مانا چند قدم به عقب برداشت و متحیر و سردرگم دوباره گوشه تخت نشست. شاید این فلش همان فلشی بود که افسانه نقشههای طراحی شدهاش را در آن میریخت، شاید هم این همان رزومهای بود که از افسانه یک برند مشهور ساخته بود.
خلوت خلود
من فقط راویام. راوی حقیقتی که با تو میگویم.
چرا و امایش پای سرنوشت. من هم مثل تو، با آن میخندم و میگریم
من، با تو صادقم. مثل احساس پاک دوستداشتن، اما گذشتن.
من با تو همدردم مثل عاشقانه خواستن، اما چشم بستن.
من هم مثل تو، شاکیام از دنیا، و از سرنوشت
اما معتقدم. معتقد به خورشیدی که دوباره طلوع خواهد کرد.
خلوت خلود، داستان ...
جایی بالاتر از رنجیدن
میان جمعیت این همه آدم و در میان هجوم نگاه و خنده و حرف گاهی من فکر میکنم روی زمین خدا هیچ کس نیست. کاش بودی و میدیدی که دنیای من بی تو چقدر از زندگی خالیست.
از عشق تا دیوانگی راهی نیست
از عشق تا دیوانگی راهی نیست، این را زمانی فهمیدم که به عشق تو تا مرز دیوانکی یک نفس دویدم. بینهایت راه پیش پایم بود. اما من به هوای تو پا به سخت ترین جاده زندگی گذاشتم. شکوهای نیست و گلهای، که هنوز هم فکر میکنم وقتی عاشق نیستم شکلی از فاجعهام...
مهربانو
عاشق شدن را طبیعت به ما آموخت اما عاشق ماندن را نیاموختیم. عمرمان در دل بستن و دل کندن گذشت و پیر شدیم در هروله میان عشق و نفرت و نفهمیدیم آن که باید نو میشد خود ما بودیم... عشق مجهول پیچیدهای نبود، ما رمز و راز و شیوه دلبستگی را نمیدانستیم. رمان مهربانو روایت ساده همین رمز و رازهاست. ...
عشقه
عشقه قصه سرگذشت است. سرگذشت من... سرگذشت تو.
آنقدر حقیقی، ملموس و نزدیک، که انگار قهرمان آن خود توست، یا خود من.
سالهاست میشناسیمش... انگار سالها با او زندگی کردهایم و درد عشقش را بارها خودمان تجربه کردهایم. نرگس درست مثل ماست. مثل من، مثل تو... مثل ما عاشق شده است، مثل ما خندیده است و مثل ما به کرات از رنج ...