هاینریش بل

بی جهت نبایدخاطره ای راکه منجمدشده وادار به ذوب شدن کرد،در آن صورت این تکه‌های یخ تبدیل به آب کثیف ولزجی می‌شود و می‌چکد. هیچ چیز را نباید زنده کرد،از ذهن نرم و نازک شده ی آدم بالغ نباید خواست که شدت و حدت احساسات کودکانه را دوباره احیا کند و به تجربه دربیاورد. هیچ خوب نیست که آدم فرمول‌ها را از قید انجماد آزاد کند، رازها را در قالب کلمات بریزد. تبدیل خاطره به عاطفه و احساس کار مفیدی نیست، عاطفه نمی‌تواندچیزهای به این خوبی و کمیابی مثل عشق و نفرت را نابود کند. بیلیارد در ساعت نه و نیم هاینریش بل
گفتم: کاتولیکها مرا عصبانی میکنند چون آنها انسانهایی غیرمنصف هستند. با خنده از من پرسید: و پروتستان ها؟
آنها با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض میکنند. در حالیکه هنوز میخندید پرسید: و کافرها چطور؟
آنها حوصله ام را سر میبرند چون فقط درباره خدا صحبت میکنند.
اصلا بگویید ببینم، خود شما چه کسی هستید؟
گفتم: من فقط یک دلقک ساده ام
عقاید 1 دلقک هاینریش بل
سوال کردم: راستی پدربزرگ چه کار میکند؟
- حالش عالی است. گویی انرژی و نیرویی تمام نشدنی در وجودش نهفته است، به زودی نودمین سال تولدش را جشن میگیرد. اینکه او چطور موفق به چنین کاری شده جدا برایم تبدیل به معما شده است.
گفتم: خیلی ساده است، آدمهایی مثل او نه حافظه ی درست و حسابی دارند و نه وجدانی که عذابشان دهد.
عقاید 1 دلقک هاینریش بل
باز هم تنهایی مثل حلقه نجات آهنینی مرا احاطه کرده بود. باز هم بر پشت زمان به آن طرف شنا میکردم. در قعر امواج فرو میرفتم؛ از اقیانوس‌های گذشته و حال میگذشتم و در حالی که تنهایی مرا از غرق شدن و فرو رفتن حفظ میکرد به اعماق سرمای آینده نفوذ میکردم. بیلیارد در ساعت نه و نیم هاینریش بل
نشد یکبار یکی پیدا بشود و به من حالی نکند که از من بدش می‌آید. مادرم روزی هفت بار مرا به باد فحش میگرفت. نفرت خودش را با فریاد توی صورتم میکوبید. مادرم خوشگل و جوان بود. پدرم هم جوان و خوشگل بود. اگر دل و جرئتش را داشتند حتما مرا زهر داده بودند. اسم من را گذاشته بودند: چیزی که نباید به دنیا می‌آمد. بیلیارد در ساعت نه و نیم هاینریش بل
می‌خواستند با این پلاکاردهای بیش از اندازه احمقانه‌شان باعث افسردگی بیش‌تر بیمارانی شوند که گاه از سر بی‌حوصلگی از ورای پنجره‌ها نگاهی به خیابان و اطراف می‌اندازند. تقریبا ساعت دو نیمه‌ی شب شده بود… از سمت چپ خیابان سگی آواره ظاهر شد، ابتدا تیر چراغ برق و بعد هم پلاکارد حزب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی را بو کشید؛ بعد از آن که پای پلاکارد حزب دموکرات مسیحی ادرار کرد، به آهستگی راهش را ادامه داد. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
یک زن، قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند، یا اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند.
درحالی که وقتی به دست‌های یک مرد فکر میکنم، همچون کنده ی درخت، بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند. دست‌های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتا تیراندازی و چکاندن ماشه ی تفنگ و امضا می‌خورند. اما به دستان زنان در مقایسه با دست‌های مردان به گونه ای دیگر باید نگاه کرد؛ چه موقعی که کره روی نان می‌مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.
عقاید 1 دلقک هاینریش بل
گرسنگی قیمت‌ها رابه من یاد داد، فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی خود می‌کرد، و من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان. چشم هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی، معتاد به نان بودم… نان سال‌های جوانی هاینریش بل
هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین
حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟
عقاید 1 دلقک هاینریش بل
در فیلم‌های هنری همیشه دردهای روح هنرمند، احتیاج و جنگ او با شیطان، مربوط به گذشته است. یک هنرمند زنده که سیگار ندارد و نمی‌تواند برای زنش کفش بخرد، برای آن‌ها جالب نیست؛ چون هنوز یاوه گویان و شیادان سه نسل تمام تایید نکرده اند که او یک نابغه است. یاوه گویی یک نسل برایشان کافی نیست عقاید 1 دلقک هاینریش بل
انسان‌های هنری درست همان موقعی که یک هنرمند احساس احتیاج به چیزی به نام استراحت می‌کند، شروع به بحث درباره هنر می‌کنند. آن‌ها درست در همان دو، سه تا پنج دقیقه ای که هنرمد هنر را فراموش می‌کند، اعصاب او را با وان گوگ، کافکا، چاپلین یا بکت هدف قرار می‌دهند. در چنین لحظاتی دلم می‌خواهد خودکشی کنم. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
انسان نه قادر به تکرار لحظات است و نه قادر به بیان آنهاست… این اشتباه خود ما بود که درباره ی این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می‌توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم… هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را به همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
وقتی آدم وعظ‌های شما را گوش می‌دهد، خیال می‌کند که قلبی به بزرگی و پهنای بادبان دکل کشتی دارید، اما شما فقط می‌توانید در سالن انتظار هتل‌ها پرسه بزنید و مردم را فریب بدهید. در حالی که من دارم جان می‌کنم و عرق می‌ریزم تا لقمه نانی دربیاورم، شما با همسر من به گفتگو می‌پردازید و بدون گوش دادن به حرف دل من، او را از راه به در می‌کنید. به این می‌گویند تزویر، ریا، حرکت ناصادقانه… در کتاب شما حرف از آب زلال است، چرا سعی نمی‌کنید به جای کنیاک تقلبی از این آب به مردم بدهید… عقاید 1 دلقک هاینریش بل
دست‌های مردانه، دست هایی برای دست دادن، کتک زدن، و طبیعی است برای تیر انداختن و امضا کردن هستند. فشار دادن؛ کتک کاری، تیراندازی و امضای چک؛ این تمام چیزهایی است که دست‌های مردانه به آن قادرند، و طبیعی است که کار کردن. دست‌های زنانه تقریباً دیگر دست نیستند؛ فرق نمی‌کند می‌خواهد کره روی نان بمالند یا گیسوان را از روی پیشانی به عقب بزنند. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
انسان‌های هنری برای خودشان فصلی جداگانه اند، اینها به چیزی جز هنر فکر نمی‌کنند، ولی احتیاج به استراحت ندارند چون کار نمی‌کنند. ولی اگر کسی بخواهد یک انسان هنری را تبدیل به یک هنرمند کند، آن وقت ناراحت کننده‌ترین سوءتفاهمات آغاز می‌شود. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
چیزی که یک دلقک به آن احتیاج دارد آرامش است، تلقین دروغین آن چیزی که دیگران استراحت می‌نامند. ولی دیگران نمی‌توانند بفهمند که این تلقین دروغین استراحت، برای یک دلقک فراموش کردن کار روزانه اش است. آن‌ها نمی‌فهمند- خیلی طبیعی است- چون تازه وقتی از کار روزانه فارغ می‌شوند، موقع استراحت شبانه شان، خود را با آن چیزی که به اصطلاح هنر نامیده می‌شود، مشغول می‌کنند. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
هر روز صبح در هر ایستگاه بزرگ راه آهن هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم محل‌های کارشان را با یکدگیر عوض نمی‌کنند ؟ صف‌های طویل اتومبیل‌ها و راه بندان‌های ناشی از آن در ساعت‌های پر رفت و آمد از روز خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند می‌توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا ، درگیری روانی و فعالیت‌های پلیس‌های راهنمایی بر سر چهار راه‌ها اجتناب کرد: آنگاه خیابان‌ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می‌توان بر سر تقاطع‌ها نشست و منچ بازی کرد. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
چند هفته ی آخر،مهم‌ترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد، یعنی تمرین حرکات صورت را انجام نداده بودم.
دلقکی که اساسا با حرکات صورتش باید تماشاگر را جذب کند، می‌بایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین، مدتی رو به روی آینه می‌ایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج میکردم،خودم را از نزدیک نظاره می‌کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیک‌تر شوم… بعدها دست ازین کار برداشتمو بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم ، حدود نیم ساعت در روز به خودم مینگریستم و این کار را آنقدر ادامه میدادم که حضور خودم را نیز از یاد میبردم: از آنجایی که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد، بار‌ها در زندگی ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد.
بعد از انجام این تمرین‌ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش میکردم، آینه را برمی گرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکل تصادفی خودم را می‌دیدم، وحشت می‌کردم: آن کسی را که در آینه میدیدم، مردی غریبه در حمام و یا دستشویی منزل من بود، کسی که نمی‌دانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک، مردی با بینی دراز و صورتی بسان ارواح-و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری می‌رفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم، تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم
عقاید 1 دلقک هاینریش بل
او ضمن تعریف و تمجید از من در پایان گفت: «جوان دست و دلباز و نجیب و شریفی به نظر می‌رسد.» آن وقت به خودم گفتم، پس تو نجیب و شریف به نظر می‌رسی و خودم را دقیقاً در آیینه یی که در سالن لباسشویی خوابگاه کارآموزان آویزان بود، ورانداز کردم. به صورت رنگ پریده و دراز خودم نگاهی انداختم، لب هایم رو به جلو و عقب دادم و با خود گفتم: پس قیافه یک آدم شریف و محترم این طوری است. و با صدای بلند به چهره ام در آیینه گفتم: «دلم می‌خواهد چیزی برای خوردن داشته باشم…» نان سال‌های جوانی هاینریش بل
چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی به دلایل مختلف در وضعیت اسفباری قرار داشتم. از نظر جسمی چون پس از صبحانه ی فقیرانه ی آن روز در بوخوم به غیر از کنیاک چیزی نخورده بودم و سیگار زیادی هم کشیده بودم حالت تهوع داشتم. از لحاظ روحی چون مجسم می‌کردم که چگونه تسوپفنر در یک هتل رومی ماری را هنگام لباس پوشیدن نظاره می‌کند برایم زجر آور بود. عقاید 1 دلقک هاینریش بل