یکی بود یکی نبود. غیر خدا هیچ کی نبود. پشت یک کوه بلند، توی یک دشت قشنگ، شهری بود به نام شهر گلآباد. گلآباد رود داشت چشمه داشت، باغ داشت، بیشه داشت، کوه داشت، تپه داشت، مرغ داشت، بره داشت. خلاصه چیزی کم نداشت. پادشاه و چوپون داشت. شهر یه پهلون داشت. پهلوان فرزین را همه اهل شهر دوست داشتند، چون به هر کس که میتوانست کمک میکرد. اما پهلوان یک غصه بزرگ توی دلش بود، این که بچه نداشت.