Elham

Elham

الهام

من زان خودم، چنان‌که هستم هستم
تقویم مطالعه ۱۳۹۶ X
فروردین
اردیبهشت
خرداد

آخرین فعالیت‌ها


  • دانوب خاکستری
    از دانوب خاکستری :

    از وطن گریختم تا از رنج‌های آن رها شوم و همچون قویی، غنوده در آرامش فراموشی سفید، زندگی کنم و خوشبختی را بشناسم… اما انگار خارج از چارچوب وطن و به دور از دیگران هیچ سعادتی وجود ندارد… در خلا هیچ سعادتی نیست، مگر در لحظات نشئگی که آن هم عذاب هولناکی در پی دارد… (...)

  • کافکا در کرانه
    برای کافکا در کرانه نوشت :

    کتاب پر از توصیف جزئیات هست که شاید در جایی از داستان خسته کننده بشود. دو داستان موازی در حال اتفاق افتادن هستند که در نقطه‌هایی با هم تلاقی پیدا می‌کنند، ولی حواشی بی‌هدف آنقدر زیاد بود که تمرکز خواننده از استعاره‌های مدنظر نویسنده، برای مرتبط کردن این دو داستان خیالی و واقعی به هم، پرت می‌شود. برخی قسمت‌های داستان و همچنین سرنخ‌هایی که خواننده درگیر آن‌ها می‌شد و جنبه معماگونه داشتند، نهایتا انگار معنایی در داستان پیدا نمی‌کردند و اگر بخوام خوشبیانه ببینم شاید نویسنده در جایی از داستان با توصیف‌ها و استعاره‌ها سعی در حل آن‌ها کرده بود. در نهایت می‌تونم بگم اگر با اسطوره‌ها، فرهنگ و دنیای فانتزی ژاپنی‌ها بیشتر آشنا بودم این کتاب برایم معنای بیشتری داشت و از زمانی که برای خواندنش گذاشتم خوشحال‌تر می‌بودم.

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    هریک از ما چیزی از دست می‌دهیم که برایمان عزیز است. فرصت‌های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی‌توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می‌گویند زنده بودن. اما در درون کله‌ی ما دست‌کم این جایی است که من تصور می‌کنم جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیانباریم. اتاقی با قفسه‌هایی نظیر این کتابخانه. و برای فهم کارکرد ... (...)

  • دانوب خاکستری
    از دانوب خاکستری :

    آن شب، باد از حرکت ایستاد، نسیم مرد، از دریا بوی ماهی مرده در فضا پیچید و من به نظرم رسید که همه‌ی حیوانات و جانداران دریایی مرده‌اند و دریا خشک شده است. (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    آن نیرومندی که من می‌خواهم از آن قسم نیست که با آن ببری یا ببازی. من دنبال حصاری نیستم که قدرت بیرونی را دفع کند. آنچه من می‌خواهم چنان نیرویی است که بتواند قدرت بیرونی را جذب کند و با آن روی پا بایستد. نیرویی که بتواند خاموش همه چیز را تاب بیاورد بی عدالتی، بینوایی، اندوه، خطاها و سوء تفاهم‌ها. (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    اوشیما پکر می‌گوید: «شاید بیشتر آدم‌های دنیا سعی نمی‌کنند آزاد باشند، کافکا. فقط فکر می‌کنند که آزادند. همه‌اش توهم است. بیشتر آدم‌های دنیا اگر آزادشان بگذاری، بدجوری تو هچل می‌افتند. بهتر است یادت باشد. مردم عملا ترجیح می‌دهند آزاد نباشند.» (...)

  • سال بلوا
    از سال بلوا :

    خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خب حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی می‌کشی و می‌نشینی… (...)

  • نامه‌ای به دخترم
    از نامه‌ای به دخترم :

    به این نتیجه رسیده‌ام که بیشترِ مردم بزرگ نمی‌شوند! ما، جای پارک خودمان را پیدا می‌کنیم و به کارت‌های اعتباری‌مان افتخار می‌کنیم! ازدواج می‌کنیم و جرات می‌کنیم بچه‌دار شویم و به آن بزرگ‌شدن می‌گوییم. اما فکر کنم بیشترین کاری که می‌کنیم پیر شدن است. ما تراکم سال‌ها را در بدن‌های‌مان و روی صورت‌های‌مان این طرف و آن طرف می‌بریم اما معمولا خودِ حقیقی ما، کودک درون‌مان، هنوز بی‌گناه است و ... (...)

  • پرنده من
    از پرنده من :

    خاله محبوب می‌گوید: من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم. جعفر شوهر اولش بود. گفتند: تا عروسی نکنی نمی‌توانی ماتیک بزنی. مامان نمی‌داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست، شوهرت است! از آن به بعد هر ... (...)

  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    برای خودم چای می‌ریزم و بخارش را بو می‌کشم. شُش‌هایم از عطر زنجبیل پُر می‌شود. ترکیب کتاب و چای در هوای سرد زمستان معجزه می‌کند. حسش مثل پیدا کردن دست‌شویی توی شهر است وقتی شاش‌بند شده‌ای: آرامش‌دهنده و لذت‌بخش. (...)

  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    همیشه با خودم می‌گویم اگر گاهی سکوت کنم خیلی بهتر است، اما هیچ‌وقت نتوانسته‌ام این کار را به مرحله اجرا برسانم. (...)

  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    پراید سفید گل‌کاری شده بوق بوق‌کنان از جلو مغازه رد می‌شود. از عروس فقط لباس سفیدش را می‌بینم. حتما شبیه همه‌ی عروس‌های دیگری است که تا‌به‌حال دیده‌ام: زشت و تکراری. حتا می‌توانم آهنگ‌هایی را که برای رقص چاقوی امشب انتخاب می‌کنند حدس بزنم. بعد از نیم قرن، هنوز باباکرم با یک سروگردن اختلاف از بقیه‌ی آهنگ‌های‌شان بهتر است. یک مراسم تکراری و کسل‌کننده که با «آقایون دست، خانوما رقص، حالا ... (...)

  • در دهان اژدها
    از در دهان اژدها :

    بعضی وقت‌ها هیچ چیز بدتر از این نیست که زن سابقت با مرد بی‌عیب و نقصی ازدواج کرده باشد، کسی که نشه توی ذهن خودت مسخره‌اش کنی و در مواقع لزوم به یادش بیاوری که تو چیز بهتری بودی و حالا هم آزاد و رها برای خودت می‌چرخی و تمام قله‌هایی را که او تازه در کوه‌پایه‌اش ایستاده است تا بالا برود و خودش را برای زن سابقت لوس کند، ... (...)

  • آخرین نامه معشوق
    از آخرین نامه معشوق :

    قسم می‌خوردم دوباره هرگز با تو ارتباطی نداشته باشم، اما شیش هفته گذشته و هنوز حس بهتری ندارم. بدون بودن تو، هزاران کیلومتر دور از تو، هیچ آرامشی ندارم. این واقعیت که دیگه از حضورت شکنجه نمی‌شم یا در و دیوار از ناتوانی‌ام در داشتن تنها چیزی که واقعا می‌خوام نمیگه، منو التیام نمی‌ده. این اوضاع رو بدتر می‌کنه. آینده‌ی من مثل یه جاده خالی غم‌افزاست. نمی‌دونم دارم چی می‌گم. ... (...)

  • دفتر بزرگ
    برای دفتر بزرگ نوشت :

    نثر کتاب به قدری گیرا و ساده بود که وقتی داشتم می‌خواندم کاملا از فضای اطرافم جدا می‌شدم. این کتاب را با ترجمه آقای اصغر نوری خواندم. ترجمه بسیار خوبی بود گرچه سانسور در بخش‌هایی از داستان کاملا مشخص بود که مطمئنا از دست مترجم هم خارج بوده. رمان از زبان شخصیت‌های اصلی داستان که دوقلو‌ها بودند نوشته شده. نویسنده برای درک بهتر از آن چیزی که اتفاق می‌افتد اتفاقات رو کمی عجیب و اغراق‌آمیز نشون داده. دوقلوهای معصوم داستان برای مقابله با خطرات جنگ و فضای وحشیانه حاکم بر شهر و مردمشون تمرین‌های بدنی و روانی زیادی در مقابل درد می‌کنند. این بچه‌ها تا جایی که می‌توانند احساسات عمیق خودشون رو سرکوب می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند در مقابل بدی‌هایی که در حق خودشون و بقیه مردمشون می‌شود کرخت باشند تا بتوانند به زندگی ادامه بدهند. تا اینکه به جایی می‌رسند که وقتی مادرشون جلوشون منفجرمی‌شه، انگار اتفاق مهمی نیفتاده یا بدتر از آن وقتی است که حاضر می‌شوند برای رسیدن به هدفشان، جون پدرشان را وسیله قرار بدهند. فضای داستان تلخ است البته خوبی هم در داستان وجود داره ولی همه‌ی آدم‌های خوب به نحوی در جنگ از بین می‌روند.

  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    عابرها از جلوی مغازه رد می‌شوند. حتا نگاهی هم به کتاب‌های توی ویترین نمی‌کنند. حق با فروید است، «انسان وقتی به چیزی واکنش نشان می‌دهد که یکی از حس‌های پنج‌گانه‌اش تحریک شود. کتاب به تنهایی هیچ‌کدام از این حس‌ها را تحریک نمی‌کند.» البته اصل جمله را پدرم گفته. من فقط با نظریات فروید ترکیبش کرده‌ام. (...)

  • دفتر بزرگ
    ستاره داد
  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    تا آنجا که چیزی به نام زمان هست، همه در نهایت لطمه می‌بینند و بدل به چیز دیگری می‌شوند. همیشه اینطور است، دیر یا زود. (...)

  • چشم‌هایش
    ستاره داد
  • خرمگس
    ستاره داد
  • خرمگس
    ستاره داد
  • ناتور دشت
    ستاره داد
  • بار هستی
    ستاره داد
  • سرگیجه
    ستاره داد