پسرک سرش را تا آنجا که میتوانست بالا گرفته و دستش را به لبه پنجره تکیه داده بود. و آرام روی پاشنه پا تاب میخورد. ماه آویزان در نگاهش میرفت و میآمد. میرفت و میآمد...
1 چیز گنگ دوستداشتنی...
پسرک سرش را تا آنجا که میتوانست بالا گرفته و دستش را به لبه پنجره تکیه داده بود. و آرام روی پاشنه پا تاب میخورد. ماه آویزان در نگاهش میرفت و میآمد. میرفت و میآمد...
1 چیز گنگ دوستدا...
پسرک سرش را تا آنجا که میتوانست بالا گرفته و دستش را به لبه پنجره تکیه داده بود. و آرام روی پاشنه پا تاب میخورد. ماه آویزان در نگاهش میرفت و میآمد. میرفت و میآمد...