رمان ایرانی

مهربانو

عاشق شدن را طبیعت به ما آموخت اما عاشق ماندن را نیاموختیم. عمرمان در دل بستن و دل کندن گذشت و پیر شدیم در هروله میان عشق و نفرت و نفهمیدیم آن که باید نو می‌شد خود ما بودیم... عشق مجهول پیچیده‌ای نبود، ما رمز و راز و شیوه دلبستگی را نمی‌دانستیم. رمان مهربانو روایت ساده همین رمز و رازهاست. همان شیوه مهرپروری که سر پنهان بقای دل‌بستگی‌هاست. خواندن کتاب مهربانو هزار راه تازه و هزار رمز نگشوده است پیش روی همه کسانی که در عشق به دنبال جاودانگی‌اند و یا آنان که مدام دل می‌بندند و می‌شکنند و نمی‌دانند که چرا اسیر این دور باطلند!

9789642364251
۱۳۹۱
۵۹۲ صفحه
۳۷۶۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های مهرنوش صفایی
سقوط از خویش
سقوط از خویش سقوط از خویش!! من از سقوط می‌ترسم... من از تمام روزهایی که پیش روی تو می‌ایستم، بی‌آنکه نگاه مهربانت مرا نوازش کنند؛ من از دست‌هایت که مدت‌هاست سرد است و با اکراه به سمتم دراز می‌شود؛ من از آشفتگی و سردرگمی‌ای که در پس هر دیدار گریبانت را می‌گیرد، می‌ترسم. من از تمام آدم‌هایی که تظاهر می‌کنند عاشق تواند... من ...
283 گرم عشق
283 گرم عشق عشق نه قانون است نه علم است؛ نه فلسفه و منطق... عشق بی‌قاعده‌ترین احساس انسانی است که در چارچوب هیچ دانشی نمی‌گنجد. یک‌روز و یک‌وقت و یک‌جا کسی را می‌بینی و ناگهان احساس می‌کنی که او همان کسی است که به آن نیمه گمشده می‌گویند، همان کسی که با او می‌توانی انسان دیگری باشی و دنیا را طوری تجربه کنی ...
سایه‌ای بر بالین
سایه‌ای بر بالین زن جوان بیوه‌ای، ناخواسته گرفتار رابطة مبهمی می‌شود که تمام زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد و از او که خود یک روان‌شناس و مشاور زبده است، یک زن افسردة سرخورده می‌سازد. رمان حاضر حکایت تمام زنان و دخترانی است که به طمع ثروت و شهرت و رفاه مادی وارد زندگی مردانی می‌شوند که دارای همسر و خانواده هستند؛ حکایت ...
خلوت خلود
خلوت خلود من فقط راوی‌ام. راوی حقیقتی که با تو می‌گویم. چرا و امایش پای سرنوشت. من هم مثل تو، با آن می‌‌خندم و می‌گریم من، با تو صادقم. مثل احساس پاک دوست‌داشتن، اما گذشتن. من با تو همدردم مثل عاشقانه خواستن، اما چشم بستن. من هم مثل تو، شاکی‌ام از دنیا، و از سرنوشت اما معتقدم. معتقد به خورشیدی که دوباره طلوع خواهد کرد. خلوت خلود، داستان‌ ...
جایی بالاتر از رنجیدن
جایی بالاتر از رنجیدن میان جمعیت این همه آدم و در میان هجوم نگاه و خنده و حرف گاهی من فکر می‌کنم روی زمین خدا هیچ کس نیست. کاش بودی و می‌دیدی که دنیای من بی تو چقدر از زندگی خالیست.
مشاهده تمام رمان های مهرنوش صفایی
مجموعه‌ها