زندگی عزیز
به هر حال باید بیلی به خانه میرفت، جکسون او را کشید و آنها توانستند دستهای او را به گردن خود بیندازند و او را با خود بکشند. خوشبختانه خانهاش از مدرسه زیاد دور نبود. آنها او را در خانه گذاشتند از پلهها پایین آمدند و بعد شروع به صحبت کردند.
پاییز داغ
وقتی ازدواج کنند جایی نزدیک دریاچه سابوت میخریدند. نه خیلی نزدیک به والدین موری، و نه خیلی دور از آنها، البته آنجا فقط یک اقامتگاه تابستانی به حساب میآمد. بقیه اوقات باید هر جایی که او کار می کرد زندگی کنند. آنجا ممکن بود هر جایی باشد، پرو، عراق، یا نواحی شمال غرب. گریس از فکر این سفرها خوشش آمد ...
پاییز داغ
وقتی ازدواج کنند جایی نزدیک دریاچه سابوت میخریدند. نه خیلی نزدیک به والدین موری، و نه خیلی دور از آنها، البته آنجا فقط یک اقامتگاه تابستانی به حساب میآمد. بقیه اوقات باید هر جایی که او کار می کرد زندگی کنند. آنجا ممکن بود هر جایی باشد، پرو، عراق، یا نواحی شمال غرب. گریس از فکر این سفرها خوشش آمد ...
آموندسن
حدسم راجع به خانهی واقع در آموندسن درست بود. من را برای شام برد همانجا. یک روز در راهرو به هم برخوردیم، ظاهرا من را که دید، همان لحظه تصمیم گرفت دعوتم کند به شام. لابد یادش افتاده بود به من قول داده راجع به برنامهی تدریس صحبت کنیم.
آلیس مونرو، نویسندهی معروف کانادایی و برنده جایزه نوبل سال 2013 و ...