شب برای سر سلامتی می‌رویم نزد دایی‌سلیم.
- شما سلامت باشید دایی. خدا بچه‌هایت را نگه دارد.
- خدا خیرتان بدهد. خوش آمدید.
دایی‌سلیم از بابا می‌پرسد: "راستی، عذرا امسال کلاس چندم است؟"
ننه پیش‌دستی می‌کند.
- می‌رود کلاس هفتم.
بابا می‌گوید: "دیگر بس است. شش کلاس خوانده، دیگر حق ندارد از خانه بیرون برود."
دایی‌سلیم قندش را در چای می‌زند و به دهن می‌گذارد.
- در اسلام بین زن و مرد برای درس خواندن هیچ فرقی نیست.
عموالفت توی نعلبکی فوت می‌کند.
- دختر نباید برای درس خواندن از خانه بیرون برود.
بی‌بی نگاهی چپکی به او می‌اندازد.
- مواظب باش چای را نریزی روی فرشی که تازه خریده‌اند. مگر سوار دنبالت گذاشته که تمام چای را یک‌باره توی تعلبکی خالی کرده‌ای؟ دست‌پاچه‌ای عمو؟! دخترخانم‌های آمیرزا پولاد اگر بروند دبیرستان و دیپلم بگیرند، اشکالی ندارد. فقط این چیزها برای آدم‌های بدبخت عیب و عار است. گوسفند با دنبه عیبش را می‌پوشاند، اما بُزِ بدبخت نه.
عموالفت که با ترس‌ولرز نعلبکی را بلند می‌کند، می‌گوید: "آن‌ها توی خانه درس خوانده‌اند."
- اَکِّ غدّه‌ای به اندازهٔ آن استکان توی گلویت دربیاید اگر دروغ بگویی. آن‌ها هم دبیرستان رفتند و هم معلم سرخانه داشتند. یک معلم مرد نکره. اگر یادت رفته تا من به یادت بیندازم.
بابا صلوات می‌فرستد.
- ما کاری به کار دیگران نداریم. گوسفند به پای خودش. بز به پای خودش. هرکس بار گناه خودش را می‌کشد.
دایی‌سلیم می‌گوید: "عذرا درسش را بخواند، اما با حجاب."
ننه لب‌ها را به حالت قهر جمع می‌کند.
- مگر قرار است سروپای برهنه برود سلیم؟!
بابا سر به آسمان می‌کند.
- خدا نکند. خدا نکند. الحمدالله در طایفهٔ ما سروپا برهنه وجود نداشته.
بی‌بی به عموالفت که چای دیگری برداشته می‌گوید: "فکر نیمه‌شبت را هم بکن. چه خبرست هی تندوتند، تو برو من آمدم، چای سر می‌کشی؟! از صدای جیرجیر درِ کناراب تا صبح خواب نداریم.
عموالفت چای را به سینی برمی‌گرداند.
- خدایا از دست این مأمور جهنم چه‌کار کنم؟
بی‌بی تند می‌شود.
- خدا تو را از روی زمین بردارد تا من یک نفس راحتی بکشم. والله این سرطان نمی‌دانم چرا سراغ تو نمی‌آید. این روغن‌دنبه‌هایی که تو می‌خوری اگر گرگ بیابان بخورد تا صبح زوزه می‌کشد.
عموالفت با رنجش می‌گوید: "عجله نکن، حلوای مرا هم می‌خوری."
- من حلوای تو را بخورم؟! به خدا تا مرا در گور نگذاری، دست از سرم برنمی‌داری. شما از طایفهٔ کلاغ هستید. برادر بزرگت پس از هشتاد سال تازه تازه، چندتا موی سفید توی ریشش پیدا شده.
- برادرم به من چه آخر زن؟! اگر او هم مونسی مثل من داشت الآن هفت کفن پوسانده بود.
بابا می‌گوید: "دیروقت است. صلوات بفرستید. همهٔ ما رفتنی هستیم، یکی دیرتر، یکی زودتر."
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
Ali
‫۷ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۷