| # | عنوان | نویسنده | مترجم | ناشر |
|---|---|---|---|---|
| < 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 > | ||||
|
آخرین جزیره
آخرین جزیره «آخرین پناهگاه، آخرین کنج خلوت انسانی» بود؛ آرمانشهری که «هر کس هر آنچه از دستاش برمیآمد، هر آنچه دلش میخواست انجام میداد.» اما این اوضاع چندان دوام ندارد: یکی از رهبران کودتاگر کشور برای گذراندن دوران بازنشستگیاش به جزیره میآید و آرامش ساکنان این جزیره بهشتگونه را به هم میزند. او مصمم است که زندگی طبیعی در جزیره را نظم و نسق بدهد. سعی دارد اهالی خشنود جزیره را با «هر چه رای اکثریت باشد، همان اجرا خواهد شد» گول بزند و... در ظاهر همه چیز با اصول دموکراتیک همخوانی دارد. اما آرمانشهر به تدریج به یک ویرانه بدل میشود. ابتدا مرغان دریایی و سپس دیگران شروع به مخالفت با این وضع میکنند. |
زولفو لیوانلی | پری اشتری | کتاب پارسه |
|
باز هم ماجراجوییهای پیرمرد 100 ساله
او بازگشته! پیرتر و بامزهتر.
همه چیز با آن اهرم مزاحم داخل بالن شروع میشود. آلن همراه دوستش، ژولیوس، ساکت نشسته و منتظر است تولد 101 سالگیاش شروع شود که کسی موفق میشود اهرم را بشکند. و قبل از این که بفهمند چه شده، بالا میروند، بر فراز اقیانوس هند...
ولی آنچه بالا میرود باید پایین هم بیاید، و وقتی کشتیای از کره شمالی آنها را از دریا میگیرد، طولی نمیکشد که دو دوست همراه با کیفی پر از اورانیوم درگیر بحرانی دیپلماتیک در جهان میشوند.
ماجراهایی که همه را درگیر میکند؛ از پرزیدنت ترامپ تا کیم جونگ - اون، از ولادیمیر پوتین تا آنگلا مرکل؛ لازم نیست بگوییم که اوضاع چقدر پیچیده میشود. همه چیز در این داستان هست: از پیامی محرمانه و سیاسی روی دستمال سفره، تا ماجرای فاجعهبار اشتباه شدن دو تابوت، تا برخوردی زیادی نزدیک با یک نازی عصبانی، دست کم یک جلسه احضار روح، و یک عالمه مارچوبه غیرقانونی... |
یوناس یوناسن | شادی حامدی آزاد | بهنگار |
|
مهجبین
مهجبین سرش را بالا گرفت و از آن فاصله کم به صورت شاهپور نگاه کرد.
از کجا فهمیدی منم مثل تو بهارنارنج دوست دارم؟
شاهپور صورتش را با لبخند پایین آورد. لبهایش را کمی بالاتر از پیشلنی او و روی ریشه موهای مهجبین گذاشت. او پلک زد. و شاهپور با حالتی خوش از یادآوری خاطرات دور، زمزمه کرد: وقتی جلوی خونه خاتون، چشمم به چشمت افتاد و دعوتم کردی تو. وقتی درو بازگذاشتی و با یه دنیا شرم و خجالت خواستم از کنارت رد شم عطرت پیچید تو سرم. همونجا دلم یه بار دیگه لرزید. وقتی با سینی چای دارچین و لیمو از آشپزخونه بیرون اومدی و قندون نقل بهارنارنج رو گرفتی جلوم و لبخند زدی هوش از سرم پرید... |
فرشته تات شهدوست | یوپا | |
|
راس ساعت هیچ
این قانون تلخ و غمانگیز ما آدمهاست که ارزش چیزهایی را که داریم، تا وقتی که داریمشان نمیدانیم ولی تازه وقتی آنها را از دست میدهیم متوجه میشویم چه چیزهای باارزشی را از دست دادهایم. تا وقتی حالمان خوب است، نمیفهمیم چه چیزی باعث و بانی حال خوبمان شده است. تا وقتی کسی را در کنارمان داریم که با او خوشبختی را تجربه میکنیم نمیفهمیم که به واقع چقدر خوشبختیم و اساسا چطور این خوشبختی نصیب ما شده. تا وقتی خودمان را در اوج میبینیم نمیفهمیم چه کسانی مراقب ما هستند مبادا سقوط کنیم یا چه کسانی حتی هنگام سقوط باز کنار ما هستند. حتما باید یک روز، یکجا، آدم مهمی را از دست بدهیم، تا مدتها بعد جایی دیگر دو قرانیمان بیفتد که با خودمان و احتمالا آدم مهم زندگیمان چه کردهایم. |
نیکی فیروزکوهی | ایجاز | |
|
کاپیتان زیرشلواری 4 (کاپیتان زیرشلواری و پاتک پرخطر پروفسور دوپی)
جنگجوی تنبونی جورج و هرولد برگشته و حالا دیگه قدرتهای ماورایی هم داره!
پروفسور پیپی پی. دوپی، معلم علوم جدید و پلید مدرسه، کوچول موچول 2000 رو ساخته و میخواد ازش استفاده کنه! مقابله با اون دیگه کار تنها ابرقهرمان دنیاست که نیروی وجی داره! |
دیو پیلکی | امیرحسین دانشورکیان | پرتقال |
|
نینی آدم و نینی خرسی
نینی خرسی با نینی آدم دوست شد.
سوار کالسکه اسباببازیهایش شد.
نینی آدم، کالسکه را بست به سهچرخهاش و راننده شد.
نینی خرسی گفت: «بیب بیب، آمیب. بیب بیب، آمیب!»
نینی آدم راه افتاد. کالسکه هم دنبالش راه افتاد.
یک ذره که ذفت، کالسکه ایستاد؛ راه نرفت.
نینی آدم گفت: «وای! کالسکهام خراب شد.»
نینی خرسی از کالسکه آمد پایین. خوب نگاهش کرد.
یک سنگ کوچولو جلوی چرخ کالسکه پیدا کرد.
سنگ را برداشت... |
لاله جعفری | داستان جمعه | |
|
ماجرای شگفتانگیز توتانخامون
ماجرای کتاب حاضر، یعنی کشف آرامگاه توتانخامون، داستان فرعونی است که زندگی مرموزی داشته و به قول هوارد کارتر، باستانشناس و کشفکننده آن، «راز دره» به شمار میآمده است، زیرا بر خلاف سایر آرامگاهها، در جایی چنان دور از دسترس و حدسنزدنی به خاک سپرده شده که سالها تلاش باستانشناسان و کاوشگران برای یافتن آن به نتیجه نرسیده است.
تا آنجا که به این نتیجه رسیدهاند که چنین فرعونی وجود نداشته ونام و تاریخچه زندگی و آرامگاهش افسانهای بیش نیست.
«ماجرای شگفتانگیز توتانخامون» شرح دقیق و راستین تلاشهای افرادی حقیقی است که با نام اصلیشان در کتاب از آنها اسم برده شده و وظیفهها، عملکردها، فعالیتها، چه مثبت و چه منفی و نیز ویژگیهای اخلاقیشان به صورت مستند و نه داستانگونه ذکر شدهاند. |
کریستین ژاک | پرویز شهدی | بهسخن |
|
استیون هاوکینگ (مردان کوچک رویاهای دور و نزدیک)
مردان کوچک، رویاهای دور و دراز قصه مردانی است که با خیالپردازیهایشان زندگی کردند. مردانی که رویاهایشان را دوست داشتند.
آنها با دل دادن به رویاها و آرزوهایشان موفق شدند برای همیشه در تاریخ بمانند.
استیون کوچولو با تبدیل شدن به درخشانترین دانشمند زمانه کشف شگفتانگیزی کرد:
هر چند ممکن است زندگی دشوار به نظر برسد، اما همیشه کاری هست که میتوانید انجام دهید و در آن موفق شوید. |
ماریا ایزابل سانچز وگارا | حمیده جمالیهنجنی | شهر قلم |
|
3 گانه مه (شاهزاده مه قصر نیمهشب تماشاگر در سایه)
سهگانه مه مجموعهای است رازآمیز از رماننویس اسپانیایی، کارلوس روییز زفون.
این سه داستان پرتعلیق که از ادبیات فانتزی و گوتیک و مانگا تاثیر گرفتهاند، شروع خوبی برای ورود خوانندگان نوجوان به جهان کتابخوانیاند.
خوانندگان بزرگسال هم میتوانند با خواندن آنها جادوی اولین کتابهای تاثیرگذار زندگیشان را از نو تجربه کنند. |
کارلوس روییس سافون | آرزو احمی | افق |
|
شب (داستانهای برگزیده دومین دوره جایزه ارغوان) مجموعه داستان
در دهههای گذشته، این داستان کوتاه ایران بوده که جریان اصلی و بزرگتر داستاننویس ما را تشکیل داده است. نه فقط سنت داستاننویسان ما و پشتوانه تاریخی این سنت، بلکه گستردگی آن در طول و عرض جغرافیامان هم مدیون داستان کوتاه است. با داستان کوتاه است که نویسندگان جوان بسیاری در همه جای ایران جرئت نوشتن پیدا کردهاند و حرفهاشان را در قالب آن ریختهاند.
اغلب نویسندگان داستانهای این مجموعه مسائل اجتماعی پیرامون زنان را منعکس کردهاند و از صرف بیان خود و مسائل فردیشان گذشتهاند.
فضای داستانها غالبا بازتابی از وضعیتی ناهنجارند که گاهی با مهاجرت و گاهی با از دست رفتن یکی از اعضای خانواده و گاه با خیانتی در عشق حاصل آمدهاند. همه این موضوعات البته در قصههایی جذاب و باورکردنی گنجانده شدهاند، و واقعگرایند و قصهگو. |
اوژن حقیقی | مرکز | |
|
در سایه دوشیزگان شکوفا 1 (در جستجوی زمان از دست رفته 5) کمیک
قول معروفی هست که میگوید: «رمان مفصل در جستجوی زمان از دسترفته را آدمهای زیادی در کتابخانههایشان دارند، اما فقط اندکیشان آن را خواندهاند.» این قول ناظر به تضاد درونی رمان سترگ مارسل پروست است: اهمیت آن در میان آثار ادبی قرن بیستم ــــ و تمام دورانهاــــ و لزوم خوانده شدنش، و در عین حال سختخوانیاش؛ به ویژه برای انسان قرن بیستویکمی. هرچه باشد، به این سادگیها نمیشود از کنار این ــــ به قول ژان کوکتوــــ «مینیاتور غولآسا» گذشت یا از روی آن پرید و نخواندهاش گذاشت. هنرمند فرانسوی، استفان اوئه، از همین رهگذر به اقتباس از رمان پروست پرداخته است؛ اقتباسی ستودنی، با شخصیتسازیهای درخشان، بارقههای هنرمندانه، توجه امانتدارانه به ریزهکاریهای پروست در توصیف و تصویرسازی و رعایت ویژگیهای روایی و کیفیات سبکی او و ــــمهمتر از همهــــ بدون هیچ مداخله مخلی در اثر. به کمک استفان اوئه و اقتباس ارزشمندش، خواننده میتواند با آنچه ولادیمیر ناباکف «جزر و مد حافظه و امواج هیجانات» مینامد، همراه شود و به خوبی دریابد که چرا آلن دو باتن معتقد است: «پروست میتواند زندگی آدم را دگرگون کند.» |
مارسل پروست | کاوه فولادینسب ـ مریم کهنسال نودهی | ثالث |
|
امارت شر
من در سایه نشستهام... عاملی تماشاگر... تاریکی روی آسمان دیسرا نشسته است، و در جنگلهای سیاه آرا همه چیز گرد یک چیز میچرخ: امر شر.
بخشی از متن کتاب:
سرش را برای لحظهای بالا گرفت... لحظهای کوتاه که احتمالا نویسندهها آن مرگ توصیف میکنند... آخرین تصویری که در ذهن او ثبت شد ابر سفیدی بود با خالهای درشت بنفش... رگ خونی قطوری که پشت گردن شمس برجسته شده بود تیر کشید... رگی که مسافتی طولانی طی کرده بود تا مشتی خون به مغزش برساند... نزدکی به هشتاد هزار کیلومتر راه آمده بود برای تحویل دادن سهم ناچیزی از خون... انگار دوبار دور کره زمنی چرخ خورده باشد... اما حالا بعد از این همه راه، وقفهای در کار رگ افتاد... خون به مغز شمس نرسید... |
مجتبی هوشیار محبوب | کتابسرای تندیس | |
|
جانان من
گرمای فوقالعادهایی از حرفهایش زیر پوستم خزید، صدایم را در گلو خفه و سکوت را جانشین هر صحبت دیگری کردم. ترسیدم حرفی بزنم و باز میان همان گردابی بیفتم که خلاصی از آن روزگاری جانم را به لبم رسانده بود. نه! من دور هر احساس و عواطفی را قلم گرفته بودم و مدتها پیش قلبم را با تمام تعلقاتش در گورستان فراموشی ذهنم دفن کرده بودم، محال بود باز به دام عشق بیفتم... |
ستاره جعفری | برکه خورشید | |
|
سرگردانی حکمها
نمیخواهی این کتاب را بنویسم. خودت به من گفتی. یادت هست از من خواستی. تمام شب، تمام طول شب، به این درخواست فکر کرده بودی. تو نمیخواستی بنویسم. خوب به یاد دارم گفتی: «لورانس این کتاب را زمانی بنویس که من مردهام.» این چیزیست که تو من گفتی.
سرگردانی حکمها داستان حقیقی زنی را بازگو میکند که در جستجوی آزادی و خلاصی از گذشته دهساله تاریک عمرش است. محکومیت پدر به جرم فساد و مادری در حال مرگ، جهانی فروپاشیده را برایش رقم زده.
ده سال بعد، لورانس تاردیو تلاش میکند در مسیر خواست پدرش این مرد مهربان و بخشنده که عاشق زندگی و کودش بود وحال به فساد متهم شده و فاصله با او دارد جامه عمل بپوشاند. |
لورانس تاردیو | مریم فتحالهی | کتابسرای تندیس |
|
ژان ژاک روسو
ژان ژاک روسو نابغه بود، اما در عین حال از آن آدمهای خوشقریحه نوعی روزگارش هم بود، یعنی در هر کاری دستی داشت: موسیقیدان و اپرانویس خلاقی بود که گهگاهی ذوقآزمایی میکرد، گیاهشناسی غیرحرفهای بود، کمدیهای اتاق پذیرایی مینوشت، شاعری میانمایه بود، و در دو مورد در تدوین قانون اساسی طرف مشورت قرار گرفت... |
پل فرای | خشایار دیهیمی | فرهنگ نشر نو |
|
فکرهای خرگوشی
خرگوش سفید کوچولو از خانه میآید بیرون.
به نظرتان چی پیدا میکند؟
نگاه کنید! همه چیز تازه شده... |
کوین هنکس | آناهیتا حضرتی | پرتقال |
|
نام جاها نام (در جستجوی زمان از دست رفته 4) کمیک
قول معروفی هست که میگوید: «رمان مفصل در جستجوی زمان از دسترفته را آدمهای زیادی در کتابخانههایشان دارند، اما فقط اندکیشان آن را خواندهاند.» این قول ناظر به تضاد درونی رمان سترگ مارسل پروست است: اهمیت آن در میان آثار ادبی قرن بیستم ــــ و تمام دورانهاــــ و لزوم خوانده شدنش، و در عین حال سختخوانیاش؛ به ویژه برای انسان قرن بیستویکمی. هرچه باشد، به این سادگیها نمیشود از کنار این ــــ به قول ژان کوکتوــــ «مینیاتور غولآسا» گذشت یا از روی آن پرید و نخواندهاش گذاشت. هنرمند فرانسوی، استفان اوئه، از همین رهگذر به اقتباس از رمان پروست پرداخته است؛ اقتباسی ستودنی، با شخصیتسازیهای درخشان، بارقههای هنرمندانه، توجه امانتدارانه به ریزهکاریهای پروست در توصیف و تصویرسازی و رعایت ویژگیهای روایی و کیفیات سبکی او و ــــمهمتر از همهــــ بدون هیچ مداخله مخلی در اثر. به کمک استفان اوئه و اقتباس ارزشمندش، خواننده میتواند با آنچه ولادیمیر ناباکف «جزر و مد حافظه و امواج هیجانات» مینامد، همراه شود و به خوبی دریابد که چرا آلن دو باتن معتقد است: «پروست میتواند زندگی آدم را دگرگون کند.» |
مارسل پروست | کاوه فولادینسب ـ مریم کهنسال نودهی | ثالث |
|
پل
در سال 1377 در مرز بین امپراتوری متزلزل بیزانس و سرزمینهای ترکهای عثمانی، یک گروه عجیب و مرموز از کارگران، علیرغم خطر جنگی قریبالوقوع پل سنگی با سه تاق عظیم میسازند. بنایی تاریخ با شکوهی افسانهای و در عین حال تمثیلی کافکا گونه از وحشیگری که در حال حاضر سرزمین مادری نویسنده یعنی آلبانی را درمینوردد. ”آه بلرز ای پل سنگی همانطور که من در این گور میلرزم!“ |
اسماعیل کاداره | آزاده رجایی | نشر نودا |
|
خانه من (دنیای ما)
من خانهام را خیلی دوست دارم.
اما بعضی روزها دوست دارم که از خانهام بروم بیرون.
و خانههای دیگری را کشف کنم... |
آسترید دبورد | مطهره حیدری | پرتقال |
|
شرافت
در بیرون، صداهای مرموزی به گوشم میرسید. صدای جیرجیر کفپوش، صدای وزش باد و نمنم بارانی که در شهر میبارید. در میان این صداها، صدای باز شدن در خانه را شنیدم و صدای کسی که مثل موش پنهانی از در خارج شد. او قبلا من را بیشتر از هر کس دیگری دوست داشت. اولین فرزندش، اولین پسرش. نور چشمش. اما اکنون همه چیز فرق کرده. همه چیز نابود شده. اشکی روی گونههایم افتاد. یک سیلی به خودم زدم تا جلوی اشکهایم را بگیرم. اما این کار کمکی به من نکرد. یکبار دیگر سیلی محکمتری زدم. |
الیف شافاک | منا زنگنه | معیار علم |