رمان ایرانی

یک ربع بعد از خانه‌اشان دور شده بود و به سمت اتوبان می‌رفت. هنوز دستانش لرزش داشت،با خود حرف می‌زد و سعی در آرام کردن قلبش که به شدت بالا و پایین می‌رفت، داشت:« رها آروم باش. دیگه همه چی تموم شد، دیگه دست عمو بهت نمی‌رسه، هرجا که بری بهتر از اینجاست، تو دخکتر شجاعی هستی.»

پرسمان
9786001871276
۱۳۹۳
۵۳۲ صفحه
۶۱۳ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های پروین کمال‌زاده
شوق با تو بودن
شوق با تو بودن حاج صادق و حاج بابا در آغوش همدیگر اشک می‌ریختند و زیر لب چیزی می‌گفتند. از این همه احساس و دوستی اشک بقیه نیز در آمد. نیما و صدرا به سمت یکدیگر رفتند و با هم دست دادند. مراسم معارفه بین نیما و فروغ خانم انجام شد و طولی نکشید که همه برای خودشان هم صحبتی پیدا کردند. به چهره ...
حدیث وفا
حدیث وفا کیوان و خیانتش را فراموش کردم. همان روز اول، همه‌ چیز از یادم رفت؛ روزی که به کیوان جواب بله را دادم، به او گفتم که منتظر یک عشق پر از هیجان نباشد، به او گفتم که هرگز نمی‌توانم عاشقش بشوم... در دوران نامزدی هم هیچ ‌وقت قلبم براش نتپید، هیچ زمانی دلتنگش نشدم...
مشاهده تمام رمان های پروین کمال‌زاده
مجموعه‌ها