نامه سوم بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من! این قناعت تو،دل مرا عجب می‌شکند… این چیزی نخواستنت،و با هر چه که هست ساختنت… این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت… کاش کاری می‌فرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می‌کردم… کاش چیزی می‌خواستی مطلقا نا یاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته‌ها می‌آوردم… کاش می‌توانستم همچون خوب‌ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم… کاش می‌توانستم همچون مهربان‌ترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم… کاش نامه ای بودم، حتی یک بار با خوب‌ترین اخبار… کاش بالشی بودم ، نرم، برای لحظه‌های سنگین خستگی هایت… کاش ای کاش که اشاره ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی… آه که این قناعت تو ، این قناعت تو دل مرا عجب می‌شکند…