راحیل، راحیل جان نور چشمانت را اذیت میکرد، مقاومت کرد و پلکهایش را گشود، همه جا سپید بود، رو به روی خود سعید را دید که نگران ایستاده بود و صدایش میزد، بیشک خیال تیزی بیش نبود...، خودش را به هیچ چیز مسلط نمیدانست، چه بر سرش آمده بود...؟ میخواست بلند شود ولی وجود سرم به او این اجازه را نمیداد... من اینجا چیکار میکنم؟