رمان ایرانی

جواهربانو

اولین چیزی که دید یک جفت چشم پریشان و خون نشسته بود که غمگین و مهربان نگاهش می‌کرد و او هم کسی نبود جز افروز. صنوبر دوباره صدایش زد و گفت: جواهر، جواهرجان می‌خواهیم سفره را بیاندازیم بلند شو کبری کارت داره. جواهر خیس عرق نگاهی دوباره به افروز انداخت که همچنان آشفته نگاهش می‌کرد سریع خود را به مطبخ رساند و دستورات لازم را داد. سرش درد می‌کرد احساس سرمای بدی می‌کرد...

شالان
9786006169019
۱۳۹۱
۴۲۸ صفحه
۲۶۴ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های شهلا کلانتری
آبی‌تر از آسمان
آبی‌تر از آسمان با رفتن آن دو، روی تخت افتاد. بین یک کشمکش خیلی قوی گیر کرده بود. تا دیروز از بهرام متنفر بود، حالا به او یک احساس عجیب پیدا کرده بود و این وسط چشمان سعید او را خیلی به خود مشغول کرده بود. نمی‌دانست چرا غمی در چشمان بهرام می‌دید و چشمان سعید را خیلی دوست داشت، احساس می‌کرد...
مشاهده تمام رمان های شهلا کلانتری
مجموعه‌ها