وقتی راضی‌ام کردند بروم بهداری، نمی‌دانستم باید به دکتر بگویم چه مرضی دارم. روی تخت نشسته بودم و همین‌طور در سکوت به دکتر، که نمی‌دانست با من چه کند، نگاه می‌کردم که یکی از زندان‌بان‌ها با شوق کودکانه‌ای وارد بهداری شد و درِ اتاق را بست. موبایلش را به گوش دکتر نزدیک کرد. من از فاصله‌ی دومتری به‌زحمت می‌توانستم صدای قطعه‌ای را که پخش می‌شد بشنوم. اولین‌بار بود که آن نوع موسیقی آرامم می‌کرد. دیگر صدای سوت ممتدی را که یک هفته می‌شد همراهم بود نمی‌شنیدم.
زندان‌بان با لبخند به دکتر گفت: "شجریانه. همین امروز اومده بیرون."
صدا می‌گفت: "تفنگت را زمین بگذار…"
۳ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
hedgehog
‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۱
Ali
‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۱
Elham
‫۱ ماه قبل، دو شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۴