دادن را یاد گرفته بودند. (...)

  • اشتیلر
    از اشتیلر :

    برای از بین بردن دیگری، یا دست کم کشتن روح او، راه‌های گوناگونی وجود دارد در سراسر دنیا پلیسی نیست که از این جور قتل‌ها سر در بیاورد. برای این طور قتل‌ها یک کلمه کافی است فقط کافی است به موقع صراحت کلام داشته باشی یا لبخند بزنی. کسی نیست که نتوان با لبخند یا سکوت نابودش کرد… مسلما همه‌ی این قتل‌ها به کندی صورت می‌گیرند. کنوبل عزیز تا به ... (...)

  • تنهایی پر هیاهو
    از تنهایی پر هیاهو :

    . . ما در تاریکی بیشتر همدیگر را تماشا می‌کردیم تا در روشنایی روز. من همیشه هوای گرگ و میش را دوست دارم. فقط در این لحظه‌هاست که احساس می‌کنم می‌خواهد اتفاق مهمی روی دهد. در گرگ و میش همه چیز زیبا جلوه می‌کند. خیابان‌ها، میادین و عابرین. من حتا در این لحظه احساس جوانی و خوش تیپی می‌کنم و همیشه دوست دارم که به آینه نگاه کنم و از ... (...)

  • راز شوهر
    از راز شوهر :

    مردم فکر می‌کنند غم بزرگ تورا آبدیده می‌کند، و خود بخود به سطح بالاتر و روحانی‌تری می‌رساند، اما به نظر ریچل ماجرا کاملا برعکس بود، تراژدی تورا حقیر و کینه توز بار می‌آورد. به تو آگاهی بیشتر یا دیدگاه والاتر نمی‌بخشد. خیلی از آدم‌ها از زیر قتل شانه خالی می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می‌پردازند. (...)

  • خداحافظ گاری کوپر
    از خداحافظ گاری کوپر :

    هر قدر عقاید کسی احمقانه‌تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. باگ می‌گفت حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشریست. می‌گفت باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد، چون همه جور معجزه‌ای از آن ساخته ست. (...)

  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    می‌خواهم با کتاب‌ها تنها باشم. کرکره را پایین می‌کشم و درِ مغازه را می‌بندم. دوست دارم با کتاب‌ها حرف بزنم و بگویم توی این مدت چقدر دوست‌شان داشته‌ام، ولی به‌جای این کار از پوشه‌ی musik film آهنگ فیلم زوربای یونانی را پخش می‌کنم و صدای بلندگوی کامپیوتر را بالا می‌برم. مثل آنتونی کوئین دست‌هایم را باز می‌کنم و هم‌ریتم با آهنگ پاهایم را عقب و جلو می‌برم. صدای دست زدن ... (...)

  • شوایک
    از شوایک :

    آنکه می‌خندد همواره در موقعیتی برتر از آنکه بر او می‌خندند واقع است. فرودستان، تحقیرشدگان، بردگان و محکومان در تحمل وضعیت ناسازگار خود همیشه از خنده نیرو گرفته‌اند، و این به آن‌ها امید داده است که خواهند توانست سرنوشتشان را بگردانند. آنکه به مسلخ می‌برندش چه بسا هزلی گزنده بگوید، اما آنکه به رهبری برگزیده شده،‌به قول گفتنی «شوخی سرش نمی‌شود.» به همین دلیل است که طنزِ فرودستان وجود دارد، ... (...)

  • پسر عیسا
    از پسر عیسا :

    حدود سه و نیم صبح جورجی مردی را آورد به بخش که یک چاقو توی چشمش بود. پرستار گفت: «امیدوارم تو این بلا رو سرش نیاورده باشی.» جورجی گفت: «من؟ نه، همین‌جوری بود.» مرد گفت: «زنم این کارو کرد.» تیغه تا دسته رفته بود توی گوشه‌ی چشم چپش. یک جور چاقوی شکاری بود. پرستار پرسید: «کی آوردت؟» مرد گفت: «هیچ کس. پیاده اومدم. سه تا خیابون بیشتر راه نبود.» پرستار ... (...)

  • 1 رمانس دانشگاهی...
    از 1 رمانس دانشگاهی... :

    با آن لباس‌های خزه بسته‌اش و حرکات آرام و حالتش و با 45 دقیقه تاخیرش، وقتی در کلاس را باز کرد وارد شد و بی‌صدا و بی‌حرکت نگاه ماتش را به استاد دوخت، برای لحظاتی زمان از حرکت بازایستاد. همه ما، من، مانیوشا، تنبل، استاد و چند دانشجوی دیگر، مثل سوسک‌های گرفتار در کهربا، وارد ابدیت شدیم. استاد بعد از چند ثانیه بهت، بالاخره به خودش تکانی داد و از ... (...)

  • دانوب خاکستری
    از دانوب خاکستری :

    از وطن گریختم تا از رنج‌های آن رها شوم و همچون قویی، غنوده در آرامش فراموشی سفید، زندگی کنم و خوشبختی را بشناسم… اما انگار خارج از چارچوب وطن و به دور از دیگران هیچ سعادتی وجود ندارد… در خلا هیچ سعادتی نیست، مگر در لحظات نشئگی که آن هم عذاب هولناکی در پی دارد… (...)

  • کافکا در کرانه
    برای کافکا در کرانه نوشت :

    کتاب پر از توصیف جزئیات هست که شاید در جایی از داستان خسته کننده بشود. دو داستان موازی در حال اتفاق افتادن هستند که در نقطه‌هایی با هم تلاقی پیدا می‌کنند، ولی حواشی بی‌هدف آنقدر زیاد بود که تمرکز خواننده از استعاره‌های مدنظر نویسنده، برای مرتبط کردن این دو داستان خیالی و واقعی به هم، پرت می‌شود. برخی قسمت‌های داستان و همچنین سرنخ‌هایی که خواننده درگیر آن‌ها می‌شد و جنبه معماگونه داشتند، نهایتا انگار معنایی در داستان پیدا نمی‌کردند و اگر بخوام خوشبیانه ببینم شاید نویسنده در جایی از داستان با توصیف‌ها و استعاره‌ها سعی در حل آن‌ها کرده بود. در نهایت می‌تونم بگم اگر با اسطوره‌ها، فرهنگ و دنیای فانتزی ژاپنی‌ها بیشتر آشنا بودم این کتاب برایم معنای بیشتری داشت و از زمانی که برای خواندنش گذاشتم خوشحال‌تر می‌بودم.

  • دفتر بزرگ
    برای دفتر بزرگ نوشت :

    نثر کتاب به قدری گیرا و ساده بود که وقتی داشتم می‌خواندم کاملا از فضای اطرافم جدا می‌شدم. این کتاب را با ترجمه آقای اصغر نوری خواندم. ترجمه بسیار خوبی بود گرچه سانسور در بخش‌هایی از داستان کاملا مشخص بود که مطمئنا از دست مترجم هم خارج بوده. رمان از زبان شخصیت‌های اصلی داستان که دوقلو‌ها بودند نوشته شده. نویسنده برای درک بهتر از آن چیزی که اتفاق می‌افتد اتفاقات رو کمی عجیب و اغراق‌آمیز نشون داده. دوقلوهای معصوم داستان برای مقابله با خطرات جنگ و فضای وحشیانه حاکم بر شهر و مردمشون تمرین‌های بدنی و روانی زیادی در مقابل درد می‌کنند. این بچه‌ها تا جایی که می‌توانند احساسات عمیق خودشون رو سرکوب می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند در مقابل بدی‌هایی که در حق خودشون و بقیه مردمشون می‌شود کرخت باشند تا بتوانند به زندگی ادامه بدهند. تا اینکه به جایی می‌رسند که وقتی مادرشون جلوشون منفجرمی‌شه، انگار اتفاق مهمی نیفتاده یا بدتر از آن وقتی است که حاضر می‌شوند برای رسیدن به هدفشان، جون پدرشان را وسیله قرار بدهند. فضای داستان تلخ است البته خوبی هم در داستان وجود داره ولی همه‌ی آدم‌های خوب به نحوی در جنگ از بین می‌روند.

  • دفتر بزرگ
    ستاره داد
  • چشم‌هایش
    ستاره داد
  • خرمگس
    ستاره داد
  • خرمگس
    ستاره داد
  • ناتور دشت
    ستاره داد
  • بار هستی
    ستاره داد
  • سرگیجه
    ستاره داد