بریده‌هایی از رمان مرغان شاخسار طرب

نوشته کالین مکالو

من مرد هستم و بودن با او لذتی حیرت‌انگیز و باورنکردنی به من بخشید. من نمی‌دانستم که حضور زن این‌چنین لذت‌بخش باشد و یا بتواند سرچشمه آن‌چنان شادی عمیقی شود، تا جایی که من نمی‌خواستم او را هرگز ترک کنم، نه تنها به خاطر جسم او، بلکه چون دلم می‌خواست با او بمانم، با او سخن بگویم، از غذایی که او درست می‌کند، تغذیه کنم، به او لبخند بزنم، با او نفس بکشم و با او زندگی کنم، بله، تا وقتی زنده‌ام، جای خالی او را حس خواهم کرد. مرغان شاخسار طرب کالین مکالو
در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سال‌ها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچ‌گاه از آن رهایی نمی‌یافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت. مرغان شاخسار طرب کالین مکالو
«…نکته ی اصلی اینجاست ، نه آدم دیگری شدن بلکه یکی شدن با نقش ، آنقدر که شخصیت نقش به بازیگر مبدل شود و او من می‌شود.» ناگهان ایستاد انگار هیجانش بیشتر از آن بود که بی حرکت بماند. «تصور کنید سال‌ها بعد من میتوانم به خودم بگویم که من جنایت کرده ام ، خودکشی کرده ام ، دیوانه شده ام ، انسان هایی را نجات داده ام ، یا آنها را نابود کرده ام…اوه ، امکانات پایان ناپذیرند.» مرغان شاخسار طرب کالین مکالو