دیگر منتظر هیچ اتفاقی نیستم. از جایی که نشستهام تکان نمیخورم. قطار رفته است و آدمهای تازهای که به ایستگاه مترو میآیند لبه سکو را تا انتهای سالن پر میکنند. تصویر صورت بهتزده آن زن که کف دستش را با شیشه واگن چسبانده بود با قطار به اعماق تونل رفته و نگاتیوهایی از صورتهای فراموش شده کم کم درونم ظاهر میشوند. عکسها که هر لحظه شکلشان عوض میشود. تصویری از صورت زنهایی که اجزاءشان با هم جابهجا میشوند...