عصر آن روز شمیم و همسرش به اتفاق کیانا با یک دسته گل و شیرینی به دیدار مادر بهار رفتند. بهار از دیدن کیانا بسیار خوشحال شد اما از این که کیانا با خانوادهاش آمده بود بسیار متعجب شده بود. آنها بعد از سلام و احوالپرسی علت آمدن خود را به مادر بهار گفتند و او از این بابت بینهایت خوشحال شد و بعد از تشکر و عرض پوزش فراوان آدرس منزل و محل کار آنها را به آقای شفق داد.