تصور می‌کنم روز داوری به اتاقی سفید صدایم می‌کنند که صندلی چوبی ناراحتی دارد که وقتی رویش می‌نشینم و از روی اضطراب سر جایم وول می‌خورم خرده‌چوب در بدنم فرو می‌رود. بعد پروردگار با لبخند می‌آید سراغم و می‌گوید برایم مهم نیست چه کارهای خوب و بدی کرده‌ای، برایم مهم نیست به من اعتقاد داشتی یا نه، و برایم مهم نیست به فقرا سخاوتمندانه پول دادی یا با خسّت، زندگی هدیه‌ای بود که به تو ارزانی کردم ولی تو حتی به خودت زحمت ندادی کاغذش را باز کنی. بعد هلاکم می‌کند.
۲ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Ali
‫۱ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۳
s@sahar
‫۱ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۵۲