lilamah

۴۳۰ نقل قول
از ۱۳ رمان و ۱۰ نویسنده
روزها بود که دیگر نامه ای نفرستاده بود. آن شب به این مسئله فکر کردم و به خودم گفتم شاید از این‌که معشوقه ی یک مرد محکوم به مرگ باشد، خسته شده است. درضمن از ذهنم گذشت که شاید مریض شده یا مرده باشد. این چیزها پیش می‌آیند. تازه از کجا می‌توانستم بدانم، چون سوای تنمان که حالا از هم جدا بود، چیزی نبود که ما را به هم مربوط کند یا حتی ما را به یاد هم بیندازد. به هر حال، از آن لحظه به بعد، یاد کردن ماری دیگر برایم معنایی نداشت. من به مرده ی او علاقه‌ای نداشتم. به نظرم این کاملا طبیعی است؛ درست همان‌قدر طبیعی که می‌دانستم وقتی من هم بمیرم، همه فراموشم می‌کنند. بیگانه آلبر کامو
جایی خوانده بودم که آدم در زندان، بالأخره زمان را گم می‌کند. اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را متوجه نشدم، متوجه نشدم چطور روزها می‌توانند در آن واحد هم کوتاه باشند، هم طولانی. بی‌تردید طولانی برای گذراندن، اما آن‌قدر کش‌دار که دست‌آخر با هم قاطی می‌شوند. دیگر اسم ندارند. تنها کلماتی که برایم معنا داشتند، دیروز و فردا بود. بیگانه آلبر کامو
ماری آمد پیشم و پرسید که آیا حاضرم با او ازدواج کنم؟ جواب دادم برایم فرقی ندارد، اما اگر او بخواهد ازدواج می‌کنیم. بعد پرسید که دوستش دارم یا نه. همان جواب دفعه ی پیش را به او دادم و گفتم راستش را نمی‌دانم، اما گمانم دوستش ندارم. گفت در این‌صورت پس چرا با من ازدواج می‌کنی؟ برایش توضیح دادم این امر هیچ اهمیتی ندارد، اما اگر او مایل باشد ما می‌توانم ازدواج کنیم. تازه، او بود که پیش‌قدم شده بود و می‌خواست با من ازدواج کند و تنها کاری که از من برمی‌آمد این بود که بگویم باشه! بعد او خاطرنشان کرد که ازدواج امر مهمی است. بیگانه آلبر کامو
گفتم آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند زندگی‌شان را عوض کنند. هر زندگی حسن خودش را دارد و من از زندگی‌ام، این‌جا، به هیچ‌وجه ناراضی نیستم. دمغ شد و گفت: هیچ‌وقت به هیچ سوالی جواب سرراست نمی‌دهم، هیچ جاه‌طلبی ندارم و همین کارم را خراب می‌کند. بیگانه آلبر کامو
مامان وقتی در خانه ی خودمان پیش من بود، فقط با چشم‌هایش مرا دنبال می‌کرد و حرف نمی‌زد. چند روز اول در خانه ی سالمندان فقط گریه می‌کرد؛ اما علتش این بود که هنوز به آنجا عادت نکرده بود. چند ماه بعد، اگر از خانه ی سالمندان می‌آوردمش بیرون گریه می‌کرد؛ چون حالا به آنجا عادت کرده بود. بیگانه آلبر کامو
مانند همه ی آدم‌هایی که تنها زندگی می‌کنند من هم شب‌ها هنگام برگشتن به خانه، اول به چراغ قرمز کوچک پیغام‌گیر تلفن نگاه می‌کردم. دوست داشتم برایم پیغامی گذاشته شده باشد. فکر می‌کنم هیچ‌کس از این وسوسه در امان نیست. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
ماریام یک دمدمی‌مزاج واقعی است. از وقتی پانزده‌ساله بود تا حالا هر شش ماه یک‌بار (اگر اشتباه نکنم باید سی و هشت باری شده باشد) نامزد تازه ی زندگی‌اش را به ما معرفی می‌کند. می‌گوید این خوب است، این یکی راستگو و حقیقی است، با آن دیگری می‌خواد ازدواج کند، در دوستی با بعدی محکم و پابرجاست، آخری مطمئن است، آخرین آخرین‌ها. به تنهایی همه ی اروپا را تجربه کرده؛ نامزدش جوان سوئدی بود، ژیدسپ ایتالیایی، اریک هلندی، کیکو اسپانیایی و لوران نمی‌دانم اهل کجا. بی‌شک سی و سه تا دیگر مانده که بگویم اما حالا نامشان یادم نمی‌آید. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
می‌خواست بداند او کجا زندگی می‌کند و اتومبیلش چیست، کجا کار می‌کند، چطور لباس می‌پوشد، آیا اندوهگین به نظر می‌رسد؟ همسر او را نیز دنبال کرد. مجبور بود بفهمد همسرش زیبا و خوشحال است و از او بچه دارد. گریه می‌کند چون امروز قلبش دوباره می‌زند. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
زندگی همین است. به تو تلفن نکرده‌ام تا کلاف گذشته را از نو بشکافم یا بگویم دنیا چقدر کوچک است. می‌دانی… با تو تماس گرفتم فقط به این خاطر که می‌خواهم یک بار دیگر ببینمت، همین. مانند آدم‌هایی که به دهکده ی زمان کودکی‌شان برمی‌گردند یا به خانه ی پدری‌شان یا هر جای دیگری که زندگی‌شان بر آن نقش شده؛ چیزی شبیه زیارت. باید گفت چهره ی تو جایی است که زندگی من بر آن نشان خورده.
- زیارت‌ها همیشه حزن‌انگیزند.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
همیشه دلیل‌های دیگری وجود داشت، بهانه‌های دیگر تا به یاد او بیفتم. خدا می‌داند چند بار با قلبی پیچ و تاب خورده در خیابان برگشتم چراکه فکر می‌کردم قسمتی از اندام او را دیده‌ام یا صدایش را شنیده‌ام یا موهایش را از پشت… تصور می‌کردم دیگر به او فکر نمی‌کنم اما کافی بود لحظه‌ای در محلی اندکی آرام، تنها شوم تا دوباره یاد او به سراغم بیاید. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
یادم می‌آید زمانی، هر روز از مقابل تابلوی شهری می‌گذشتم که می‌دانستم او در آن زندگی می‌کند. همین‌طور میزان مسافت تا شهر او را از بر بودم. هر صبح، هنگام رفتن به دفتر کارم و هر شب هنگام برگشتن، نگاهی به این تابلو می‌انداختم، همین. هرگز مسیر تابلو را پیش نگرفتم. به آن فکر کردم اما این فکر که چراغ چشمک‌زن ماشین را بزنم و مسیر را کج کنم، برایم مثل این بود که به زندگی‌ام پشت‌پا بزنم. بعد، کارم را عوض کردم. دیگر تابلویی نبود. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
البته گاهی پیش می‌آید که با همسرم یا با دوستانم لبخندزنان درباره گذشته‌مان حرف می‌زنیم، از سال‌های دانشجویی، فیلم‌ها و کتاب‌هایی که شخصیت ما را شکل داده بود و از عشق‌های زمان جوانی‌مان، چهره‌هایی که از خاطر برده‌ایم و گاه‌گاه تصادفی به خاطرمان می‌آیند، از قیمت کافه‌ها در آن دوران و از این نوع دلتنگی‌ها. گویی این بخش از زندگی‌مان را روی قفسه‌ای جا داده‌ایم و گه‌گاهی کمی از گردوغبارش را می‌زداییم. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
هیچ برگشتی در کار نبود. حقیقت این بود که قلب من یکشنبه شبی روی سکوی یک ایستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمی‌توانستم تکه‌ها را جمع و جور کنم. به این‌ور و آن‌ور می‌خوردم. به هر سو پناه می‌بردم؛ هر سو که بود. سال‌هایی که پس از آن آمد و رفت، هیچ تاثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می‌کردم، به خود می‌گفتم: عجب… عجیب است… فکر می‌کنم دیروز اصلا به او فکر نکردم و به جای آنکه به خود تبریک بگویم، از خود می‌پرسیدم چطور ممکن بوده، چطور می‌توانستم یک روز بی فکر کردن به او زندگی کنم. از همه بیشتر نامش عذابم می‌داد و دو یا سه تصویر مشخصی که از او در یاد داشتم، همیشه همان تصاویر. درست است؛ صبح‌ها پاهایم را روی زمین می‌گذاشتم، غذا می‌خوردم، دوش می‌گرفتم، لباس می‌پوشیدم و کار می‌کردم. گاهی با دخترهایی برای آشنایی قرار می‌گذاشتم. گاهی، اما هیچ لطفی نداشت. احساساتم به صفر رسیده بود. تا این‌که انگار شانس به من رو کرد، زن دیگری با من آشنا شد. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
سال‌ها باور داشتم او دیگر وجود ندارد، که جایی بسیار دور از من زندگی می‌کند، که دیگر هرگز به زیبایی آن روزها نیست، که متعلق به دنیای گذشته است. دنیای روزگار جوانی من، آن هنگام که سرشار از احساسات پرسوزوگداز بودم، زمانی که باور داشتم عشق جاودانه است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم، نیست. از این دست حماقت‌ها. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
مادر واقعا با وجود شنیدن خبر مرگ هنریته سعی کرد شروع به خوردن غذا کند. مسلما او می‌خواست به این شکل بگوید: زندگی ادامه پیدا می‌کند یا چیزی شبیه به این. اما من دقیقا می‌دانستم این تفکر او صحیح نیست. زندگی ادامه پیدا نمی‌کند، بلکه این مرگ است که ادامه خواهد یافت. عقاید یک دلقک هاینریش بل
زمانی که خبر مرگ هنریته را به ما دادند، در منزل، میز را برای صرف غذا می‌چیدند. آنا دستمال سفره ی هنریته را که هنوز به نظر نمی‌رسید آنقدر لک شده باشد، داخل حلقه ی زرد رنگ مخصوص آن بر روی کمد گذاشته بود و همه ی ما نگاه‌هایمان متوجه دستمال سفره ی هنریته شده بود که هنوز آثار قدری مربا و یک لک کوچک قهوه ای سوپ یا سس بر روی آن دیده می‌شد. برای اولین بار در زندگی‌ام به ارزش وحشتناک اشیایی پی بردم که یک نفر بعد از مرگ و یا در زمان حیاتش بر جای می‌گذارد. عقاید یک دلقک هاینریش بل
با خودم فکر کردم در چه حالتی رنج بیشتری می‌کشیدم: اگر ماری لباس‌هایش را این‌جا می‌گذاشت یا همه چیز را با خود می‌برد، کمد را تمیز می‌کرد و در جایی حتی یادداشتی با این مضمون به چشم نمی‌خورد: “مدت زمانی را که با تو بودم، هرگز فراموش نخواهم کرد.” شاید هم این کاری که او الان کرده بود، بهتر بود. اما لااقل می‌توانست جایی یک دکمه ی جداشده از بلوزش و یا کمربندی را بر جای بگذارد؛ یا اینکه در غیر اینصورت تمام کمد را با خود می‌برد و می‌سوزاند تا دیگر هیچ اثری باقی نماند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
اصلا برایش قابل درک نبود که او شخصا یک هنرمند نیست و ابزار لازم برای هنرمند شدن را نیز در اختیار و در وجودش ندارد و نمی‌تواند با افراد هنرمند نیز ارتباط برقرار کند. طبیعی است در چنین شرایطی آنها متوسل به حربه ی جنجال و تحریف می‌شوند و چرندگویی می‌کنند؛ آن هم در حضور دختران زیبا و جوان که هنوز به اندازه ی کافی دارای تجربه نیستند و زودباورند و ممکن است هر آدم به‌دردنخوری را ستایش کنند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
حرف زدن درباره ی لحظات گذشته، خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست. لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هرگز نباید سعی در تکرار آنها داشت؛ باید همان‌گونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند، تنها به خاطر آورد. عقاید یک دلقک هاینریش بل
شما سعی خواهید کرد همه چیز را درون خود بریزید، حرفی نزنید و در مقابل همسایگان، تظاهر به صمیمیت می‌کنید، تا اینکه کاسه ی صبرتان لبریز می‌شود و در یکی از شب‌های تابستان، پشت درهای بسته و کرکره‌های پایین کشیده شده، ظروف عتیقه و گران‌قیمت را به در و دیوار می‌کوبید و صدای شکستن آنها به گوش می‌رسد. عقاید یک دلقک هاینریش بل
از گفتگو با آلمانی‌های نیمه‌مست که از گروه سنی خاصی هستند، هراس دارم. چون آنها فقط درباره ی جنگ حرف می‌زنند و نظرشان این است که جنگ، پدیده‌ای بی‌نظیر و باشکوه بوده و وقتی آنها کاملا مست هستند معلوم می‌شود کشتار انسان‌ها را چیز زیاد مهمی نمی‌دانند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
من با تعصبی خاص به اوقات فراغت انسان‌ها که به اشکال مختلف نیز هست، می‌نگرم: اینکه چگونه کارگری که پاکت حقوقش را در جیب می‌گذارد و روی موتورسیکلت خود سوار می‌شود، بورس‌بازی که بالأخره گوشی تلفن را به زمین و دفتر یادداشت خود را در کشوی میز می‌گذارد، خانم فروشنده ی مواد غذایی که پیش‌بند خود را باز می‌کند، دست و رویش را می‌شوید، موهایش را مرتب می‌کند و به لبانش ماتیک می‌زند‌، کیف‌دستی‌اش را برمی‌دارد و راه می‌افتد. تمام این صحنه‌ها بی‌نهایت انسانی هستند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
در زندگی یک کودک، پوچی و بیهودگی خیلی از مسائل مشاهده می‌گردد. چیزی که برای ما بزرگ‌ترها غریب است، زندگی بدون نظم و انضباط است و همیشه حزن‌انگیز. این بچه‌ها هرگز به عنوان یک طفل، آشنایی با واژه‌ای به نام اوقات فراغت ندارند؛ فقط زمانی که “اصول انضباطی” از طرف آنها پذیرفته شود، می‌توان صحبت از تعطیلات و اوقات فراغت کرد. عقاید یک دلقک هاینریش بل
هر روز صبح در ایستگاه بزرگ راه‌آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا سر کار کارهای خود بروند و یا در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج می‌شوند تا سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟ صف‌های طویل اتومبیل‌ها و راه‌بندان‌های ناشی از آن در ساعت‌های پر رفت و آمد از روز، خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم، محل کار و یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند، می‌توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیری‌های روانی و فعالیت پلیس‌های راهنمایی بر سر چهارراه‌ها اجتناب کرد. آن‌گاه خیابان‌ها آنقدر خلوت و ساکت خواهند شد که می‌شود بر سر تقاطع‌ها نشست و منچ بازی کرد. عقاید یک دلقک هاینریش بل
به مجرد اینکه یک نفر انسان هایی را که دارای ذوق هنری هستند هنرمند خطاب می‌کنند، دردآورترین سوءتفاهمات آغاز می‌شوند. انسان هایی که دارای ذوق هنری هستند، درست زمانی به هنر می‌پردازند که یک هنرمند احساس می‌کند اوقات فراغت خود را شروع می‌کند. آنها زمانی به هنر می‌پردازند که هنرمند فرصت یافته برای دو، سه، چهار یا پنج دقیقه هنر را به دست فراموشی بسپارد؛ آن وقت، هنردوستان شروع به صبحت درباره ی وان‌گوگ، کافکا، چاپلین یا بکت می‌کنند و موفق به عذاب هنرمند می‌شوند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
آن‌چه یک دلقک به آن نیاز دارد، آرامش است؛ آرامشی که دیگران آن را فراغت از کار می‌نامند. اما این مردم نمی‌توانند درک کنند که معنای اوقات فراغت و تعطیلی برای یک دلقک، در واقع فراموش کردن کار است. این مسئله را نمی‌فهمند، چون طبیعی است که آنها اوقات فراغت و بیکاری خود را با دیدن برنامه ی یک هنرمند پر می‌کنند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
نکته ی جالب توجه این که در فیلم‌های مخصوص رده ی سنی شش سال به بالا، همیشه تعداد خیلی زیادی روسپی ایفای نقش می‌کنند. من هنوز درک نکرده ام که بر اساس چه معیاری کمیته‌های ویژه، این فیلم‌ها را مخصوص یک رده ی سنی خاص تعیین می‌کنند. زنانی که در این گونه فیلم‌ها بازی می‌کنند، یا طبیعتا رفتاری غیراخلاقی دارند و یا فقط با توجه به شرایط اجتماعی به این راه کشیده شده اند. در هر حال، هرگز اثری از مهربانی در آنها دیده نمی‌شود. عقاید یک دلقک هاینریش بل
این که او باید حتما دیپلم بگیرد، در واقع موضوعی است که کمیته ی مرکزی جمعیت آشتی دهنده ی نژادهای متضاد باید یک بار هم که شده به آن بپردازد. عناوینی چون دیپلمه، غیردیپلمه، معلم، معاون رئیس دبیرستان، لیسانسه و غیرلیسانسه، همه و همه مسائلی هستند که به نژادهای مختلف ربط پیدا می‌کنند. عقاید یک دلقک هاینریش بل
مدت هاست که با خود عهد کرده ام دیگر با کسی راجع به پول و هنر حرف نزنم. هر وقت این دو مقوله کنار هم قرار می‌گیرند، هرگز نمی‌توان انتظار حفظ تعادل را داشت: برای هنر، یا کمتر از آنچه که درخورش است پرداخت شده یا بیشتر از آن. عقاید یک دلقک هاینریش بل
پشت هر دری، دنیایی از عروسی ها… هیچوقت عوض نمی‌شود، وقتی داماد تور را کنار می‌زند، وقتی عروس حلقه را می‌پذیرد، امکاناتی که در چشم هایشان می‌بینی، در همه جای دنیا یکسان است. آنها حقیقتا اعتقاد دارند که عشق و ازدواجشان همه ی رکودها را می‌شکند. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
آنچه قبل از تولد تو اتفاق می‌افتد، بر تو اثر می‌گذارد. همین طور مردم قبل از تو هم روی تو اثر می‌گذارند. هر روز از جاهایی می‌گذریم که اگر به خاطر مردم قبل از ما نبود، نمی‌گذشتیم. محل کار ما، جایی که وقت زیادی را در آن می‌گذرانیم… اغلب فکر می‌کنیم با ورود ما آغاز شده؛ اما این درست نیست. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
همه ی پدر و مادرها خواه ناخواه، به بچه هایشان صدمه می‌زنند. نمی‌شود کاری‌اش کرد. جوانی، مثل آیینه ای صاف و بی زنگار، آثار پرورشگران خود را جذب می‌کند. بعضی از والدین بر آن لک می‌اندازند، بعضی دیگر ترک، تعدادی هم کودکی را کاملا خرد و به تکه‌های کوچک ناصاف و تعمیرنشدنی مبدل می‌کنند. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
من دنیا را زمانی ترک کردم که تقریبا چیزی جز جنگ نمی‌شناختم. حرف جنگ، نقشه‌های جنگ، خانواده ی جنگ. آرزویم این بود که ببینم دنیا بدون جنگ، پیش از این که شروع به کشتن هم کنیم، چه شکلی بوده. ولی چشم‌های ما متفاوت است. آنچه تو می‌بینی، چیزی نیست که من می‌بینم. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
فداکاری بخشی از زندگی است. باید این طور باشد. نباید از آن پشیمان شد. باید استنشاقش کرد. فداکاری‌های کوچک، فداکاری‌های بزرگ. مادری کار می‌کند تا پسرش به مدرسه برود، دختری به خانه برمی‌گردد تا از پدر بیمارش مراقبت کند و مردی به جنگ می‌رود… در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
مردن، پایان همه چیز نیست. ما فکر می‌کنیم هست. ولی آنچه در زمین اتفاق می‌افتد، فقط شروع است. مثل شب اول آدم در زمین، وقتی دراز کشید تا بخوابد. فکر می‌کرد همه چیز تمام شده، نمی‌داند خواب چیست. چشم هایش دارد بسته می‌شود و فکر می‌کند دارد از این دنیا می‌رود. اما این طور نیست. صبح روز بعد بیدار می‌شود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف، پیش رویش است. ولی چیز دیگری هم دارد؛ دیروز را دارد. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
جوان‌ها به جنگ می‌روند؛ گاهی به اجبار، گاهی به میل خود. همیشه احساس می‌کنند وظیفه‌شان است. این موضوع از داستان‌های غم‌انگیز و چند لایه ی زندگی می‌آید. قرن ها، بشر شجاعت را با برداشتن سلاح و بزدلی را با زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
می گویی باید تو به جای من می‌مردی. ولی در طول زندگی ام روی زمین، انسان هایی هم به جای من مردند. هر روز این اتفاق می‌افتد. وقتی صاعقه یک دقیقه بعد از رفتن تو رخ می‌دهد یا هواپیمایی سقوط می‌کند که ممکن بود تو در آن باشی، وقتی همکارت مریض می‌شود و تو نمی‌شوی. فکر می‌کنیم این چیزها تصادفی است؛ ولی برای همه شان تعادل وجود دارد. یکی می‌پژمرد، دیگری رشد و نمو می‌کند. تولد و مرگ، بخشی از یک کل است. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
خاک‌سپاری من به عزاداران نگاه کن. بعضی‌شان حتی مرا خوب نمی‌شناسند، ولی آمده بودند. چرا؟ هرگز پرسیده ای وقتی دیگران می‌میرند، چرا مردم جمع می‌شوند؟ چرا احساس می‌کنند باید این کار را بکنند؟
«برای این که جان آدمیزاد، در عمق وجودش می‌داند که همه ی زندگی‌ها همدیگر را قطع می‌کنند. این که مرگ، فقط یک نفر را نمی‌برد. وقتی مرگ، کسی را می‌برد، شخص دیگری را نمی‌برد. در فاصله ی کوتاه بین برده شدن و برده نشدن، زندگی خیلی‌ها عوض می‌شود.»
در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
آدم‌ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می‌کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را حس می‌کنند؟ آیا آن کلمات قطعا باید عاقلانه باشند؟ وقتی اجل آدم رسید، رسیده. همین. شاید موقع رفتن، یک حرف عاقلانه بزنی؛ ولی شاید هم خیلی ساده یک حرف ابلهانه بزنی. در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند میچ آلبوم
از همین نگرانم. آدم به کسی یا چیزی عادت می‌کند و آنوقت، آن کس یا آن چیز قالش می‌گذارد. دیگر هیچ باقی نمی‌ماند. آنهایی را که می‌گذارند و می‌روند، دوست ندارم. این است که اول خودم می‌گذارم و می‌روم. این طوری مطمئن‌تر است. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
دنیا هنوز آماده نیست. دنیا برای بچه دار شدن آمادگی ندارد. من دوست ندارم کسی را اذیت کنم. آنوقت چطور بچه ی خودم را اذیت کنم؟ امروز دیگر نمی‌شود بچه دار شد. فقط جمعیت زیاد می‌شود، آمار بالا می‌رود. حالا، ساده است، بچه دار می‌شوی، ولی بعد یک روز می‌رسد که بچه ات می‌آید توی چشمت نگاه می‌کند. چیزی نمی‌گوید، فقط نگاه می‌کند؛ همین. آنوقت چه می‌کنی؟ خودت را روی پاهایش می‌اندازی یا چی؟ خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
کلمه‌ها خیلی مسخره اند. همیشه آدم را گیر می‌اندازند. آدم خودش دارد حرف می‌زند، ولی حرف‌ها مال یک نفر دیگر است. می‌دانی؟ حتی یک نظریه هست که می‌گوید ما نمی‌توانیم ادعا کنیم که افکار خودمان را فکر می‌کنیم. ظاهرا ما فکر نمی‌کنیم، فکر می‌شویم. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
اغلب خیال می‌کنند که مرغ‌های دریایی، غم بزرگی در دل دارند و حال آنکه، این خیالی پوچ است. اشکالات روانی خود آدم است که این احساس را به وجود می‌آورد. آدمی، همه جا چیزهایی می‌بیند که وجود ندارد. این چیزها در درون خود آدم است. همه به یک درون‌گو مبدل می‌شویم که همه چیز را به زبان می‌آورد. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
آدم نباید خود را زیاد بپوشاند. باید بگذارد تا سرما به او نزدیک شود. حتی باید کمی یخ بزند تا احساس کند واقعا در دو قدمی پاکی است. بله، پاکی. البته باید مواظب خطر هم بود. آدم نباید بگذارد که کاملا منجمد شود. حتی در مورد بهترین چیزها، باید توانست و به موقع دست نگه داشت. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
لنی با این جوان که حتی یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست، دوست شد و به همین دلیل با هم ارتباط خیلی خوبی داشتند؛ ولی بعد از سه ماه که عزی مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زد، فاتحه ی دوستیشان خوانده شد. مثل این بود که حجاب زبان یکباره بین آنها کشیده شده باشد. حجاب زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند؛ آنوقت دیگر امکان تفاهم آنها به کلی از بین می‌رود. خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
باورم کن. چیزهایی مثل رنج بزرگ، اندوه بزرگ، خاطره ی بزرگ معنا نداره. همه چیز فراموش میشه؛ حتی یه عشق بزرگ. اونچه درباره ی زندگی غم انگیز و حیرت آوره، همینه. فقط یه راه برای دیدن چیزها وجود داره، راهی که هر از گاهی به سراغت میاد. برای همین، گذشته از هر چیز باید عشقی در دل و هوسی ناخوشایند داشته باشی؛ شاید این برای ناامیدی‌های مبهمی که از اون رنج می‌بریم، دستاویزی بشه. مرگ خوش آلبر کامو
دریا به تخیل ما طراوت می‌دهد؛ چون ما را به فکر زندگی آدمها نمی‌اندازد، اما جانمان را شادمان می‌کند. چون او هم، چون جان ما الهام بیکران و ناتوان است؛ جهشی است که سقوط‌ها بی وقفه می‌شکندش؛ شکوه ای ابدی و ملایم است. این گونه چون موسیقی افسونمان می‌کنند که اثر چیزها را چون زبان در خود ندارند. از آدمها چیزی به ما نمی‌گوید، بلکه حرکات جانمان را تقلید می‌کند. دل آدمی با موج‌های دریا و موسیقی اوج می‌گیرد و با آنها فرو می‌افتد؛ بدین گونه ناتوانی‌های خویش را فراموش می‌کند و از همنوایی درونی اندوه خویش و اندوه دریا تسکین می‌یابد که سرنوشت او و سرنوشت چیزها را با هم یکی می‌کند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
برخی انسان‌های اندیشمند و رنجدیده که بس بیش از دیگران به روشنی امید افروخته اند، خیلی زود به این کشف می‌رسند که افسوس، این روشنی نه از ساعت هایی که انتظارشان را می‌کشیم بلکه از دل‌های خود ما برمی‌آید که لبریز از پرتوهایی اند که در طبیعت یافت نمی‌شوند و آنها را موج موج بر طبیعت می‌افشانند؛ بی آن که در آن آتشی روشن کنند. این افراد دیگر این نیرو را در خود نمی‌بینند آنچه را که می‌دانند قابل آرزو نیست، آرزو کنند یا بکوشند به رویاهایی برسند که وقتی بخواهند آنها را در بیرون از خود بچینند، در درون دلشان پژمرده خواهد شد. این آمادگی غم آلود، هنگام دلدادگی به نحوی استثنایی افزایش می‌یابد و توجیه می‌شود. تخیل پی در پی به سراغ امیدهای عشق می‌رود و در نتیجه دلسردی هایش را هرچه حادتر می‌کند. عشق ناکام، هم رسیدن ما را به شادکامی محال می‌کند و هم نمی‌گذارد نیستی اش را کشف کنیم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
ساعتی که در آینده است، همین که حال شد، همه ی جاذبه هایش را از دست می‌دهد، که البته بازشان می‌یابد؛ اگر جان، اندکی گسترده و دارای چشم اندازهای روشن فضایی باشد و آن ساعت را پشت سر بر جاده‌های خاطره به جا گذاشته باشیم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
گرچه این مد عظیم عشق برای همیشه پس نشسته است، هنگامی که در درون خود به گردش می‌رویم، می‌توانیم صدف هایی شگرف و زیبا جمع کنیم؛ سپس گوشمان را به آنها بچسبانیم و با لذتی غم آلود و دیگر بدون هیچ دردی آواهای گسترده ی گذشته‌ها را بشنویم. آن گاه با مهربانی به کسی می‌اندیشیم که بیشتر از آن که دوستمان داشت، دوستش می‌داشتیم و دیگر برایمان «مرده‌تر از مرده» نیست؛ فقط مرده ای است که با مهربانی به یادش می‌آوریم. عدالت ایجاب می‌کند برداشتی را که از او داشتیم، اصلاح کنیم و به قدرت متعال حق، روح دلدار در دلمان دوباره جان می‌گیرد تا در برابر محکمه ی آخرتی ظاهر شود که دور از او با آرامش، با چشمان پر از اشک برپا می‌کنیم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
آدمی، پس از آن که به ما رنج بسیار داده، دیگر برایمان هیچ چیز نیست. بنابراین می‌توان گفت که به اصطلاح عوام، «برای ما مرده است.» مردگان را هنوز دوست داریم و برایشان گریه می‌کنیم، دیرزمانی جاذبه ی مقاومت ناپذیر افسونی را حس می‌کنیم که بعد از خودشان باقی می‌ماند و اغلب ما را به گورستان می‌کشاند. در عوض آدمی که همه بدی در حقمان کرده و از جوهره اش اشباع شده ایم، دیگر نمی‌تواند حتی سایه ی رنج یا شادمانی ای را روی ما بیندازد. برایمان از مرده هم، مرده‌تر است. پس از آن که او را تنها چیز ارزشمند این جهان دانستیم، پس از آن که لعنتش کردیم، پس از آن که خوارش شمردیم، دیگر محال است بتوانیم داوری اش کنیم و خطوط چهره اش را چشم حافظه مان دیگر به زحمت تشخیص می‌دهد، بس که زمانی طولانی بیش از حد به آنها خیره بوده و خسته شده است. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
می گویند مرگ آنهایی را که می‌برد، زیبا و حسن هایشان را دو چندان می‌کند؛ اما باید گفت که معمولا این زندگی بوده که به آنان لطمه می‌زده است. مرگ، این شاهد پارسا و پاکدامن، بر اساس حقیقت و نیکوکاری به ما می‌آموزد که در هر انسانی، معمولا خوبی بیشتر از بدی است. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
گاهی هم، آدم‌های شاد و بی اعتنا چشمانی از هم گشوده و کدر دارند؛ همچنان که غصه هایی. انگار که صافی ای میان جان و چشمانشان قرار داشته باشد و به تعبیری همه ی محتوای زنده ی جانشان را به چشمشان رد کرده باشند و از این پس، جان برهوتشان که دیگر فقط از حرارت خودخواهی گرمی می‌گیرد، چیزی جز کانونی ساختگی برای دسیسه چینی نیست. اما چشمشان که بی وقفه از عشق شعله ور است و شبنمی از اندوه آنها را خیس می‌کند، برق می‌اندازد، در خود شناور و غرق می‌کند؛ بی آنکه بتوانند خاموششان کند، با فروزش فاجعه آمیزشان همه ی عالم را به حیرت می‌اندازند. این کره‌های دوگانه ی دیگر مستقل از جانشان، کره‌های عشق، ستاره‌های فروزان سیاره ای برای همیشه سرد شده، همچنان تا دم مرگشان نوری شگرف و گمراه کننده می‌افشانند؛ این پیام آوران دروغین، خیانت پیشه، دهندگان وعده ی عشقی که دل به آن وفا نخواهد کرد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
افسوس آنچه را که احساس آورد، هوس می‌برد و اندوه برتر از شادی، پایداری نیکی ندارد. امروز صبح از یاد می‌بریم فاجعه ای را که دیشب چنان اعتلایمان داد که زندگیمان را در مجموع و در واقعیتش با ترحمی روشن بینانه و صمیمانه از نظر گذراندیم. شاید تا یک سال دیگر، غم خیانت کسی یا مرگ دوستی را فراموش کنیم. در میان این آوار آرزوها و رویاها، در این تل شادکامی‌های پژمرده و پوسیده، باد، بذر بارآوری را زیر موجی از اشک می‌کارد؛ اما اشک‌ها زود خشک می‌شوند و دانه فرصت جوانه زدن نمی‌یابد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
در زندگی خوش، سرنوشت همگنانمان را در واقعیتشان نمی‌بینیم، چه منفعت بر آنها نقاب می‌زند و تمنا دگرگون و زیبایشان می‌کند. اما در بی نیازی ناشی از رنج، در زندگی و در حس زیبایی دردناک، در تئاتر، سرنوشت دیگر آدمیان و سرنوشت خودمان سرانجام پیام ازلی ناشنیده ی وظیفه و حقیقت را به گوش جان هوشیارمان می‌رسانند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
قدر کسانی را که شادکاممان می‌کنند، بدانیم. باغبانان دلنوازی اند که جان هایمان را شکوفا می‌کنند؛ اما از این بیشتر، قدر بدسگالان یا فقط بی اعتنایان و دوستان بی رحمی را بدانیم که غصه دارمان کرده اند. اینان ویرانگر دل ما بوده اند که اکنون آکنده از آوارهایی ناشناختنی است؛ چون توفان بلایی که درختان را از ریشه کنده و نازک‌ترین شاخه‌ها را شکسته اند؛ اما این توفان، بذرهای بارآور خرمنی نامعلوم را نیز کاشته است. اینان با درهم شکستن همه ی شادکامی‌های کوچکی که فقدان بزرگمان را از چشممان پنهان می‌داشت، با تبدیل دلمان به میدان غمبار برهنه ای، امکانمان داده اند آنها را سرانجام تماشا و داوری کنیم. نمایش‌های غمگین شبیه همین کار نیک را با ما می‌کنند؛ از این رو باید آن‌ها را برتر از نمایش‌های شاد دانست که عطش را به جای سیراب کردن، گمراه می‌کنند: نانی که باید سیرمان کند، تلخ است. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
چه خوش است هنگامی که غمی به دل داری، به گرمای بستر پناه ببری و آنجا فارغ از هر کوشش و هر مقاومتی، حتی سر به زیر پتوها فرو برده و چون شاخه‌ها در باد پاییز، بنالی. اما بستری از این بهتر هست؛ آکنده از بوهای ملکوتی و آن بستر نرم و شیرین، بستر رخنه ناپذیر دوستی ماست. دلم را وقتی سرد و غمگین است، لرزان از سرما بر آن می‌خوابانم. حتی اندیشه ام را هم در بستر محبت گرممان دفن می‌کنم. دیگر چیزی از بیرون درنمی‌یابم و دیگر سر دفاع از خود ندارم، خلع سلاحم؛ اما به معجزه ی محبتمان در جا دژنشین و شکست ناپذیر می‌شوم و از دردم و از شادی داشتن اعتمادی که دردم را در آن پنهان کنم می‌گریم. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان -به رغم اعتراض‌های دل که این حس یا شاید توهم را دارد که عشقش ابدی است- به ما می‌گویند روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه ی او زنده ایم، همان اندازه بی اعتنا می‌شویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم. روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راهمان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او برمی‌خوریم و دست و پایمان را گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی خود نمی‌شویم. آن گاه این آگاهی بی تردید آینده، به رغم این حس بی اساس اما بسیار نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد و عشق، عشقی که هنوز چون بامدادی ملکوتی بی نهایت اسرارآمیز و غم انگیز بر سر ما گسترده خواهد بود، کمی از افق‌های عظیم و شگرف و بسیار ژرفش، اندکی از برهوت افسونگرش را در برابر درد ما خواهد گشود. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
این تضاد میان عشق عظیم گذشته و بی اعتنایی مطلق کنونی ما که هزار نشانه ی مادی ما را از آن آگاه می‌کند، -مثلا نامی که در بحثی به یادمان می‌آید یا نامه ای که در کشویی پیدا می‌کنیم یا دیدار یا حتی تصاحب کسی پس از آن که دیگر دوستش نداریم- این تضاد را که در یک اثر هنری بسیار تاسف انگیز و آکنده از اشک‌های نریخته است، در زندگی واقعی با خونسردی از نظر می‌گذرانیم؛ به این دلیل ساده که حس کنونی مان، حس بی اعتنایی و فراموشی است. عشق و معشوقه در نهایت ما را تنها از دیدگاه زیبایی شناختی خوش می‌آیند و بی تابی و تحمل رنج عشق همراه با خود آن پایان گرفته است؛ بنابراین اندوه گزنده ی این تضاد، چیزی جز واقعیت اخلاقی نیست. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
زندگی چون یار است؛ خیالش را در سر می‌پروریم و به خیالش دل می‌بندیم. نباید بکوشیم آن را زندگی کنیم: همچون پسرکی خود را به درون سفاهت پرتاب خواهیم کرد؛ البته نه یکباره. در زندگی همه چیز خرده خرده به تباهی می‌گراید. پس از ده سالی دیگر رویاهایمان را بازنمی‌شناسیم، انکارشان می‌کنیم و چون چرنده ای برای دمی چریدن زندگی می‌کنیم و کسی چه می‌داند که آیا از وصلتمان با مرگ، جاودانگی آگاهانه مان زاییده خواهد شد یا نه؟ خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
هواهای نفسانی آدمی را به هر سو می‌کشاند. اما چون سپری شد شما را چه می‌ماند؟ عذاب وجدان و اضمحلال روان. شادمانه می‌رویم و غمین بازمی‌آییم و خوشی‌های شام، اندوه بامداد است. این چنین، کام دل اول خوش می‌آید؛ اما عاقبت می‌آزرد و می‌کشد.
تقلید عیسی مسیح، کتاب اول فصل هجدهم
خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
دنیای تئاتر هم بفهمی نفهمی عین این یکی است؛ هیچ نوع زندگی خانوادگی درش مفهومی ندارد، همه دمدمی مزاح و تا دلت بخواهد دست و دل بازند، بازیگران با همه ی خودپسندی و حسادتی که دارند، مدام به رفقایشان کمک می‌رسانند، برای موفقیتشان کف می‌زنند، بچه‌های هنرپیشه‌های مسلول یا درمانده را به فرزندی قبول می‌کنند و در محافل خیلی جلوه دارند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
با این همه، انسان شریفی هستید. آنقدر دارایی دارید که اگر به نظر خودتان برای نبوغتان لازم نبود، می‌شد بی بدهکاری سر کنید؛ آنقدر عاطفه دارید که ناراحت شوید از رنجاندن همسرتان، اگر نرنجاندنش به نظرتان بورژوازی نمی‌آمد؛ از جمع گریزان نیستید؛ حضورتان خوشایند است و همان ذوق و نکته سنجی تان، بدون نیاز به موهای بلند و آشفته، برای جلب توجه بس است. اشتهایتان خوب است؛ پیش از رفتن به مهمانی خوب می‌خورید و درآن جا چموشی می‌کنید و لب به چیزی نمی‌زنید. تنها بیماری ای که دارید، ناشی از گردش‌های شبانه است که برای نشان دادن تکروی تان به خود تحمیل می‌کنید. آن قدر تخیل دارید که برای باراندن برف یا سوزاندن دارچین احتیاجی به زمستان یا عطرسوز نداشته باشید؛ آن قدر با ادبیات و موسیقی آشنایی دارید که لامارتین و واگنر را صادقانه از دل و جان دوست داشته باشید. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
اگر آن مرد به راستی اصیل و نوآور باشد و هیچکدام از شخصیت هایی که به او داده می‌شود در حد و اندازه اش نباشد، جامعه چون نمی‌تواند تن به کوشش برای درک او بدهد و شخصیت هم اندازه ی او هم ندارد، طردش می‌کند؛ مگر این که بتواند به خوبی نقش جوان اول را بازی کند که همیشه کمبودی حس می‌شود. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
ساعت کوچک آونگی: دوستت آدم دقیقی نیست. عقربه ی من از روی دقیقه ای که آن همه آرزویش را داشتی و او باید از راه می‌رسید، گذشته. گویا حالا حالاها باید با تیک تاک یکنواختم انتظار غم آلود و هوسناک تو را همراهی کنم. با این که به زمان واردم، از زندگی هیچ چیز نمی‌فهمم؛ ساعت‌های غمبار جای دقیقه‌های خوش را می‌گیرند و توی من مثل زنبورهایی در کندو در هم وول می‌زنند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
فرشته نگهبان اونوره: دوست عزیز، من از آسمان آمده ام که به تو امداد برسانم و خوشبختی ات به دست خودت است. اگر مدت یک ماه با کسی که دوست داری، سر سنگین شوی -البته با این خطر که این رفتار تصنعی، شادکامی ای را که در شروع این عشق به خودت وعده می‌دادی، خراب کند- و بتوانی ناز کنی و از خودت بی اعتنایی نشان دهی، بردباری خلل ناپذیرت مبنای یک عشق دوطرفه و وفادارانه می‌شود که تا ابد هم دوام پیدا می‌کند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
وقتی می‌بینی که اسلحه همان اسلحه و نیروی دو طرف، یا به عبارت بهتر، ضعف دو طرف کمابیش مساوی است، دیگر جایی برای ستایش از آن که شلیک می‌کند و تحقیر آن که هدف قرار گرفته، باقی نمی‌ماند. این مرحله شروع فرزانگی است. خود فرزانگی این است که با هر دو قطع رابطه کنی. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
برخی زنان جویای نام یا پیرزنان دوباره گرفتار، با رغبت از شیکی که دیگران دارند یا از این بهتر هم ندارند، حرف می‌زنند. حقیقت این است که اگر حرف زدن از شیکی که دیگران ندارند ایشان را بیشتر خوشحال می‌کند، حرف زدن از شیکی که دیگران دارند، بیشتر به کارشان می‌آید و به تعبیری به تخیل گرسنه شان، خوراکی واقعی‌تر می‌رساند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
زندگی، سهولت و شیرینی شگرفی دارد با برخی کسانی که منزلت طبیعی، عاطفی و معنوی بزرگی دارند اما می‌توانند هر عیب و کژی هم داشته باشند. هر چند که هیچ کدام از این‌ها را در ملا عام بروز نمی‌دهند و نمی‌توان به یقین گفت که حتی یکی اش را دارند. در این افراد، حالتی انعطاف آمیز و نهانی هست و کژی به بی گناهانه‌ترین کارهایشان مثلا شب‌ها در باغ‌ها گشتن، جاذبه ی خاصی می‌دهد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
ویولانت هر چه بیشتر دچار ملال می‌شد، دیگر هیچ گاه خودش نبود. آن گاه، بی سیرتی دنیای اشراف که تا آن زمان اعتنایی به آن نداشت، بر او گران آمد و او را سخت آزرد؛ همچنان که سختی فصل‌ها بدن ناتوان از بیماری را از پای در‌می‌آورد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
علاقه ی شما به موسیقی، به تفکر، به کار خیر، به تنهایی و به روستا دیگر جایی در زندگی تان ندارد. موفقیت و خوش گذرانی همه ی وقتتان را می‌گیرد. اما آدم فقط وقتی احساس خوشبختی می‌کند که کاری را که با گرایش‌های عمیق وجودش دوست دارد انجام بدهد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
فردا، باز فردا و باز فردا چنین دامن کشان می‌گذرد تا واپسین هجایی که زمان بر دفتر خویش می‌نگارد و دیروزهای ما همه روشنی راه مرگ خاک آلوده بود، برای ابلهانی. فرو میر! فرو میر ای شعله ی بی توان! زندگی سایه ی سرگردانی بیش نیست، بازیگر بی نوایی که ساعتی بر صحنه می‌خرامد و می‌نالد و دیگر خبری از او نمی‌شود. قصه ای است از زبان سفیهی، سراسر خشم و هیاهو، موهوم.
شکسپیر ، مکبث
خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
چنان بی شمار عهدها با زندگی می‌بندیم که سرانجام ساعتی فرا می‌رسد که از توان عمل به همه ی آنها مایوس می‌شویم و رو به گورها می‌رویم، مرگ را فرا می‌خوانیم؛ مرگی که به یاری تقدیرهایی می‌شتابد که توان تحقق ندارند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
می خواهید حقیقت را بدانید. می‌خواهید حاصل دو دوتا را بدانید. حاصل دو دوتا الزاما چهارتا نمی‌شود. دو دوتا مساوی با صدای بیرون پنجره است. دو دوتا مساوی با باد است. پرنده ی زنده همانی نبوده است که استخوان‌های خشکیده اش نشان می‌دهد. آدمکش کور مارگارت اتوود
آینه تمام قد بود. سعی می‌کردم پشت سرم را در آن ببینم؛ اما آدم هیچوقت نمی‌تواند این کار را بکند. هیچوقت نمی‌توانی خودت را به صورتی که دیگران می‌بینند ببینی. -با چشم مردی که متوجه نیستی از پشت نگاهت می‌کند- در یک آینه سر خودت همیشه روی شانه ات پس و پیش می‌رود. نسخه ای از تو که خواستار ژست گرفتنت است. آدمکش کور مارگارت اتوود
جنگ‌ها همه یک شکل مشترک دارند. مردها لباس استتار پوشیده اند و جلوی دهان و بینی را دستمال گرفته اند، باد می‌وزد، ساختمان‌ها آتش می گیرند و مردم عادی، درهم شکسته و گریانند. مادران بی شمار با چهره‌های خون آلود کودکان بی شمار و بی حال را حمل می‌کنند و پیرمردان بی شمار سرگردانند. آدمکش کور مارگارت اتوود
واقعیت این است که اخیرا قلبم ناآرامی می‌کند. ناآرامی کردن، اصطلاح به خصوصی است. این اصطلاحی است که مردم وقتی بخواهند از خطر وضعیتشان بکاهند به کار می‌برند. این چیزی است که مردم به کار می‌برند وقتی می‌خواهند بگویند قسمت آزرده (قلب، معده، کبد و غیره) مثل یک بچه ی لوس و بدعنق است که می‌توان با یک سیلی یا یک کلمه ی تند رفتارش را درست کرد. آدمکش کور مارگارت اتوود
دیروز آنقدر خسته بودم که تمام مدت روی کاناپه دراز کشیدم و هیچ کاری نکردم. بنا به عادت، گفتگوی روز تلویزیون را تماشا می‌کردم که در آن اطلاعاتی را بدون ملاحظه آشکار می‌کردند. آشکار کردن بدون ملاحظه ی اطلاعات مد شده است. مردم اطلاعاتی درباره ی خود و دیگران آشکار می‌کنند. این کار را از فرط نگرانی و گناه و به خاطرخوش‌آمد خودشان می‌کنند؛ ولی بیشتر به این دلیل که می‌خواهند خودشان را نشان دهند و آدم‌های دیگر هم می‌خواهند تماشایشان کنند. آدمکش کور مارگارت اتوود