مرتضی در حیاط به صورتش آب زد، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت تا سکوت سیاه شده ی باغچه را نشنود. قدمهایش را روی صدای قد کشیدن علفها ریخت و تا به خانه ی قهوه چی برسد یک پل از روی رودخانه گذشت. یک جاده ی مالرو بین دو مزرعه افتاد، یک پنجره خودش را باز کرد.
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
atena1987
‫۱ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۴۰