مجموعه داستان خارجی

مارمولک‌ها اصلا غصه نمی‌خورند

از آن طرف توری بوی کودک به دماغ مارمولک خورد. مارمولک نیم‌سانت جابه‌جا شد. کمی سرش را چرخاند تا چشمش را برای دیدن کودک تنظیم کند. کودک او را نگاه می‌کرد و با دست به او اشاره می‌کرد. احساسی عجیب از بدن کودک متصاعد بود که به سمت مارمولک جریان پیدا کرده بود. مارمولک از کودک خوشش آمد. کمی سرش را گرداند و با چشم دیگرش کودک را پایید. حواسش پرت تماشای کودک بود. داشت شکاف دهانش را برای سلام کردن به کودک باز می‌کرد.

9786009181698
۱۳۹۰
۱۴۴ صفحه
۱۹۷ مشاهده
۰ نقل قول