رمان ایرانی

لاف‌زن

من ده تا مثل شکسپیر و هاملت رو می‌ریزم تو املت می‌خورم. به عنوان صبحونه یا ناهار؟ -فقط موقع صبحونه، موقع ناهار من شاتوبریان و میشل استروگانف و برتولت برشته رو با هم یک‌جا می‌خورم. - شبا کجایی؟ - شبا چون رژیم دارم ده تا مثل پائولو کوئیلو رو می‌ریزم تویه جیبم مثل نخودچی کیشمیش می‌خورم. - رو دل نکنی، ده تا آدم تو یه جیب سنگین نمی‌شن؟ یه موقع چپه نشه. - برای این که تعادلم برقرار باشه برای جبران، خلیل جبرانو می‌ریزم توی جیب این ورم و برای هضم همه اینا یه چای با چایکوفسکی چه قدر لذت بخشه، البته نوشیدن یک کافی با کافکا هم بدک نیست. - عصرونه چیزی میل می‌کنید؟ - نه فقط شطرنج بازی می‌کنم و هر چی دن کیشوته کیش و ماتش می‌کنم. - پس یه خودکار بردار و یه چیزی بنویس و بازار همه رو تخته کن. - پس فکر می‌کنی دارم چیکار می‌کنم؟

زبانه
9786009015306
۱۳۸۷
۳۲۰ صفحه
۵۶۴ مشاهده
۰ نقل قول