پیر مرد فیلسوف به دختر نزدیک شد. دختر همان طور که مرا نگاه میکرد به مرد اشاره کرد و گفت «مشتریه ؟ برای امشب دیگه تا ندارم…» پیر مرد گفت: «نه دخترم ، یکی مثل ماست بی خانمانه» دختر دو پلاستیک مشکی را که دستش بود به پیر مرد داد و وارد چادر بی رنگ و رو و وصله پینه شده کنار آتش شد. از داخل چادر یک پیر زن و چند بچه بیرون آمدند و پیر مرد را دوره کردند. بچهها یکی از یکی بی نواتر بودند. بی نواهایی که سرما به پاهای برهنه شان رحم نمیکرد و سوزش خشنش را به آنها هدیه میداد. این را میشد از پاهای سرخ و ترک خورده شان فهمید.
کتیبهها
شعبان مرتضیزاده نوری
|
نویسنده :
شعبان مرتضیزاده نوری
ناشر :
البرز
۳/۸ از ۵
|
۱ |