Elham

Elham

الهام

من زان خودم، چنان‌که هستم هستم
بهمن
اسفند

آخرین فعالیت‌ها


  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    پراید سفید گل‌کاری شده بوق بوق‌کنان از جلو مغازه رد می‌شود. از عروس فقط لباس سفیدش را می‌بینم. حتما شبیه همه‌ی عروس‌های دیگری است که تا‌به‌حال دیده‌ام: زشت و تکراری. حتا می‌توانم آهنگ‌هایی را که برای رقص چاقوی امشب انتخاب می‌کنند حدس بزنم. بعد از نیم قرن، هنوز باباکرم با یک سروگردن اختلاف از بقیه‌ی آهنگ‌های‌شان بهتر است. یک مراسم تکراری و کسل‌کننده که با «آقایون دست، خانوما رقص، حالا ... (...)

  • در دهان اژدها
    از در دهان اژدها :

    بعضی وقت‌ها هیچ چیز بدتر از این نیست که زن سابقت با مرد بی‌عیب و نقصی ازدواج کرده باشد، کسی که نشه توی ذهن خودت مسخره‌اش کنی و در مواقع لزوم به یادش بیاوری که تو چیز بهتری بودی و حالا هم آزاد و رها برای خودت می‌چرخی و تمام قله‌هایی را که او تازه در کوه‌پایه‌اش ایستاده است تا بالا برود و خودش را برای زن سابقت لوس کند، ... (...)

  • آخرین نامه معشوق
    از آخرین نامه معشوق :

    قسم می‌خوردم دوباره هرگز با تو ارتباطی نداشته باشم، اما شیش هفته گذشته و هنوز حس بهتری ندارم. بدون بودن تو، هزاران کیلومتر دور از تو، هیچ آرامشی ندارم. این واقعیت که دیگه از حضورت شکنجه نمی‌شم یا در و دیوار از ناتوانی‌ام در داشتن تنها چیزی که واقعا می‌خوام نمیگه، منو التیام نمی‌ده. این اوضاع رو بدتر می‌کنه. آینده‌ی من مثل یه جاده خالی غم‌افزاست. نمی‌دونم دارم چی می‌گم. ... (...)

  • دفتر بزرگ
    برای دفتر بزرگ نوشت :

    نثر کتاب به قدری گیرا و ساده بود که وقتی داشتم می‌خواندم کاملا از فضای اطرافم جدا می‌شدم. این کتاب را با ترجمه آقای اصغر نوری خواندم. ترجمه بسیار خوبی بود گرچه سانسور در بخش‌هایی از داستان کاملا مشخص بود که مطمئنا از دست مترجم هم خارج بوده. رمان از زبان شخصیت‌های اصلی داستان که دوقلو‌ها بودند نوشته شده. نویسنده برای درک بهتر از آن چیزی که اتفاق می‌افتد اتفاقات ... (...)

  • کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون
    از کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون :

    عابرها از جلوی مغازه رد می‌شوند. حتا نگاهی هم به کتاب‌های توی ویترین نمی‌کنند. حق با فروید است، «انسان وقتی به چیزی واکنش نشان می‌دهد که یکی از حس‌های پنج‌گانه‌اش تحریک شود. کتاب به تنهایی هیچ‌کدام از این حس‌ها را تحریک نمی‌کند.» البته اصل جمله را پدرم گفته. من فقط با نظریات فروید ترکیبش کرده‌ام. (...)

  • دفتر بزرگ
    ستاره داد
  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    تا آنجا که چیزی به نام زمان هست، همه در نهایت لطمه می‌بینند و بدل به چیز دیگری می‌شوند. همیشه اینطور است، دیر یا زود. (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    همه جور بلایی سرم می‌آید. بعضی را انتخاب می‌کنم، بعضی را نمی‌کنم. دیگر نمی‌توانم یکی را از دیگری جدا کنم. منظورم این است که احساس می‌کنم همه چیز از پیش تعیین شده و من ناچارم راهی را دنبال کنم که یکی دیگر طرحش را برایم ریخته. مهم نیست که چقدر به این امور فکر کنم و چقدر تلاش در راهش به کار برم. در واقع هرچه بیشتر سعی می‌کنم، بیشتر ... (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    زمان همه چیز را از یاد آدم می‌برد. حتی خود جنگ و مبارزه‌ی مرگ و زندگی که مردم آن را از سر گذراندند حالا انگار که به گذشته دور تعلق دارد. چنان در مسائل روزمره درگیریم که حوادث گذشته مثل ستارگان کهنسالی که سوخته‌اند، دیگر در مدار ذهن ما قرار نمی‌گیرند. (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    سانشیرو در طول داستان بزرگ می‌شود، به موانع برمی‌خورد، به خیلی چیزها می‌اندیشد، بر مشکلات غلبه می‌کند، درست است؟ اما قهرمان معدنچی با آن فرق دارد تنها اری که می‌کند تماشای اتفاق‌ها است و پذیرش همه‌شان. یعنی گاه گداری نظر می‌دهد اما نه چندان عمیق. به جای آن به ماجرای عاشقانه‌اش فکر می‌کند (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    با گوش دادن به دماژور به محدوده‌های توان انسان پی می‌برم و در می‌یابم که نوع خاصی از کمال فقط از راه انباشت نامحدود نقص تحقق می‌یابد. (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    همش‌اش مسئله تخیل است. مسئولیت ما از قدرت تخیل شروع می‌شود. درست همانطور است که ییتس می‌گوید: مسئولیت از رویا آغاز می‌شود. این موضوع را وارونه کنید، در این صورت می‌شود گفت هرجا قدرت تخیل نباشد، مسئولیتی در بین نیست. (...)

  • کافکا در کرانه
    از کافکا در کرانه :

    گربه‌ها موجوداتی هستند پابند عادت. معمولا زندگی منظمی دارند و اگر چیزی غیرعادی پیش نیاید، از زندگی روزمره فاصله نمی‌گیرند. چیزی که این زندگی عادی را بهم بزند، یکی دنبال جفت رفتن است و دیگری تصادف_ بهرحال یکی از این دوتا. (...)

  • ماجرای عجیب سگی در شب
    از ماجرای عجیب سگی در شب :

    بهترین حالت این است که آدم از اتفاق خوبی که قرار است بیفتد باخبر باشد درست مثل موقعی که مردم می‌دانند که قرار است در یک روز به‌خصوص خسوف اتفاق بیفتد یا کسی بداند که قرار است برای کریسمس به اون میکروسکوپ هدیه بدهند. از طرفی بدترین حالت هم این است که آدم از اتفاق بدی که قرار است بیفتد باخبر باشد درست مثل موقعی که آدم می‌داند قرار است ... (...)

  • ماجرای عجیب سگی در شب
    از ماجرای عجیب سگی در شب :

    دوست دارم باران تند ببارد. صدایش مثل سکوت ممتدی است که همه جا شنیده می‌شود و مثل سکوت است اما توخالی نیست. (...)

  • تماما مخصوص
    از تماما مخصوص :

    تا آدم خودش شریک جرم نباش اتفاقی نمی‌افتد. این را با تمام وجود فهمیدم و احساس کردم که مرگ به تنهایی قادر نیست کسی را از پای در آورد، مگر با همدستی خودش. (...)

  • ماجرای عجیب سگی در شب
    از ماجرای عجیب سگی در شب :

    کتاب برای توصیف کردن چیزهای مختلف با استفاده از کلمات است تا مردم بتوانند آن را بخوانند و از آن تصویری در ذهن خودشان درست کنند. (...)

  • چشم‌هایش
    ستاره داد
  • خرمگس
    ستاره داد
  • خرمگس
    ستاره داد
  • ناتور دشت
    ستاره داد
  • بار هستی
    ستاره داد
  • سرگیجه
    ستاره داد