وداع با اسلحه
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
گفتم: تو برو بیرون. اون یکی هم همینطور. ولی پس از آنکه آنها را بیرون کردم و در را بستم و چراغ را روشن کردم دیدم فایده ای ندارد. مثل این بود که با مجسمه ای خداحافظی کنم. کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک گفتم و زیر باران به هتل رفتم.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.