| # | عنوان | نویسنده | مترجم | ناشر |
|---|---|---|---|---|
| < 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 > | ||||
|
معمای چشم لندن
11:32 پیشازظهر.
تد و خواهرش کت تماشا میکنند که پسرخالهشان سلیم، سوار چرخ و فلک چشم لندن میشود. اتاقک از زمین بلند میشود و روی شهر بالا میرود.
12:02 بعدازظهر.
اتاقک پایین میآید و در باز میشود. همه خارج میشوند؛ همه بهجز سلیم.
آیا او دچار احتراق خودبهخودی شده است؟ (نظریهی تد).
آیا او دزدیده شده است؟ (نظریهی خاله گلوریا).
آیا او اصلا هنوز زنده است؟ (ترس ناگفته خانواده).
حتی پلیسها هم گیج شدهاند. پس تد که ذهنش سیستم عامل منحصربهفردی دارد، باید این معما را حل کند. تد همراه با کت رد سرنخها را در کل لندن دنبال میکند، درحالی که زمان بهسرعت میگذرد... |
شیوان داود | علی مصلح حیدرزاده | نشر پرتقال |
|
انقراض ششم (1 تاریخ غیر طبیعی)
در انقراضی که به دست ما انجام میشود چه اتفاقی برای خودمان خواهد افتاد؟ یک احتمال این است که ما هم بالاخره همراه با دگرگون ساختن طبیعت نابود شویم. با مختل کردن این نظام ــ نابود کردن جنگلهای بارانی، تغییر ترکیبات جوّی، اسیدی کردن اقیانوسها ــ بقای خود را به خطر میاندازیم. وقتی انقراض گسترده به تحقق میپیوندد، قوی را به موقعیت ضعف میکشاند و ضعیف را نابود میکند. بشر با راندن گونههای دیگر به انقراض، شاخهای را که خود روی آن نشسته است، قطع میکند.
یک امکان دیگر این است که نبوغ انسانی بر هر فاجعهای که با نبوغ انسانی ایجاد شده چیره خواهد شد و بشر به بقای خود ادامه خواهد داد.
این کتاب در پی آن است که با گردآوری شواهد علمی از نقاط مختلف جهان نشان دهد که انقراض ششم چگونه سرنوشت حیات را رقم خواهد زد. |
الیزابت کلبرت | نیک گرگین | ثالث |
|
روی چرخ زندگی
الی کاون، دختری ه به علت فلج مغزی نمیتواند راه برود، شکستناپذیر، شجاع، بیپروا و مغرور است. شاید همه انتظار دارند دختر فلجی که روی صندلی چرخدار نشسته مظلوم، وابسته و بسیار خجالتی باشد. اما الی اینطور نیست و همین باعث تعجب دیگران میشود.
الی و مادرش برای کمک به پدربزرگ بیمارش به شهر دیگری مهاجرت میکنند. حالا، زندگی از نو شروع میشود: مدرسه ای جدید، دوستانی جدید و خانهای جدید. آیا الی یک دختر عادی است؟ آیا میتواند مثل دخترهای عادی زندگی کند؟ آیا میتواند دوست پیدا کند، در مدرسه جدید دوام بیاورد و به آرزوهای بزرگش برسد؟ |
جیمی سامنر | مهسا خراسانی | نشر پرتقال |
|
درباره معنی زندگی
ویل دورانت، یکی از معروف ترین فیلسوفان معاصر، نویسنده کتاب گرانقدر تاریخ تمدن، برنده جایزه پولیتزر و مدال آزادی است. انگیزه نوشتن کتاب ((درباره معنی زندگی)) به دنبال سوال شخصی که از او خواسته بود دلیلی برای رد خودکشی بیاورد، ایجاد شد.
دورانت نامهای به بیش از یکصد شخصیت معروف نوشت و نظر هر یک از آنها را درباره معنی زندگی جویا شد.
کتاب ((درباره معنی زندگی)) حاصل پاسخهای آن افراد به همراه نظر شخص دورانت است که با نثری شیوا، خواننده را جذب و با مفهوم و معنای زندگی آشنا میکند. |
ویل دورانت | ماندانا قدیانی | عطر کاج |
|
نجات لاکپشتی جایزه وزغی (لوتا پیترمن 4)
اتفاق خیلی باحالی افتاده: کلاس ما توی مسابقه برنده شده و الان اجازه داریم همه با هم، روی حصار، نقاشی بکشیم. آن هم نقاشی حیوانهایی که دارند منقرض میشوند. من و شایِن هر کاری از دستمان بربیاید انجام میدهیم، چون اصلا دلمان نمیخواهد که پانداها و شیطانهای تاسمانی و اینها منقرض شوند. من لاکپشت میکشم چون خودم هم لاکپشتی دارم به اسم هیسترز. درست است که پیر و کمی حوصلهسربر است، ولی اصلاً دوست ندارم منقرض شود! خوشبختانه توی باغوحش هم پر از حیوانهایی است که میتوانیم نجاتشان بدهیم...
«این کتاب عین یک آتشبازی باحال است. پر از اتفاقهای بامزه و تصویرهای بانمک.» |
آلیس پانتر مولر | نونا افراز | هوپا |
|
جشن هالووین
«اگر از من بپرسی، حتما با یک گردن کلفت فرار کرد و رفت.» الپست پاسخ داد:
«اگر این طور بود، همه میفهمیدند. تو این شهر کوچک مردم کاری ندارند جز این که پشت سر این و آن غیبت کنند! و امکان نداشت مرتیکه را نشناسند.» پوارو پرسید:
«کسی بود که به مرگ خانم لولین اسمایت مشکوک باشد؟» |
آگاتا کریستی | جمشید اسکندانی | ثالث |
|
ماجراهای شرلوک هولمز گالینگور
«بله قربان، با آدم زرنگ و حیلهگری روبرو هستیم.»
متوجه شدم کنجکاوی عمیقی سرتاپای هولمز را فراگرفته است؛ از هاپکینز پرسید:
«هاپکینز . . . مطمئنی این خانم ناشناس حتما از این مسیر عبور کرده؟»
«بله قربان. راه دیگری نیست.»
«یعنی از روی همین چمنهایی که عرضش از عرض یک روبان هم کمتر است!»
«بله آقای هولمز، مطمئنم.»
«پس لابد آکروباتباز ماهری بوده است...» |
آرتور کانن دویل | جمشید اسکندانی | ثالث |
|
چرخش کلید
وقتی روئن کین اتفاقی آگهی را میبیند، دارد به دنبال چیزی متفاوت میگردد. اما آن آگهی فرصتی است که حیف است از دست برود؛ آگهی استخدام پرستار ساکن در خانه برای نگهداری از چند کودک، با دستمزدی سخاوتمندانه. وقتی به عمارت هیثربرا میرسد، مبهوت میشود، مبهوت آن خانه «هوشمند» لوکس با تمام امکانات امروزیاش، مبهوت مناظر چشمنواز ارتفاعات اسکاتلند و مبهوت آن خانواده بینقص. آنچه نمیداند این است که دارد قدم به درون کابوس میگذارد. او درگیر ماجرای یک قتل میشود و کارش به زندان میکشد. با آن که اشتباهاتی داشته و دروغهایی هم گفته، قضیه پیچیدهتر از آن است که در ظاهر به نظر میرسد... |
روث ور | شادی حامدی آزاد | نشر نون |
|
پپا به دندانپزشکی میرود (دنیای پپا 3)
پپا، جورج و آقای دایناسور به دندانپزشکی میروند. این اولین بار است که جورج به دندانپزشکی میرود، برای همین کمی نگران است.
فکر میکنی در دندانپزشکی چه اتفاقی برای پپا و جورج و آقای دایناسور میافتد؟
آیا همه کتابهای مجموعه دنیای پپا را خواندهای؟ |
نویل استلی - مارک بیکر | مهسا خسروی | کتابهای فندق |
|
کابوسهای حضرات والامقام
داری تند میروی دوست من! تو منکر آن هستی که عدم وجود، وجود دارد؟ اما همینی که وجودش را انکار میکنی چیست؟ اگر عدم وجود، هیچ است، هر گزارهای درباره آن بیمعنا خواهد بود. پس گزاره تو که میگوید عدم وجود، وجود ندارد نیز شامل همین حکم میشود. نگران اینام که تو به اندازه کافی، به تحلیل منطقی جملات توجه نکرده باشی، حال آن که این نوع تحلیل را باید از همان زمانی که کودک بودهای به تو میآموختهاند. اصلا آیا میدانی هر جمله بیمعنا خواهد بود؟ پس وقتی با این حرارات و عصبیت فریاد میکشی و ادعا میکنی که شیطان - که ناموجود است - وجود ندارد، عملا داری گفته خود را نقض میکنی... |
برتراند راسل | محمود رافع | مانیا هنر |
|
ماکارونی 7 رنگ
مزه خون را حس میکردم. شور بود. خیلی شور. اما جالب بود که قصد نداشتم دست از لیس زدن خون بر دارم. تمام تلاشم را می کردم که پنجه هایم تمیز تمیز شوند. انگار صحنه، مدام برایم تکرار میشد:
دو ماشین از رو به رو به سمت من میآمدند. سرعتشان انقدر زیاد نبود که متوجه من نشوند. آخر این جور اتفاقات معمولا زمانی می افتد که سرعت بالا باشد. ماشین جلویی، مرا نادیده گرفت. آمد جلو. همین طور می آمد جلو و مرا نادیده میگرفت. آنقدر نادیده گرفت که چراغ های جلویش در نزدیکی چشمان من قرار گرفت. صدایی آمد. ضربه ای به من وارد شد. به زمین افتادم. بعد از شنیدن صدای ضربه، صاحب ماشین اول جیغ زد.جیغی که به شدت دخترانه بود. دختری که دهانش را نمی بست و درد پاهایم را بیشتر میکرد.
مزهی شور خون را حس میکردم. پنجه هایم را می لیسیدم و میخواستم به سمت مردی که از ماشین دوم پیاده میشد، پارس کنم. میخواستم پارس کنم اما نمیشد. چیزی شبیه هق هقی بی معنا از گلویم بیرون آمده بود. مرد با تعجب نگاهم میکرد. من به او اعتماد نداشتم. به هیچ مردی اعتماد نداشتم. دهانم را بیشتر از توانم باز کردم که بتوانم پارس کنم. اما بازهم نتوانستم. بعد فهمیدم هیچ وقت کسی به من پارس کردن یاد نداده. آخر من که سگ نبودم. مطمئن بودم که سگ نیستم. پس چرا مزه خون را حس کردم؟ چرا فکر کرده بودم که باید پنجه های خونیم را لیس بزنم تا تمیز شود. چه بر سر من آمده بود؟ خودم سگی را کشته بودم و خودم از دید او به دنیا نگاه کرده بودم؟ پس برای همین هق هق میکردم. من یک قاتل بودم. همان طور که آرامش را کشته بودم حالا می خواستم قاتل موجود دیگری هم باشم. هویت من به عنوان یک قاتل کاملا مشخص بود. اما میتوانم قسم بخورم که در آن یک ثانیه کاملا حس کرده بودم که تبدیل به سگ شده ام. باورکن آدم نبودم. بعد که به خود آمدم و فهمیدم واقعیت چیز دیگری است، حادثه را با خودم مرور کردم:
راننده ماشین جلویی من بودم. |
سوگند رمضانی | پرسمان | |
|
مارش میرا (جاده مرگ زندگی)
پیرمرد حتی یک کلمه هم حرف نزد. از جای خود بلند شد و در میان زخمیها ناپدید شد. پسر جوان با نگاهش پیرمرد را دنبال کرد. به نظرش او آدم خوبی بود.
همینطور که پیرمرد دور میشد او آخرین امیدش را نیز از دست میداد. هیچکس نزدیکش نبود. به نظر میرسید که همه از او فرار میکنند. به آرامی دراز کشید، مثل یه تکه گوشت خونآلود منقبض شده، دندانهایش را به هم فشرد. درد وحشتناکی در پاهایش احساس میکرد.
- امیدوارم کسی مرا به خاطر داشته باشد و به من کمک کند. نباید بخوابم. ممکن است فکر کنند که مردهام و اینجا رهایم کنند. اگر با این وضعیت بخوابم همه فکر میکنند کارم تمام شده. اگر بخواهند از اینجا حرکت کنند، باید با آنها بروم. اما چرا کسی باید من را حمل کند؟ چه کسی میتواند در این مسیر به دیگری کمک کند. اگر به خواب بروم و آنها بروند... خدای من، اینها رویاست! |
صادق سلیموویچ | مریم رضائیان رامشه - وحید پرستتاش | پرنده |
|
درختی که کلاغ نداشت
مجموعه «بهترین نویسندگان ایران»، با در کنار هم قرار دادن داستانهایی از نویسندگان تاثیرگذار و صاحب نام حوزه کودک، همراه تصویرگریهایی متناسب، مجموعهای ماندگار و قابل مطالعه از آثار این بزرگان گردآورده است.
درختی که کلاغ نداشت داستانی است کودکانه و دلنشین از «محمدرضا شمس» با تصویرگری خاص «زهرا عسگری». |
محمدرضا شمس | شهر قلم | |
|
کار مورد علاقه من (دنیای ما)
یک روز آرشیبالد مسابقهای را میبازد.
... آیا او واقعا بیاستعداد است؟ |
آسترید دبورد | مطهره حیدری | پرتقال |
|
جین آستین (زنان کوچک رویاهای دور و نزدیک)
زنان کوچک، رویاهای دور و دراز قصه زنانی است که با خیالپردازیهایشان زندگی کردند. زنانی که رویاهایشان را دوست داشتند.
آنها با دل دادن به رویاها و آرزوهایشان موفق شدند برای همیشه در تاریخ بمانند.
جین آستین با نوشتن درباره زنان جوانی که شجاعانه برای خودشان تصمیم گرفتند و تسلیم نشدند، نویسندهای ماندگار و محبوب شد. |
ماریا ایزابل سانچز وگارا | مریم فیاضی | شهر قلم |
|
گلچراغ ماهی قرمز
گلچراغ داستان ماهی قرمز کوچولویی است که در یک قنات قدیمی که هر روز کلی بازدیدکننده دارد.
قنات را مردل سالها پیش پیدا کرده است و خودش شده است نگهبان آن. یکی از شبها که مردل برای سرکشی به قنات میرود، زبالهها و بطریهایی را که بازدیدکنندهها رها کردهاند جمع میکند. در یکی از بطریها نوری میبیند...
این داستان تصویری از آثار برگزیده جشنواره کاشان است. |
مریا یزدانی | شهر قلم | |
|
تورکان
روزی که قرار بود تصمیم بگیرد در مسیری که عقل و وجدان بشـریت را روشن میکند قدم بگذارد، دیر یا زود از راه میرسید.
"با تـمام قلبم این را باور دارم، صبـر و سکوتم ناشی از این باورم بود.
تا آن روز هر اتفاقی که میافتاد باید تحمل میشد.
قانون بازی این است! بازی زندگی!
به قول شاعر: " زندگی شوخی بردار نیست"
هزاران جزامی را درمان کرد و به زندگی بازگرداند...
بانی مدرسه رفتـن هزاران کودک در راس آن ها دختـر بچهها شد.
همیشه تک و تنها بود؛ اما هرگز تنـها نبود.
برای این که در کنـار کسی جـای بگیرد از باورها و الویتـهایش نگذشت و کوتاه نیامد اما صدها هزار نفر در کنار او جای گرفتند.
سـرگذشت واقعی.
تـورکان سیـلان... تک و تنـها! |
عایشه کولین | رویا پورمناف | هونار |
|
مادر پسر
فرانسوا موریاک، رماننویس نامدار فرانسوی و برنده جایزه نوبل ادبی 1952، در مادر پسر یکی از قدرتمندترین و تکاندهندهترین تصاویر را از فضای بسته و خفقانآور زندگی طبقه بورژوای شهرستانی در نیمه نخست سده بیستم ترسیم میکند. با این همه، مادر پسر، مانند هر رمان بزرگ دیگری، به زمان و مکان خاصی محدود نمیشود و احساسات عمیق بشری را نشانه میگیرد؛ احساساتی چون رنج و اندوه، و البته بارقههایی از خوشی و شادی که گاه در زندگی سوسو میزند. |
فرانسوا موریاک | کاوه میرعباسی | نشر خزه |
|
غبار
پلکی زدم ولی نگاه او خیره بود، عمیق و ممتد. چیزی از قلبم کنده شد و در دلم سُر خورد. تمام وجودم سرشار از شعفی شد. پرشور و غیرقابل توصیف، انگار که سالهاست عاشقش هستم و دلتنگ! انگار سالهاست او را ندیدهام. این حس نوپا در وجودم بدیع بود و تا به حال تجربهاش نکرده بودم. حسی از جنس گرما... از جنس شرم... از جنس التهاب!
در این یک هفته با حرفهای سحرآمیز و کلام پرمهرش... با اعتراف به عشقی که در سینه داشت، طناب دلم را به دست گرفته بود و با خود به هر جا که میخواست میکشاند.
بارها برگشتنش را در ذهنم تجسم و حتی واکنشم هنگام رویارویی دوباره با او را تصور کرده بودم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن! |
مهدیه بخشی | نشر شقایق | |
|
پادشاهی که خواص درمانی گیاهان را کشف میکند
افسانهها واقعی نیستند.
افسانهها قصههایی هستند پر از موجودات خیالی؛ قصههایی قدیمی که مادران مادربزرگهای مادربزرگهای ما برای نوههایشان تعریف میکردند و نوههایشان وقتی بزرگ میشدند آنها را زیاد و کم میکردند و برای بچهها و نوههایشان نقل میکردند و آنها هم شبها برای ما تعریف کردهاند.
پس افسانهها حقیقت ندارند اما قصههایی دارند با ماجراهایی جذاب و قهرمانهایی شگفتانگیز که دست به کارهای عجیبی میزنند... |
دوآن لیکسین | سمیه نوروزی | آفرینگان |