lilamah

۷۳۳ نقل قول
از ۲۳ رمان و ۱۸ نویسنده
شما همه‌چیز را می‌دانید و همه‌چیز را می‌شنوید، اما آنها -پزشکان- این را نمی‌فهمند و همه‌چیز را در مقابل شما می‌گویند؛ حتی چیزهایی که شما نباید بشنوید: این‌که شما دیگر از دست رفته‌اید یا این‌که مغزتان به پایان کار خود رسیده‌است! هویت میلان کوندرا
و مرگ مانند حرکتی بود که مسافر تشنه‌لبی را که بیهوده می‌کوشد عطشش را رفع‌کند، از آب محروم‌می‌کرد؛ اما برای دیگران حرکت محتوم و لطیفی است که هم محو و هم انکار می‌کند، همچنان که به حق‌شناسی و طغیان به یکسان لبخند می‌زند. مرگ شادمانه آلبر کامو
همه‌ی کسانی که تصمیم‌گیری‌هایی‌قاطعانه برای متعالی‌شدن و بالا‌بردن سطح زندگی‌شان انجام‌نداده‌اند، همه‌ی آنهایی که می‌ترسیدند و از خود ضعف نشان‌می‌دادند، همگی به‌خاطر مجازاتی که برای درنیامیختن با زندگی‌ای که برایشان درنظر گرفته‌شده‌بود، از مرگ می‌ترسیدند؛ چون از زندگی، هرگز چیزی نفهمیده‌بودند و به اندازه‌کافی زندگی نکردند. مرگ شادمانه آلبر کامو
باید دانست همان‌گونه که در هنر هم باید زمانی دست از کار کشید، پی‌برد که برای پیکرتراش هم همواره لحظه‌ای پیش‌می‌آید که دیگر نباید به کارش ادامه‌دهد و در این‌مورد، به همان‌ترتیب که اراده‌ای غیرهوشمندانه، بیشتر از همه روشن‌بینی می‌تواند به هنرمند کمک‌کند. مرگ شادمانه آلبر کامو
مدتی‌طولانی آرزوی عشق زنی را در دل می‌پروراند، اما او برای آن عشق ساخته نشده‌بود. در سراسر زندگی‌اش، در دفترهای‌کار کنار ساحل، در اتاقش و در خواب‌هایش، در رستوران و در کنار معشوقه‌اش، با تلاشی بی‌همتا در عمق‌وجودش، در جست‌وجوی خوشبختی‌ای بود که مثل همه‌ی مردمان دیگر می‌دانست ناممکن است. مرگ شادمانه آلبر کامو
هر انسان‌باشعوری که اراده و اشتیاق خوشبخت‌بودن را دارد، شایسته‌ی آن است که ثروتمند باشد. خوشبختی را طلب‌کردن به‌نظر من متعالی‌ترین فضیلتی است که هر انسانی می‌تواند در وجودش داشته‌باشد. این امر همه‌چیز را توجیه‌می‌کند و داشتن قلبی‌پاک و بی‌ریا برای این‌موضوع کافی است. مرگ شادمانه آلبر کامو
فقط زمان لازم‌است تا آدم به خوشبختی برسد، زمانی‌دراز. خوشبختی نیز خودش شکیبایی‌ای‌طولانی است و در بیشتر موارد، ما زندگی‌مان را برای پول‌به‌دست‌آوردن تلف‌می‌کنیم؛ حال آن‌که از پول باید استفاده‌کرد و زمان را به‌دست‌آورد. مرگ شادمانه آلبر کامو
رفیقی داشتم که تنها با داشتن یک‌فرزند خوشبخت‌بود. دونفری با هم به گردش و تفریح می‌رفتند. می‌رفتند سورچرانی، به کازینو. می‌گفت: انتظار داشتید با این پیرهای هم‌سن‌وسال خودم بروم تفریح؟ هر روز می‌گفتند فلان‌دارو را خورده‌اند، کبدشان مریض‌شده یا از کار افتاده. مرگ شادمانه آلبر کامو
پس‌از کمی دودلی، اسلحه را زیر بغل‌چپش گذاشت و نامه را بازکرد. نامه یک‌ورق‌بزرگ با حروف‌درشت و زاویه‌دار به‌خط زاگرو رویش نوشته‌شده‌بود: من فقط نیمه‌آدمی را نابودمی‌کنم. امیدوارم از این بابت به من سخت‌نگیرند و کسانی‌که تا این‌جا به من خدمت‌کرده‌اند، در گنجه‌ی‌کوچک‌قدیمی‌ام پول خیلی‌بیشتری از آنچه انتظارش را دارند، خواهندیافت تا زحماتشان را جبران‌کند. مرگ شادمانه آلبر کامو
او فهمید که هیچ‌مردی هیچ‌گاه توی دریا، تنهای‌تنها نبوده‌است. یاد آنهایی می‌افتد که در قایق‌کوچکشان از این‌که از ساحل دورشوند، می‌ترسیدند؛ البته در ماه‌های‌توفانی کاملا حق‌داشتند. موسم گردباد بود و در موسم گردباد، وقتی تندبادی درکار نباشد، هوای آن‌هنگام بهترین هوای سال است. با خودش گفت: اگه توی دریا باشی، اگه تندبادی درکار باشه، همیشه نشونه‌هاش رو توی آسمون برای روزهای‌بعد می‌بینی. پیرمرد و دریا ارنست همینگوی
توی دلش می‌گفت: اون خیلی عجیب و غریبه، کی می‌دونه چندسالشه؟ تابه‌حال همچین ماهی‌ای که اینقدر قوی‌باشه و این‌جوری مقاومت‌کنه، نگرفتم. شاید از عاقلیشه که نمی‌پره. می‌تونه با یه پرش یا یه حمله کارمو تموم‌کنه، اما شاید قبلا زیادی به قلاب گیرکرده و می‌دونه چطور باید بجنگه. هیچ ترسی هم توی مبارزه‌اش نیست. موندم نقشه‌ای داره یا درست مثل من ناامیده؟ پیرمرد و دریا ارنست همینگوی
دلش به‌حال پرنده‌ها می‌سوخت؛ به‌خصوص به‌حال چلچله‌های‌ظریف و تیره‌رنگی که همواره پرواز می‌کردند، می‌گشتند و تقریبا هیچگاه چیزی گیرشان نمی‌آمد. با خودش گفت: زندگی پرنده‌ها از ما سخت‌تره. به‌جز اون پرنده‌های‌غارتگر و گنده‌های‌پرزور، بقیه گرسنه‌اند. پیرمرد و دریا ارنست همینگوی
شنونده‌ی‌خوبی باشید، دیگران را تشویق‌کنید درباره‌ی‌خودشان حرف‌بزنند. یادتان‌باشد کسانی‌که طرف‌صحبت‌شما هستند، صدها بار بیشتر از آن‌که دلبسته‌ی‌شما و مسائل‌تان باشند، به خودشان، خواسته‌هایشان و مسائلشان دلبسته هستند. تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم سلست ان‌جی
ماریلین به خودش قول‌داد که هرگز به دخترش نگوید: قوز نکن، شوهر پیداکن، خانه‌داری‌کن؛ هیچ‌وقت به او پیشنهاد کارها، زندگی و دنیایی را که صرفا خواسته‌ی یک‌والدین است و فرزند آن‌را نمی‌خواهد، ندهد؛ هرگز نگذارد با شنیدن کلمه‌ی پزشک، یک مرد در ذهنش مجسم‌شود و این‌که باقی‌عمر او را تشویق‌کند کاری بیش از آنچه پدر و مادرش انجام داده‌اند، انجام بدهد. تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم سلست ان‌جی
هر فرد برای به‌دست‌آوردن حق‌داوری درباره‌ی دیگران، می‌بایست اول خودش را مورد داوری قرار دهد. از آن‌جا که کار هر داوری سرانجام به توبه‌کردن می‌رسد، باید راهی‌معکوس در پیش گیرد تا بتواند پس از توبه‌کردن، به داوری درباره‌ی دیگران بپردازد. سقوط آلبر کامو
یکی از اطرافیانم آدم‌ها را به سه‌گروه تقسیم‌می‌کرد: آنهایی که ترجیح‌می‌دهند هیچ‌چیزی برای پنهان‌کردن در دل نداشته‌باشند تا مجبور به دروغ‌گفتن نشوند، آنهایی که دروغ‌گفتن را به نداشتن‌چیزی برای پنهان‌کردن ترجیح‌می‌دهند و سرانجام، کسانی‌که دوست‌دارند هم دروغ‌بگویند و هم رازهای درونی‌شان را برای خودشان نگه‌دارند. سقوط آلبر کامو
بله، آدم می‌تواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشق‌شدن درآورد، به هم‌نوعش آسیب‌برساند، توی روزنامه‌ها لاف‌بزند و خودنمایی‌کند، خیلی‌ساده درحال بافتن‌چیزی از همسایه‌اش بدگویی‌کند یا بعضی‌کارها را ادامه‌دهد فقط برای این‌که ادامه‌داده‌باشد… سقوط آلبر کامو
مردانی که به‌راستی از حسادت رنج‌می‌برند، هیچ‌کاری برای‌شان فوری‌تر و حیاتی‌تر از عشق‌ورزیدن به زنی که گمان‌می‌کنند آنها را ترک‌کرده نیست. البته می‌خواهند بار دیگر مطمئن‌شوند گنجینه‌ی ارزشمندشان همچنان به خودشان تعلق‌دارد. به گونه‌‌ای می‌خواهند آن‌را در تصاحب خود داشته‌باشند. اما این واقعیت هم وجود دارد که بی‌درنگ پس از آن کمتر احساس حسادت می‌کنند. سقوط آلبر کامو
ما راز دل‌مان را کمتر با آنهایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیشتر از هم‌نشینی با آنها می‌گریزیم. برعکس، خیلی‌وقت‌ها با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم؛ چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف‌کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی‌که در پیش گرفته‌ایم، تشویق‌مان کنند. به‌طورخلاصه دوست‌داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان آسیب‌رساندن را داشته‌باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را. سقوط آلبر کامو
اگر دوستی از شما خواست با او روراست و صمیمی باشید، در چنین موقعیتی تردیدی به دل راه‌ندهید، قول‌بدهید که راستگو باشید اما به بهترین‌شکلی که ممکن‌است دروغ تحویل‌شان بدهید. به‌این‌ترتیب هم به علاقه‌ی فراوان‌شان پاسخ‌می‌دهید و هم محبت‌شان را به شیوه‌ای دوگانه به آنها ثابت‌می‌کنید! سقوط آلبر کامو
صمیمیت چگونه می‌تواند شرط دوستی باشد؟ اشتیاق دست‌یافتن به حقیقت به هر قیمتی که شده، سودایی است که از هیچ‌چیز چشم نمی‌پوشد وهیچ‌چیز هم نمی‌تواند در برابرش ایستادگی کند. این یک معضل است، گاهی آسایش‌فکری و گاهی هم خودخواهی. سقوط آلبر کامو
هرگز به دوستان‌تان زمانی‌که از شما می‌خواهند با آنها روراست و صمیمی باشید، اعتماد نکنید. آنها فقط امیدوارند در حسن‌نظری که درمورد خودشان دارند، تاییدشان کنید و علاوه بر این به آنها اطمینان‌بدهید می‌توانند به قولی که داده‌اید تا با آنها روراست و صمیمی باشید، حساب‌کنند. سقوط آلبر کامو
ثروت، شما را از میان جمعیت‌انبوه توی مترو رها می‌سازد تا ببردتان در خودرومجللی سوارتان‌کند، ببردتان در باغ‌هایی محافظت‌شده یا در واگن‌های تخت‌خواب‌دار قطار یا اتاقک‌های شکوهمند کشتی‌ای مسافربری از شما نگهداری کند. البته داشتن ثروت، هنوز دلیل بر تبرئه‌شدن نیست، بلکه مهلتی‌است برای به تعویق‌انداختن حکم‌محکومیت که به‌دست‌آوردنش همواره ارزشمند است. سقوط آلبر کامو
شرافتمند یا باهوش‌بودن مادرزادی درخور تمجید نیست؛ همچنین مسئولیت کسی‌‌که سرشت جنایتکاری دارد از کسی‌که برحسب تصادف مرتکب جنایتی شده، کمتر نیست. اما این حقه‌بازها درپی بخشیده‌شدن هستند؛ یعنی نداشتن هیچ‌گونه مسئولیتی بی‌آن‌که شرمنده‌باشند. بنابراین توجیه‌هایی از طبیعت و عذر و بهانه‌هایی از موقعیت‌ها را حتی اگر با هم متضادباشند، پیش می‌کشند. مهم برایشان این است که بی‌گناه شناخته‌شوند، فضیلت‌های مادرزادی‌شان مورد تردید قرارنگیرند و خطایشان که از بداقبالی‌تصادفی ناشی‌شده، زودگذر و بی‌اهمیت تلقی‌شود. سقوط آلبر کامو
اگر آدمی را برای تلاش‌هایی که به‌خرج‌داده تا هوشمند یا سخاوتمند شود اندکی تحسین کنید، باعث خوشحالی‌اش می‌شوید؛ اما برعکس، اگر از سخاوتمندی ذاتی‌اش تعریف‌کنید، شکوفا می‌شود. همچنین به‌طرز معکوس اگر به جنایتکاری بگویید جرمی‌که مرتکب‌شده، ناشی از سرشت و شخصیتش نیست بلکه به‌علت شرایط ناگواری بوده که در آن قرارگرفته، به‌شدت از شما سپاسگزار خواهدشد. هنگامی هم که در دادگاه از او دفاع می‌کنید، موقعیت را برای گریه‌کردن مناسب می‌بیند. سقوط آلبر کامو
مردم، شتاب‌زده درباره‌‌تان داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرارنگیرند. طبیعی‌ترین فکری که در چنین‌موردهایی به ذهن‌آدم می‌رسد، فکری‌ساده‌دلانه که انگار از ژرفای‌وجود به سراغش می‌آید، مسئله‌ی بی‌گناه‌بودنش است. از این دیدگاه مانند آن فرانسوی بی‌نوا و ساده‌دلی هستیم که در بوخنوالد، یعنی اردوگاه‌مرگ‌نازی‌ها، پافشاری می‌کرد درخواست‌نامه‌ای تسلیم منشی آن‌جا که خودش هم جزو زندانی‌ها بود، بکند تا نامش را در دفتر تازه‌واردها به اردوگاه ثبت‌کنند. درخواست‌نامه؟ منشی و رفقایش به او می‌خندیدند: ”فایده‌ای‌ندارد رفیق! این‌جا کسی هیچ‌درخواستی نمی‌تواندبکند. “فرانسوی ساده‌دل هم می‌گفت:” آخر می‌دانید، مورد من کاملا استثنائی است، من بی‌گناهم! “ سقوط آلبر کامو
شما می‌میرید و آشنایان، از موقعیت استفاده‌می‌کنند تا برای این اقدام‌تان انگیزه‌هایی ابلهانه یا پیش‌پا افتاده بتراشند. کسانی‌که جان‌شان را فدا می‌کنند، باید میان از یادها رفتن، مسخره‌شدن یا مورد سوء‌استفاده قرارگرفتن یکی‌اش را انتخاب کنند؛ اما این‌که به انگیزه‌ی واقعی مردم پی‌ببرند، هرگز. سقوط آلبر کامو
خیلی‌ها بر این باورند که که با مردن، عزیزان‌شان را تنبیه می‌کنند، ولی در اشتباهند؛ چون آزادی‌شان را به آنها برمی‌گردانند! پس همان بهتر که شاهد این امر نباشند. البته بدون درنظرگرفتن اظهارنظرهای ناخوشایندی که دیگران نسبت به این کار آدم می‌کنند؛ حرف‌هایی از قبیل: ”خود را کشت چون نتوانست تحمل کند…“ سقوط آلبر کامو
شما خودتان را می‌کشید و برایتان اهمیت‌ندارد باورتان‌کنند یا نه؛ چون دیگر زنده نیستید که شاهد تعجب یا پشیمانی اطرافیان که زودگذر هم هست باشید و نیز نمی‌توانید در مراسم‌تشییع و خاک‌سپاری‌تان که همه آرزو دارند به چشم خود ببینند، شرکت کنید. برای این‌که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد. سقوط آلبر کامو
آدم‌ها با دلیل‌هایتان، با درستی‌گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هایتان متقاعد نمی‌شوند، مگر هنگامی‌که بمیرید. تا زمانی‌که زنده هستید، به شما بدگمانند. فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوء‌ظن‌شان قرار بگیرید. آن‌وقت اگر فقط این اطمینان‌خاطر وجود می‌داشت که بتوانید از تماشای این نمایش لذت‌ببرید، به زحمتش می‌ارزید که به آنها، آن‌چه را نمی‌خواهند باور کنند، ثابت و با این‌کار حیرت‌زده‌شان کنید. سقوط آلبر کامو
در مورد من، به‌هرحال آن راهبه‌ی‌پرتغالی نبودم که نامه‌های پرسوزوگدازی برای افسری فرانسوی که او را فریفته‌بود می‌نوشت. البته آدم خشک و بی‌احساسی هم نبودم، اگرچه باید این‌گونه می‌بودم. برعکس، فردی دل‌نازک بودم که با کوچکترین احساس‌تأثری، اشکم جاری می‌شد… سقوط آلبر کامو
حقیقت این است که هر آدمی، -همان‌طور که می‌دانید- در این خواب‌وخیال است که هفت‌تیرکش و دزد سرگردنه‌ای گردن‌کلفت باشد و فقط با خشونت به جامعه حکم‌براند. چه اهمیتی دارد؟ مگر این‌طور نیست که آدم با سرشکسته‌کردن روحش به هدفش برسد و بر دنیایی حکم‌روایی کند؟ پس از چنین‌کاری، به‌راستی دشوار است آدم خود را دوستدار عدالت و پشتیبان برگزیده‌ی بیوه‌زنان و بچه‌های‌یتیم بداند… سقوط آلبر کامو
من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشم، ولی سرانجام آنها را از یاد می‌بردم. آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی‌گشاده به او سلام می‌کنم، غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند. در این حال، بر حسب خلق‌وخوی خودش، بزرگواری و اعتلای‌روحم را تحسین یا بی‌غیرتی‌ام را تحقیر می‌کرد، بی‌آن‌که فکر کند انگیزه‌ی من ساده‌تر از این‌ها بود؛ من همه‌چیز حتی نام او را از یاد برده‌بودم. سقوط آلبر کامو
روزی به راننده‌ای که از من تشکر کرد چون کمکش کرده‌بودم، جواب‌دادم: هیچ‌کس این کار نمی‌کرد! البته منظورم این بود که هر کسی می‌توانست این کار را بکند. اما این اشتباه‌لفظی مانند بار سنگینی روی دلم ماند. از نظر شکسته‌نفسی به‌راستی رودست نداشتم… سقوط آلبر کامو
شما که با این جمله آشنایی دارید؟: ”آدم جواب پدرش را نمی‌دهد! “ از نظری این جمله عجیب و غیرعادی است. آدم در این دنیا به چه کسی جز آن‌که دوستش دارد جواب می‌دهد؟ از طرف دیگر حرفی است متقاعدکننده. باید به‌هرحال یک‌نفر باشد که حرف‌آخر را بزند. درغیراین‌صورت، هر کسی می‌تواند با هر استدلالی مخالفت کند، آخر سر هم به جایی نخواهد رسید. برعکس، اقتدار همه‌چیز را حل‌وفصل می‌کند. سقوط آلبر کامو
با مردی آشنا بودم که بیست‌سال از عمرش برای زنی‌خنگ هدر داد. همه‌چیزش را فدای او کرد؛ دوستانش، کارش، حتی نواخت‌منظم زندگی‌اش را و یک‌شب هم به من اعتراف‌کرد هرگز آن زن را دوست‌نداشته. فقط از تنهابودن کسل می‌شده، مانند بسیاری از آدم‌ها. بنابراین زندگی پر دردسر و فاجعه‌باری برای خودش درست‌کرده‌بود. توضیحی که بیشتر آدم‌ها درمورد این‌گونه کارها و رفتارهایشان می‌دهند، این است که به‌هرحال باید رویدادهایی در زندگی وجود داشته‌باشد تا زندگی به‌صورت یکنواخت و کسل‌کننده درنیاید، ولو پایبندی و اسارت بدون عشق؛ حتی جنگ یا مرگ باشد. بنابراین زنده‌باد به خاک‌سپاری‌ها… سقوط آلبر کامو
نگاهی به همسایه‌هایتان بیندازید، اگر برحسب اتفاق یکی در ساختمان بمیرد؛ به‌طور مثال سرایدار ناگهان بمیرد. بی‌درنگ همگی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، به جنب‌وجوش می‌افتند، از این و آن سوال می‌کنند، دل می‌سوزانند، خبر مرگش در دست چاپ است و نمایش سرانجام آغاز می‌شود… سقوط آلبر کامو
می‌دانید چرا نسبت به کسانی‌که از دنیا رفته‌اند، منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است: چون نسبت به آنها دیگر دینی نداریم! ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم، استفاده کنیم. به‌طورخلاصه در یک مجلس میهمانی یا هم‌نشینی با یاری مهربان، به تحسین از فرد درگذشته بپردازیم اما اگر مجبور به انجام چنین‌کاری شویم، فقط از راه مراجعه به حافظه انجام خواهدگرفت و حافظه هم در این‌گونه موارد، ضعیف است. سقوط آلبر کامو
به‌دست‌آوردن دوستی چندان ساده نیست. کسب آن، زمان‌زیادی لازم دارد و دشوار هم هست؛ اما وقتی به‌دست‌آمد، دیگر امکان از دست دادنش وجود ندارد، باید با آن مواجه شد. به ویژه باورتان نشود که دوستانتان وظیفه‌دارند هر شب به شما تلفن‌کنند تا بدانند به‌راستی آن‌شب قصد خودکشی ندارید یا ساده‌تر از این همنشین و هم‌صحبتی نمی‌خواهید یا تصمیم نگرفته‌اید از خانه بیرون بروید. اما نه! اگر آنها تلفن کنند خیالتان آسوده، شبی خواهدبود که می‌دانید تنها نیستید یا به شما خوش‌می‌گذرد و زندگی بر وفق مرادتان است. سقوط آلبر کامو
آیا تا به حال برایتان پیش‌آمده که ناگهان به همدلی، به کمک و به دوستی احتیاج پیداکرده‌باشید؟ من یاد گرفته‌ام به ابراز همدلی دیگران بسنده کنم؛ این‌گونه همدلی را خیلی آسان‌تر می‌توان به‌دست‌آورد و هیچ تعهد یا مسئولیتی ایجاد نمی‌کند. سقوط آلبر کامو
راه درستی را در پیش گرفته‌بودم و همین هم برای آرامش وجدانم کافی بود. احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق‌به‌جانب‌بودن، شادی برای خود احترام‌قائل‌بودن، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه‌می‌دارند یا به پیشرفتمان کمک می‌کنند. سقوط آلبر کامو
با وجود دیگران، هرگز نمی‌توان رشد کرد؛ زیرا آنها به ما عشق می‌ورزند و تصور می‌کنند همین برای شناختن ما کافی است، اما تنها با رهایی از این عشق است که می‌توان به رشد و تکامل رسید و نیز با انجام کارهایی که مجبور نباشیم تاوانش را به دیگران پس دهیم، باز هم نمی‌توانند ما را درک‌کنند؛ زیرا این‌ها از آن دسته کارهایی هستند که بخش ناپیدا و غیرقابل‌دسترس وجودمان انجام می‌دهد و پرده‌ی عشقی که آنها رویمان انداخته‌اند را پنهان نساخته‌است. دیوانه‌وار کریستین بوبن
نوزادان در خواب بزرگ می‌شوند و به آرامی و به گونه‌ای که هرگز حس نمی‌شود، قد می‌کشند، وزن‌شان زیاد می‌شود و کم‌کم قدرت می‌یابند. چشمان‌شان کمتر می‌ترسد، لب‌هایشان کمتر می‌لرزد و با دقت بیشتری به دنیا می‌نگرند. دیوانه‌وار کریستین بوبن
ما انسان‌ها ابلهانی هستیم که یک تحسین‌جزئی، ما را شادمان می‌سازد و ارواحی هستیم که نسیمی بسیارملایم، به تنمان لباس می‌پوشاند. دنیا همانند پرده‌ی سینما، پر چین و شکن است و هنرپیشگان آن، انسان‌های بیچاره‌ای هستند که همیشه در جستجوی آینه‌ای هستند تا سوالات تکراری‌شان را مدام از او بپرسند: ”آینه به من بگو، راستش را بگو، -گرچه می‌دانی تحمل شنیدن حقیقت را ندارم- آیا هنوز مرا دوست‌دارند؟ آیا هنوز برای کارهایم ارزش قائلند؟“ دیوانه‌وار کریستین بوبن
در یک‌زوج، تنها یک‌نفر -و نه دونفر- به‌طور کامل نقش‌دارد و دومی با غرولند یا با لبخند، فقط متابعت می‌کند و مقداری از توانایی حکمرانی‌اش را از دست می‌دهد. بنابراین، این‌که هر چیز باید به چه شکلی باشد مهم نیست؛ آن‌چه اهمیت دارد چیزهای موجود است و همین برای شادبودن کفایت‌می‌کند. دیوانه‌وار کریستین بوبن
نمی‌دانم کدام‌یک بدتر است: این‌که با هیچ‌چیز دنیا مطابقت نداشته‌باشیم و یا این‌که با همه‌چیز آن منطبق باشیم؛ پس یعنی دیوانگان بدترند و یا آدم‌هایی که معقولند؟ کاملا مطمئنم که از دیوانه‌ها ترس کمتری دارم، زیرا آن‌ها خطری ندارند! دیوانه‌وار کریستین بوبن
هیچ‌گاه نمی‌شود به این بهانه که کسی بدون ما نمی‌تواند زندگی کند، با او بمانیم؛ مگر این‌که جریان بین مادر و فرزندی باشد و من مادر تو نیستم و دیگر هم مایل نیستم همسرت باشم. از دورانی که با هم سپری‌کردیم، خیلی‌خوشحالم. گرچه نسبت به کلمه‌ی ”با هم“ مطمئن نیستم، ولی با این‌حال می‌خواهم تو را ترک‌کنم. دیوانه‌وار کریستین بوبن
عذاب‌کشیدن را دوست‌ندارم؛ همان‌طور که هیچ‌کس دوست‌ندارد، اما باید پذیرفت که آموزگار بسیار لایقی است. ما تمام عمرمان را با نابودی افرادی سپری می‌کنیم که به آنها نزدیک‌می‌شویم و در این راه خود را نیز نابود می‌کنیم. خوشبختی و موفقیت در این است که با محافظت از خود، شادکامی‌ها و عطوفت‌مان، این نابودی‌ها را از سر بگذرانیم؛ در این است که گرچه فنا شده‌ایم، اما زنده بمانیم. دیوانه‌وار کریستین بوبن
همه‌ی ما به شکلی در زندگی یکدیگر موثریم و من فکر می‌کنم اصلی‌ترین هنر این است که همیشه فاصله‌ها را حفظ کنیم. اگر بیش‌ازحد به یکدیگر نزدیک‌شویم، می‌سوزیم و اگر بیش‌ازحد از یکدیگر دور شویم، یخ‌می‌بندیم. باید بیاموزیم که فاصله‌ی‌مناسب را حفظ کنیم و از آن‌جا تکان نخوریم. این آموختن نیز همانند دیگر چیزهایی که از اعماق وجود می‌آموزیم، تنها با تجربه‌ای سخت امکان‌پذیر است. باید بابت آن بهایی بپردازیم تا متوجه‌اش شویم. دیوانه‌وار کریستین بوبن
مجری برنامه‌تلویزیونی از زن‌هنرپیشه‌ای که به عنوان میهمان آورده‌بودند، سوالاتی می‌کرد. در میان سوالات پرسید: «فرض‌کنید قرار است به جزیره‌ای بی‌سکنه سفر کنید و فقط مجبورید یک‌نفر را با خود به همراه ببرید. کدام یک از این دونفر را به‌عنوان همراه انتخاب می‌کنید؟ مردی‌که عاشق شماست، اما شما هیچ‌حرفی برای گفتن با یکدیگر ندارید و مردی‌که دیگر هرگز عاشق شما نخواهدشد، ولی می‌توانید در هر زمینه‌ای با او صحبت‌کنید؟» زن‌هنرپیشه برخلاف تصور مجری در جواب گفت: «مردی‌که می‌توانم با او صحبت‌کنم.» مجری جوان، شگفت‌زده علت را پرسید. زن پاسخ داد: «عشق همیشه نمی‌ماند، اما تا آخر عمر می‌توان صحبت‌کرد!» دیوانه‌وار کریستین بوبن
به روزنامه‌ها علاقه‌ای ندارم، اما هر روز به امید خواندن مطلبی جدید و علمی آنها را خریداری می‌کنم؛ ولی کاملا بی‌فایده است و فقط دستانم را آلوده می‌کنم. آن‌چه باعث تعجبم می‌شود، سرعت عملی است که افراد برای نوشتن این اخبار، در هر زمینه‌ای به خرج می‌دهند. در یک زندگی عادی و معمولا فنا شده، حوادث‌زیادی رخ‌نمی‌دهد و برای بیان همین حوادث‌کم نیز به سال‌ها وقت نیاز است؛ اما در روزنامه‌ها عبارات و کلمات به محض وقوع حوادث، نمایان می‌شوند. در نتیجه چیزی جز همهمه اتفاق نمی‌افتد. شاید مثل همیشه قضیه‌ی پول درمیان باشد و هر روز باید تعدادی صفحه با قیمتی مشخص سیاه شود؛ همان داستان‌تکراری پول و کار و اضطراب… دیوانه‌وار کریستین بوبن
می‌آموزم موردعلاقه قرار بگیرم تا دیگر به عشق و محبت دیگران محتاج نباشم، تا سرانجام به جایی برسم فراتر از تمام احساسات و شاید غیر از احساسات… شاید به خود عشق… سرشار از شور و نشاط، یکه و تنها و عاشق عشقی که همه‌جا در دسترس ما قرار دارد؛ بدون آن‌که همچون بیماران به یک نفر محتاج باشم. عاشق آن عشقی که دیگر به هیچ‌کس، نه والدین، نه همسر، نه حتی به خود معشوق وابسته نیست. دیوانه‌وار کریستین بوبن
بهتر است بدانی تمام رویدادهای واقعی زندگی ما، به طور مخفیانه غارت شده است. قدم‌زدن زیر نم‌نم باران، لذت‌بردن از صدای کفشی در خیابان، انتخاب یک عبارت از کتاب و قراردادن آن روی قلب‌مان، میوه و قهوه‌خوردن کنار پنجره و خیلی چیزهای دیگر… به جرئت می‌توانم بگویم تمام این‌ها خیانت است؛ زیرا از جهان‌بیرونی لذت‌‌می‌بریم که آن‌را از همسرمان هدیه نگرفته‌ایم… دیوانه‌وار کریستین بوبن
از ماهیت اصلی روح چیزی نمی‌دانم، اما این را کاملا فهمیده‌ام که روح از کدام بخش بدن تا مرز انهدام سقوط می‌کند: از نقطه‌ی سیاه‌رنگ و ریزی در مردمک‌چشم… نگاه انسان‌ها از نگاه گرگ‌ها نیز ناپایدارتر است و آن‌چه در نگاه انسان‌ها دیده می‌شود، به مراتب وحشتناک‌تر از نگاه گرگ‌هاست. دیوانه‌وار کریستین بوبن
خوشحالم که به حرفم گوش نمی‌کنی. این رفتارت را می‌پسندم، نشانه‌ی آن است که خوب بزرگت کرده‌ایم. به تو یاد داده‌ایم تنها به حرف‌های دلت گوش کنی و بس! در هر حال، راه درست برای فرزندان، هیچ‌گاه راه پدر و مادرشان نیست؛ هیچ‌گاه. دیوانه‌وار کریستین بوبن
من نمی‌دانم چگونه پیوند جسم‌ها تا این‌حد، افکار را معطوف خود می‌سازد. عشق مادی و جسمانی، راز پراهمیتی نیست یا به آن اندازه مهم نیست که بخواهیم از آن جهانی پر رمزوراز بسازیم؛ اما اکنون فهمیده‌ام انسان می‌تواند دست به کارهایی بزند که خود نیز علتش را نمی‌داند. دیوانه‌وار کریستین بوبن
پرسیدم: «مادربزرگ، پراهمیت‌ترین چیزی‌که در زندگی وجود دارد چیست؟» پاسخی‌که به من داد را هیچ‌گاه از یاد نبرده‌ام: «دخترم، تنها یک چیز پراهمیت است و آن هم، شادی و نشاط توست، هیچ‌گاه اجازه نده شادی و نشاطت را از تو بگیرند…» دیوانه‌وار کریستین بوبن
گفت: شما دختران هنوز جوانید و زیبا و به زودی از میدان مدرسه و تحصیل خارج می‌شوید و خود را در گستره‌ی روشن زندگی می‌بینید. در آن فضا، اشک‌شوق می‌ریزید، چیزهایی را به‌دست می‌آورید و در عوض، چیزهایی را از دست می‌دهید و همه‌چیز شاید در یک لحظه اتفاق می‌افتد. دیوانه‌وار کریستین بوبن
با خودم فکر کردم زندگی بسیار کوتاه است و هیچ دلیلی نمی‌بینم این زندگی‌کوتاه را با مردی بگذرانم که از سردی صدایش عذاب می‌کشم. نمی‌توانستم عیبی روی همسرم بگذارم، جز این‌که گرمی و محبت از صدایش ناپدید شده‌بود و حالتی سرد و بی‌تفاوت به خود گرفته‌بود. ماجرا بسیار جزئی بود، اما عشق در همین جزئیات خلاصه می‌گردد… دیوانه‌وار کریستین بوبن
پس از سه‌سال زندگی مشترک، متوجه ناهماهنگی در صدای همسرم می‌شوم. او دروغ نمی‌گفت، اما سردی و بی‌احساسی رفتارش در شیوه‌ی صحبت‌کردنش هم تاثیر گذاشته بود. تصمیم نهایی ما دلیل بسیار پیش‌پاافتاده‌ای داشت: یک شب که به مهمانی شام دعوت شده بودیم، چون آماده‌شدن من کمی طول کشید، باعث عصبانیت او شد. همان‌جا تصمیم آخر را گرفتیم و زندگی مشترکمان را تمام‌شده پنداشتیم. دیوانه‌وار کریستین بوبن
آسودگی‌خیال در همه‌جا حضور دارد؛ در شور و نشاط جسورانه‌ی باران تابستان، در ورق‌ورق کتابی که نیمه‌خوانده در گوشه‌ای افتاده است، در زمزمه‌ی دعاهای سحرگاهی، در بستن ملایم کرکره‌های چوبی به هنگام شب، در ظرافت رنگ آبی، آبی آسمان، آبی دریا، در باز و بسته‌شدن پلک‌های یک‌نوزاد، در آهسته‌گشودن نامه‌ای که انتظارش را می‌کشیدیم و دوباره خواندن آن، در صدای خش‌خش برگ‌ها و در بی‌احتیاطی سگی که روی آبی یخ‌زده سر می‌خورد… بنابراین، آسودگی‌خیال در همه‌جا هست و اگر حس می‌کنید به کمبود آن گرفتارید، به این دلیل است که شما هنر پذیرفتن آن‌را در خود کشف نکرده‌اید؛ پذیرفتن آن‌چه به راحتی و همه‌جا در اطراف شما قرار دارد… دیوانه‌وار کریستین بوبن
برای نوشتن به جوهر و قلم نیازی ندارم، بلکه با آسوده‌خیالی خود می‌نویسم. نمی‌دانم چه برداشتی از حرف‌های من می‌کنید. جوهر را می‌توان خرید؛ اما برای فروش آسوده‌خیالی، هیچ مغازه‌ای نیست. گاهی این آسودگی به‌وجود می‌آید و گاه به‌وجود نمی‌آید و این به شرایط بستگی دارد. دیوانه‌وار کریستین بوبن
همه‌ی کودکان نمی‌توانند موتسارت باشند؛ اما موتسارت، تمام دوران‌کودکی را شامل می‌شود: رقص روی آب و خوابیدن روی شن‌ها… همه‌ی کودکان نمی‌توانند ریمبو باشند؛ اما ریمبو نیز تمام دوران‌کودکی را شامل می‌شود: لذتی پاک و معصومانه از فریبکاری، خوشحالی تکرار یک ترانه و جمع‌کردن سنگ‌های‌عجیب… دیوانه‌وار کریستین بوبن
کودک، همانند قلبی است که تپش‌های سریعش دیگران به وحشت می‌اندازد. همه‌چیز مهیاست تا روزی این قلب از تپیدن بازایستد و شگفت است که این قلب با وجود تمام شرایط سخت، به حرکت ادامه می‌دهد و شگفت‌انگیزتر آن‌که هیچ‌کس هرگز نمی‌تواند بگوید: خب، سرانجام وقت اتمامش رسید، در این لحظه و در این سن، دیگر بچه‌ای نیست؛ فقط یک انسان بالغ و عاقل این‌جا نشسته… دیوانه‌وار کریستین بوبن
همیشه با کودکان، زیاد حرف می‌زنند؛ شاید مدام در شبانه‌روز، از آن‌چه که باید بشنوند، از آن‌چه برایشان لازم است، از مرگ و از زندگی با آنها حرف می‌زنند، به ویژه از مرگ… به کودک، شب و روز، سرانجام نزدیک و الزامی‌اش را گوشزد می‌کنند: رشد کن، بزرگ شو، عجله کن… سپس طعم مرگ را بچش و ما را با خودمان تنها بگذار! دیوانه‌وار کریستین بوبن
مادر میان همه آن‌قدر محبوبیت داشت که دیگر نیازی نبود تمام ساعات روز خود را سرگرم کند. مصطلح است که: «سحرخیز باش تا کامروا باشی» و سحرخیزان نیز به راحتی این احساس را به شما القا می‌کنند که جهان به کام آنهاست. آنها از این‌که انسان‌هایی شاد و پر سروصدا هستند، به خود می‌بالند؛ اما یک انسان هنگامی‌که از محبوبیت خود در بین دیگران آگاه باشد، دیگر به جلب‌توجه و انجام حرکات‌متظاهرانه نیازی ندارد. دیوانه‌وار کریستین بوبن
من به طور غریزی، همیشه آن‌دسته از افرادی را که حتی در روزهای تعطیل، صبح زود از خواب برمی‌خیزند، تشخیص می‌دهم و نیز آن افرادی را که ساعت‌های طولانی در رختخواب می‌مانند. از افراد گروه اول می‌ترسم. همیشه از انسان‌هایی که به زندگی خود، حمله می‌کنند، می‌ترسیده‌ام؛ زیرا به اعتقاد من برای آنها هیچ‌چیز مهم‌تر از این نیست که کارهای بسیاری را هرچه سریع‌تر انجام دهند. دیوانه‌وار کریستین بوبن
خوشبختی، یک نت موسیقی جدا نیست؛ بلکه دو نت است که هرکدام به سوی دیگری جذب شده با یکدیگر سازگار می‌گردند و بدبختی آن زمان است که صدای گوش‌خراشی شنیده می‌شود؛ زیرا نت‌ها با یکدیگر هماهنگ نیستند. بیشترین عامل موثر برای جدایی انسان‌ها همین است: تفاوت میان نت‌ها و ضرب‌آهنگ و چیزی غیر از این نمی‌تواند باشد. دیوانه‌وار کریستین بوبن
دلقک، برنامه‌ی خطرناک و خشونت‌آمیزی داشت: افتادن، ازجا برخاستن، دوباره بر زمین افتادن، تظاهر به کریه‌کردن، ادای انسان‌های احمق را درآوردن و امثال این‌ها و تمامش به خاطر این است که همه‌ی سختی‌های دنیا را به طرف خود جذب کنیم و درست پیش از آن‌که این سختی‌ها ما را به طور کامل نابود کنند، آنها را به خنده مبدل سازیم. دیوانه‌وار کریستین بوبن
عجیب است برخی از مردم برای این‌که مانع رفتن انسان به جایی که خودشان دوست‌ندارند بشوند، حرف‌های غیرمعقولانه‌ی زیادی می‌زنند و از آن عجیب‌تر این‌که انسان، آن حرف‌های غیرمعقولانه را باور می‌کند: «دلبندم، عزیزم، تو زیباترینی، بهترینی، به وجودت نیاز داریم…» چه حرف‌های بیهوده‌ای! دیوانه‌وار کریستین بوبن
سنگ قبرها مانند جلد کتاب‌ها مستطیلی و اطلاعات مختصری را در خود انباشته‌اند. گاه از جملات کوتاه و زیبایی تشکیل شده‌اند که در کتاب‌ها نیز یافت می‌شود؛ مانند این جمله‌ی ادبی: «تقدیم به تو، تا ابدیت.» نام‌خانوادگی مردگان نیز به منزله‌ی عنوان کتاب است که همه‌چیز در آن خلاصه می‌گردد. دوست‌دارم به گونه‌ای زندگی کنم که نتوانند آن‌را خلاصه کنند. دوست‌دارم زندگی‌ام مانند یک ترانه باشد، نه مثل یک‌ورق‌کاغذ یا سنگ روی‌یک‌قبر… دیوانه‌وار کریستین بوبن
من برای انجام هر کاری به وقت زیادی نیاز داشتم؛ برای انجام هیچ! می‌نگریستم، می‌نگریستم و می‌نگریستم… کسانی‌که تصور می‌کنند مرا به خوبی می‌شناسند، اگر در مورد من با یکدیگر گفت‌وگو کنند، هرگز نمی‌فهمند که از یک شخص‌واحد حرف می‌زنند. هر بار با نامی جدید نزد آنها می‌رفتم؛ همانگونه که انسان‌ها لباس یا عمرشان را تغییر می‌دهند، من نیز نامم را تغییر می‌دادم و هیچ‌گاه نام واقعی‌ام را افشا نمی‌کردم. در حقیقت، ”نام واقعی “تفاوت چندانی با” نام غیرواقعی“ ندارد. همیشه این داستان مسیح را دوست‌داشتم که او در عبور و مرور خود با مردم آشنا می‌شده، نامشان را می‌پرسیده و با جسارتی غیرقابل‌باور به آنها می‌گفته: «نام تو از این به بعد فلان خواهد شد.» دیوانه‌وار کریستین بوبن
به اعتقاد مادرم، ”اسم“ یک قضیه جدی است. در همان لحظه‌ی تولد، نام‌خانوادگی به انسان تحمیل می‌گردد و به مرور زمان، سنگینی‌اش را بیشتر بر روح وارد می‌سازد؛ همچون بارانی ریز که از ضخیم‌ترین لباس‌ها نیز نفوذ می‌یابد. دیوانه‌وار کریستین بوبن
بیچاره، خانواده‌های گوشه‌گیر و انزواطلب. این خانواده‌ها همیشه کم‌جمعیت‌اند؛ آن‌قدر کم‌جعیت که دل انسان را به رحم می‌آورند. تنها یک پدر و یک مادر و این، کم‌ترین حد ممکن است. دست‌کم بیست پدر و مادر نیاز است تا به کودک در پستی و بلندی‌های دوران کودکی‌اش کمک کند. دیوانه‌وار کریستین بوبن
هرچه بیشتر مورد دوست‌داشتن واقع شوی، بیشتر عشق می‌ورزی… اما نکته‌ی مهم، نقطه‌ی شروع این ماجراست؛ یعنی اولین‌بار که کسی دوستتان داشته‌باشد. برای این جریان لازم است به این نکته نیاندیشید، جستجویش نکنید و طالبش نشوید. اگر یک زن دیوانه، به دیوانگی خود کفایت کند، موقع گریستن بخندد و موقع خندیدن بگرید، سرانجام می‌تواند مردها را به سوی خود جلب‌کند و زنی که هرگز در فکر موردپسند واقع‌شدن نیست، دل همه را به سوی خود جذب می‌کند. دیوانه‌وار کریستین بوبن
من همیشه فکر می‌کنم مادرم دیوانه است و برای تمام کودکان دنیا، آرزوی این‌چنین مادر دیوانه‌ای را دارم. دیوانه‌ها می‌توانند بهترین مادرهای دنیا باشند، زیرا با قلب پرخاشجویانه‌ی کودکان بیشترین سازگاری را دارند. دیوانگی مادرم از زادگاهش، یعنی ایتالیا نشأت می‌گیرد. مردم آن‌جا هر آن‌چه را که در درون خود دارند بیرون می‌ریزند؛ همانگونه که لباس‌هایشان را برای خشک‌کردن روی طنابی کنار پنجره پهن می‌کنند، قلب‌هایشان را نیز برای شستن و پاکیزه‌کردن از پنجره می‌آویزند. به ظاهر زندگی شادی را می‌گذرانند؛ اما فقط به ظاهر… دیوانه‌وار کریستین بوبن
مشکل آدم‌هایی مثل تو درست به علت این‌که خداوند موهبت خاصی به شما داده، این است که خودتان را سزاوار همه‌چیز می‌دانید. چون بهتر از بقیه هستید، خیال می‌کنید که همیشه باید اول صف باشید. نمی‌بینید عده‌ی زیادی به اندازه‌ی شما خوشبخت نیستند؛ اما واقعا برای پیداکردن جایشان در این دنیا جان می‌کنند. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
زمان می‌گذرد و وصال طعم اندوه دارد، زمان می‌گذرد و فراق رد اندوه به جا می‌گذارد، زمان می‌گذرد و شکست و موفقیت در عیار آنچه گذشته و دیگر نیست با تراز اندوه سنجیده می‌شود. تنها چیزی‌که به جا می‌ماند، موسیقی و ترانه‌ای است که فقط به قدر چند دقیقه، سیلاب‌های زمان و جوانی‌حرام‌شده را مهار می‌کند. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
اگر در خانه تنها باشم، دم به دم بی‌قرارتر می‌شوم و این فکر آزارم می‌دهد که دارم یک‌جایی برخورد مهمی را از دست می‌دهم؛ اما اگر در جای دیگری مرا به حال خود بگذارند، اغلب این احساس خوب را دارم که در آرامش به سر می‌برم. دوست دارم که با هر کتابی که دم دست باشد، توی کاناپه‌ی ناآشنایی فرو بروم. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
منظورت از این‌که تازه چهل‌وهفت‌سالت شده چیه؟ این ”تازه “چیزی است که زندگی‌ات را خراب کرده. تازه، تازه، تازه! تازه برایم بهترین کار را می‌کند! تازه چهل‌وهفت‌سال! طولی نمی‌کشد که شصت‌وهفت‌سالت بشود و” تازه“ در محافل‌کوفتی بگردی و سعی‌کنی یک سقف‌کوفتی بالای سرت داشته باشی! ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
مردی امریکایی زنش را ترک می‌کند. از یک‌یک شهرها که می‌گذرد، فینکس، آلبو کرک، اکلاهما، مصرع‌به‌مصرع مدام به یاد اوست؛ در جاده‌ای طولانی می‌راند، طوری‌که مادرم هرگز نمی‌توانست. مطمئنم که مادرم این‌طور فکر می‌کرد: کاش ما هم می‌توانستیم این‌جور همه‌چیز را ترک کنیم! کاش غم و غصه همین بود! ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
مدیرهای کافه همیشه به ما می‌گویند: فقط سازت را بزن و دهنت را ببند. این‌جوری جهانگردها متوجه نمی‌شوند ایتالیایی نیستی. لباست را بپوش، عینکت را بزن، موهایت را به پشت سر شانه کن، هیچ‌کس فرقش را نمی‌فهمد. فقط دهن وا نکن. ترانه‌های شبانه کازوئو ایشی‌گورو
در هر لحظه و هر وقت، برای هر فردی از افراد ملت، این امکان هست که درستی موضع اجتماعی‌اش را بررسی کند. برای این کار فقط کافی است که موقعیت خود را با موقعیت همسایگانش بسنجد. وقتی این دو موقعیت، دیگر همسان نبودند، آن‌وقت متوجه می‌شود که توازن‌اجتماعی به‌هم‌خورده و بی‌عدالتی برقرار شده است. اما چه در زمان بدبختی و چه در زمان نیک‌بختی، اگر موقعیت‌ها یکسان باشند، این فرد متوجه سرنوشت کامل اجتماعش خواهد شد و در آن ناگزیر شرکت خواهد کرد؛ زیرا نابرابری همیشه برابر است با بی‌عدالتی. میرا کریستوفر فرانک
ما نیاز داریم حقیقت را بشنویم: «لازم نیست همیشه شاد باشید. زندگی سخته و آسیب‌زننده. نه به‌خاطر اشتباهاتتون؛ بلکه این آسیب‌ها برای همه‌ست. از رنج‌ها فرار نکنید، اونا به دردتون می‌خورن. باهاشون سر کنید، بذارید بیان و برن. بذارید شما رو با سوختی ترک کنن که برای انجام کارهاتون تو این دنیا بسوزونیدش.» جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
شاید رنج، یک سیب‌زمینی داغ نباشد، شاید یک توشه‌ی‌سفر باشد. شاید به جای بستن در به روی رنج، نیاز دارم در را کاملا باز بگذارم و بگویم: “بفرما داخل! بیا کنار من بشین و تا وقتی بهم یاد ندادی چیا رو باید بدونم، از پیشم نرو.” جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
وقتی از سالن خارج می‌شوم یا از پله‌ها پایین می‌آیم، دوباره ناامیدی جلوی چشمانم ظاهر می‌شود و مثل یک حیوان خشمگین، به من خیره می‌شود. خشکم می‌زند. می‌دانم اگر فرار کنم، گیر می‌افتم. از آن‌جا که سگ عصبانی ناامیدی، زیادی هار و عوضی است، هیچ‌راهی برای نابودکردن، گول‌زدن یا فرارکردن از دستش وجود ندارد. فقط می‌شود ولش کرد که حمله کند، گازت بگیرد و تکانت بدهد. اما من یک روش امیدبخش سراغ دارم: اگر خودم را به مردن بزنم، حتما ولم می‌کند. ذهنم درگیر است که دوباره سگ ناامیدی، مثل سدی توی آن راهروی مارپیچی، جلوی چشمم سبز می‌شود. او همیشه خُرخُرکنان این‌جا منتظرم است؛ اما هر بار که دور می‌زنم، بیشتر اطمینان پیدا می‌کنم و کمتر می‌ترسم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن