از مدرسه که بیرون می‌آییم، ناصر ماموتی، که مردی چهل‌ساله است، از دور پیدا می‌شود. دارد به اداره می‌آید. الاغی در کنار جاده از روبه‌رو می‌آید، تقریباً به‌موازات آقای ناصر ماموتی. ناگهان کدویی چند قدم مانده به آقای ماموتی، تا کمر خم می‌شود و با صدای بلند می‌گوید.
- سلام و علیکم قربان!
فکر می‌کنیم که به آقای ماموتی سلام و تعظیم می‌کند. اما او در برابر الاغ خم شده و سلام می‌کند. الاغ گوش‌هایش را تکان می‌دهد و بی‌اعتنا می‌گذرد. ناصر ماموتی رنگ‌به‌رنگ می‌شود و به روی خودش نمی‌آورد. اسد کدویی ابلاغش را به‌دست او می‌دهد.
- در خدمت شما هستم.
ماموتی با قیافهٔ کولی‌مانند، دندان‌های جرم‌گرفته و سیاهش را به‌حالت خنده نشان می‌دهد.
- بهتر است ابلاغت را به همان الاغی که سلامش کردی بدهی!
کدویی با پررویی از میرسلطانی می‌پرسد: "راستی مدرسهٔ الاغ‌ها… کدام‌طرف است."
و به‌زور ابلاغش را در دست ماموتی می‌گذارد.
- خواستیم کمی بخندیم قربان. از ما ناراحت نباش.
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
Elham
‫۷ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۱