اصلا نترسید؛ من برای بار چندم است که اینجا ایستادهام. خانم ناظم بعد از این که متوجه شد بابای من کارخانهدار است، هر دفعه به بهانهای به من تذکر میدهد. حتی میدانم که امروز هم میخواهد به کفشهایم اشاره کند و بگوید: «نیلوفر، دختر جان واقعا در شان خانوادگی شما نیست که با بندهای صورتی وارد مدرسه شوی.» و بعد هم میگوید: «به پدرت سلام برسان و بگو چند نوبت است که در جلسههای مدرسه شرکت نمیکند؛ ما منتظر حضور ایشان هستیم.»